مامان خاتون

خاطرات سه عالیجناب محترم

تعهد کودکانه
نویسنده : مامان خاتون - ساعت ۱۱:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱٠/٢۳
 

بچه ها در اتاقشون با شور و هیجان بازی کامپیوتری میکردند و من داشتم با جدیت به بحث دوستانه ایی در برنامه اندوریید اینستگرام در خصوص تربیت فرزند میپرداختم ! به شدت تشنه م بود ولی داغی بحث اجازه نمیداد بلند بشم اعتراف میکنم حس بلند شدن را نداشتم حتی مقایری هم تنبلی در این حس نهفته بود ! 

رگ تناردیه اییم گل کردن همونطور که روی کاناپه لم داده بودم : به سمت اتاق بچه ها روم رو کردم و همینجوری ، الکی در ناامیدی مطلق گفتم : یه پسر خوبی برای من آب بیاااااره ...

سر آب آوردن دعواشون شد !! اصن یه وعضی !! :)‌

هادیاقا که همیشه دست راستم در امور انجام کارهای منزل بود زود منصرف شد و برگشت سر گیم و حسیناقا برام آب آورد ! اصلا فکرشم نمیکردم بازی کامپوتریشون رو ول کنند بیاند !! ازشون راضیم ! :)‌


 
 
نمیخوام نمیرم نمیام ..
نویسنده : مامان خاتون - ساعت ۱۱:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱٠/٢۳
 

ساعت نزدیک ۹ صبح بود و همچنان هادیاقا برای بیدار شدن از خواب ناز ، ناز داشتند و عذر و بهونه میاوردند که به کلاس پیش دبستانی اش نرود .

مکافاتیه بیدار کردنش چون دوست نداره بره مهد ( پیش دبستانی) هر روز هم تکرار میکنه بغض میکنه که نمیخوام ، نمیرم ، نمیام ....

پیشرفت درسی ش هم خوبه جزو بچه های پیشرو و زرنگه به زبون ما :)

چند روز پیش که دوباره بهانه و بغض و گریه ش شروع شده یکباره یاد فیلم «هیس...دخترها فریاد نمیزنند! ... » افتادم بند دلم پاره شد ‌! گفتم نکنه یه اتفاقی افتاده و شروع کردم سین جین مامانونه ایی کردن :

- خاله ها دعوات میکنند ؟

ـ نع

خاله ها اذیتت میکنن ؟

ـ نععععع

خاله ها حرف بد میزنن بهت ؟

ـ نعععععع

بچه ها چی ؟ دعوا میکنیید ؟ وسایلتو میگیرن ؟ زور میگن ؟

ـ نعععععععععع

دستشویی تنها میری ؟

ـ اوهووم 

هر سوالی پرسیدم هیچ مشکلی عنوان نکرد ! 

اخرش ازش پرسیدم : پس برای چی دوست نداری بری ؟؟ :-(

با بغض و اندوهی وصف نشدنی سرشو انداخت پایین و به یه جای دور نگاه کرد و زیر لب گفت ـ اخه برام سرگرم کننده نیست !

:-/ خداوکیلی تو عمرم اینقدر قانع نشده بودم !!!


 
 
بستنی مرجانی
نویسنده : مامان خاتون - ساعت ٩:۳٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٤/۱٩
 

یه مدت هی میگفت : بسدنی مرجونی میخام و من هر بستنی که میگرفتم خوشش نمی اومد و میگف نه ه ه این مرجونی نیسد که !! حتی یه بار فکر کردم منظورش مرجان دریایی هست و کلی بحث کردیم که : فینگیل خان ، مرجان دریا که بستنی نداره ! کلی مچل شده بودم که برم سر یخچال های مغازه های مختلف ببینم ایا بستنی با عکس مرجان دریایی دیده این بچه که بستنی مرجانی دلش میخاد یا نه !! اصن همین روزا فکری شده بودم از باباش بپرسم : اقامون ایناا شوما مرجان خانوم میشناسین اینااا ! نیشخندشیطانچشمک

چندروز پیش با هم به سوپرمحل رفته بودیم یاد بسدنی مرجونی عالیجناب افتادم ! گفتم : هادی بدو یه بستنی مرجونی واسه خودت بردار .. با یه شعف خاصی دوید سر یخچال های بستنی و بستنی ها رو وارسی کرد و یه بستنی برداشت و از ذوق یه دور دور خودش چرخید و با خنده و شادی یه "بستنی معجونی" گرفت جلوی چشمم ! لبخند


 
 
زنٍ بچه م
نویسنده : مامان خاتون - ساعت ۱۱:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱/٢۱
 

لوس شده رفته بغل پدرش ، امیر هم سرشو ناز میکنه و میگه : پسر کوچیکه م عزیز دلم ، دوست دارم بزرگت کنم ، بری مهدکودک ، بری مدرسه بعد بری دانشگاه ، بعد برات زن بگیرم ، بعد بچه دار بشی ، بعد ازش پرسید میخوای برات زن بگیرم ؟ ( از اون سوال لوس هایی که باباها از پسر کوچولوهاشون میپرسن !!ابرو   )

خیلی جدی و منطقی جواب داد : نع !! داریم !! از خود راضی

تو دلمون گفتیم الان اسم دختر خاله ایی ، دختر عمه ایی ، دختر عمویی یا همکلاسی های مهدش رو میاره .. ابله

ـ چه خوب ، اسمش چیه ؟ خوشمزه

- اوناهاش ،‌و اشاره کرد به من !!!سبز

دست گلت درد نکنه با این بچه بزرگ کردنت !! بعد ۵ سال ننه خان باجی بودن واسه ش ، تازه فکر میکنه بنده زنشم !!! واقعا که !!!!!! منتظر

-------------

البته بنده مطلع هستم که در این سن بچه ها عاشق والد غیرهمجنس خودشون میشند و بنده در منزلمون ۳ تا عالیجناب سینه چاک دارم !! اون دو تا عالیجناب که همچین افاضاتی نفرموده بودند ،‌ سرٍ پیری زنِ بچه مون هم شدیم !! نیشخند


 
 
روز دوم عید خود را چگونه گذراندید
نویسنده : مامان خاتون - ساعت ٦:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱/۳
 

پسر شیطونم حسین ، در تنهای روزی که دسته جمعی رفتیم عید دیدنی اقوام دور و نزدیک درجه یک با اجازه خودش شلوار برادر کوچکترش که مشابه شلوار خودش بود را پوشید !‌ محو تماشای کارتون بود ،‌ لباس هایی که باید میپوشید رو برایش گذاشتم و رفتم به حاضر کردن حسن مشغول شدم ، دیگه ندیدم پوشید یا نپوشید ، چون سریع حاضر شد موهاشو سیخونکی با ژل بالا زد و سرحال رفت توی ماشین به انتظار ما نشست وقتی رسیدیم و پیاده شدیم دیدیم شلوارش یک وجب کوتاه تر از قدش هست !! بمب خنده شده بود وقتی بهش میگفتیم حسین کمر شلوارت رو کمی پایین تر بیار .. :)‌ خاطره بامزه ایی شد :)
خیلی حرص نخوردم چون کاپشن شلوار عیدش همون لباس پارسالی بود ! اگر کلی پول داده بودم جدید گرفته بودم حالم گرفته میشد :)‌
هادی کوچولو هم محبت فرمودند کاپشن شون رو کلا نپوشیده بودند سِت لباسش ناقص بود ، منم حسسسساسس به تیپ ست کردن و ایناااا ! کلا تیپ جالبی بودند این دو تا !! :)‌
به جایش حسن من یک جنتلمن تمام عیار .. خیلی ذوق دارم برای بزرگ شدنش .. خیلی خوشحالم که دارم بزرگ شدن حسن رو میدیدم انگار یک بذر کوچیک رو با زحمت کاشتم نگهداری کردم و پرورش دادم ، حالا این بذر کوچولو تبدیل شده به یک نهال بلند و زیبا .. لباس های مردانه سایز کوچک گرفتن برایش اینقدر لذت بخش است که حد ندارد ..
به امید سلامتی همه ی بچه های استثنایی و بچه های روشندل و روشن ضمیر عزیزمون ..
دارم به زور و زحمت خودمو عادت میدم گاهی چند سانت به پاشته کفشم اضافه کنم ! دهه چه معنی داره بچه ۱۵ ساله آدم قدش از نن جونش بالا بزنه !!
خوب خیلی موفقیت امیز نیست این تلاش ، معمولا بعد از نیم ساعت ترجیح میدم کفشم رو دست بگیرم پابرهنه راه برم !‌ خعلی سخته کفش پاشنه بلند مسلمون نشنوه دشمن نبینه ! والاع !!! :)
روز خوبی بود .. آرام و پر لبخند ..
با آرزوی روزهای آرام و پر لبخند برای همه ی دوستان ..


 
 
سال نو مبارک
نویسنده : مامان خاتون - ساعت ٢:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱/۳
 


 
 
تست عکس
نویسنده : مامان خاتون - ساعت ٢:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱/۳
 

تست عکس

برای دوستی که نمیدانست پرشین عکس میگذاره یا نه

در بخش ارسال مطلب جدید بالای کادری که در آن متنت رو مینویسی آیکونی به شکل درخت هست کنار اسمایلی ها .. کلیک کن چند راه هست برای گذاشتن عکس هایت ..اولین پنجره ایی که باز میشه میتونی لینک عکست رو که در سایت عکس دانلود کرده ایی بگذاری. من روی گزینه دانلود عکس کیلیک راست کردم و در نیو تب عکست رو باز کردم و آدرس عکس رو در این فیلد گذاشتم عکست به خوبی بالا میاد .. حد اقل من که دارم میبینم . 

تولد بچه ات جلو جلو مبارک باشد .


 
 
پوسد میبه
نویسنده : مامان خاتون - ساعت ٤:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱۱/۱٤
 

تغذیه امروزش مقداری اجیل و میوه ی خورد شده و برگه هلوی خیس خورده بود .. ظهر اومده خونه میپرسم پسر گلم خوراکیاتو خوردی ؟!با لحن دانای کل میگه .. اوهوم فقد پوسد میبه ها (پوست میوه ها) رو نخوردم .. عه ماماااان شرا آشگال میبه (چرا اشغال میوه ) میدی مگه من حی بونم (حیوون) ؟!

 

این خاطره ای هادیونه رو دوم مهر ۱۳۹۱ نوشتم ولی ارسال نکردم ..

الان دیگه فرق برگه های خشک میوه رو با آشغال میدونه :دی


 
 
توجه کن
نویسنده : مامان خاتون - ساعت ٧:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٩/٢٥
 

واکنش سه آقای محترم بعد از خرید دو تا زیر بشقابی چوبی با طرح بامبو و قهوه ایی سوخته محل استقرار : روی میز اشپزخانه .

حسین به محض باز کردن اجناس خرید : وااای چه قشنگه ، بندازمش روی میزم ؟!

هادی یک ماه بعد از خرید : مامان اینایی که گرفتدی خیلی گشنگه .. دسدت درد نکنه.

پیش بینی نظر بابای خونه یک سال بعد وقتی زیربشقابی ها در سطل زباله دیده میشود : اینا چیه ؟ مال ما بوده ؟

بعله ممنون از توجه شما !! 


 
 
مسابقه نوشیدنی
نویسنده : مامان خاتون - ساعت ۳:٤٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٩/٢٥
 

با هیجان زاید الوصفی از پله ها بالا اومد ، مثل فنر بالا پایین میپرید ! و مراتب ذوقمرگی خود را با برنده شدم برنده شدم اعلام میکرد !! فقد دو دقیقه بالا پایین میپرید و نمیدونست از کجا به کجای خونه رو متر کنه !! کمی که اروم شد گفتم خوب حالا بگو مسابقه چی بوده ؟ در حالی که چشماش از شادی برق میزد و دندون های درشت جلوییش به خنده هاش جلای بیشتری میداد گفت : باورت میشه مامان برنده شدم ؟؟!! تو مسابقه دلستر خوری برنده شدم !! ۴ تا قوطی دلستر خوردم !! دیگه آخراش داشدم کم میاوردم به زور خوردم !! و دوووید به سمت دستشویی ! مگه بیرون می اومد بچه م !!‌ مشخص بود چه جهدی برای برنده شدن کرده است !!!!! عکسی هم گرفته بودم که متاسفانه پرشین بلاگ اجازه نداد بعکسونم ! 

بچه ها کلی ذوق کردند ولی برگزاری و طراحی چنین مسابقه ایی و این همه نوشیدنی به خورد یک بچه دادن کار غیراصولی است . خوبه جایزه نداند فقط مهارت نوشیدن این همه نوشیدنی گاز دار رو یکجا به بچه ها باورانده اند ! اصلا از این مسابقه خوشم نیومد .. مگر مسابقه کثیف کاری ماست خوری چه اشکالی داره !! خیلی هم بچه ها کیف میکنند فقط مادراشون بعدا شاکی میشن که بشن مهمه مگه !؟ :)


 
 
← صفحه بعد