میخواستم یک مطلب بنویسم درباره ی ماشین .. حسین یک تیکه ایی به قول معروف انداخته بود که مشابه ش رو حسن هم گفته بود . داشتم توی سرچ ها میگشتم که این لینک رو دیدم .. از اونجا که ممکنه به بعضی از مامان ها برای بدغذایی بچه هاشون کمک کنه باز هم میلینکمش : جشن تولد ماکارونی
همچنان ما این غذا رو به نام جشن تولد ماکارونی میخوریم ولی حسین و هادی مثل حسن زیربار قصه نمیرند که هر غذایی رو بخورند . جاتون خالی همین دیروز کلی سبزیجات پخته رو دعوت کردیم به جشن تولد ماکارونیشون .. همه خوششون اومد ! البته غیر هادی که با زور و گریه و التماس خورد ! کلا درباره غذا ایشون عکس العملش گریه زاریه !! هادی خیلی لجبازه !!
گاهی فکر میکنم اصلا زبون منو نمیفهمه !! نمیدونم مریخی ه !!؟ یا ترکه .. لره .. کرده .. شمالیه !!! نمیدونم چه زبونی میفهمه ! والله .. زبون من که حالیش نمیشه !
در مورد حسین خوشبختانه این شانس رو آوردم که بچه اییه به سلامتیش اهمیت زیادی میده . اگه بدونه چیزی برایش بده اون رو نمیخوره .. تا حدی شبیه حسنه این اخلاقش اما عمرا با شنیدن داستان ها شلغم یا غذایی که مزه اش رو دوست نداره رو بخوره !
----------------
بعد نوشت : نمیدونم چطور لینک ها جابه جا شده بودند . ممنون نگین جان بابت تذکر !!
یخچال ما قدیمیه ! منو خیلی دوست داره آخه واسه جهیزیه س دست کم ۱۵ سالی از عمرش میگذره ، یه دفه منو از مرگ نجات داده اولای عروسیمون تو اشپزخونه برق یقه ی منو گرفت ول کنم نبود یه چنتایی پیچ و خم داد بهم و دید ول کن زندگی نیستم پرتم کرد یه وری که اگه ناجی ۱۴ فوتی نبود موقع پرت شدن به جسم سخت و تیزی که آنجا بود میخوردم و از وسط نصف میشدم و خونم میپاشید هوا !!!
چن سالیه از دستم خسته شده انگار ، بدبخت مادر مرده چند بار گفته دیگه دوستت ندارم ، یه دفه حتی قلبش اتیش گرفت !! یه هفته ایی هم ذل تابستون رف تو: عای بی سیمو !! سیمش اتصالی کرد ، راستش منم خیلی سعی کردم از دستش خلاص بشم برم سراغ یه مدل گنده و صحیح و سالم ، وقت دفریز کردن با سلاح سرد به جونش افتادم ، لاستیک دور دربشو عوض نکردم از گرما عاجز بشه ، با جعبه فریز کوچیکش قهر کردم دریغ از فینگیل یخ که مهمونش بشه البت اونم از سر لجبازی هی برفک تحویل میده ، دیگه از دستش خسته شدم حوصله ندارم وقتی درشو باز میکنم یه ساعت وایسم که دربشو ببندم وقتی دارم ازش دور میشم از لگد محترم کمک میگیرم اونم عوضش شب ها اینقدرر آخ و واخ میکنه و اصوات نا به جای بی تربیتی از خودش در میکنه که خوابم از سرم میپره ! ولی لاکردار خودشم به من دلبسته ست !! پوستش کلفته ول کن ما نیست !! عادت کرده به ما ..
بچه ها هم دوستش دارن هروقت خسته میشن میرن دربشو باز میکنند یه نگاهی میندازن ، اگه چیزی توش باشه برش میدارن و حواسشون نیست که دربشو ببندن ، اگه چیزی هم توش نباشه با لگد همچین دربشو محکم بهم میزنن که چااارستونش بلرزه ! حوصله شون سر بره اولین کسی که به دادشون میرسه مامان یخچاله ست میرن درشو باز میکنن بر و بر نگاش میکن سر آخر هم یه لگد میزنن درو میبندن و فریاد میزنن : عه مدادم کو !؟ من اینجا چکار میکنم ؟
حالا یه چن وقتیه هی میخاییم یخچال بخریم ، هر چی فک میکنیم میبینیم این یخچالای تیتیش مامانی اگه دو دفه دربشون باز بمونه دفه سوم قهر میکنن آب سرد نمیکنن ! در حالی که این یخچال لگدی درجه ش روی ۲ هم که باشه و روزی۸۹۸۷۴۳۸۵۷۴۳۶۶۳۴۷ بار دربشو باز کنن و با لگد ببندنش دریغ از یه آخ که بگه ! فوقش اینقدر نصفه شب غرولند میکنه که مجبور بشم بالشو بزارم روی سرم تا بتونم بخوابم !
الان که بهش فک میکنم دلم میسوزه واسه خودم که دلم نمیسوزه براش که ولش کنم بره یه جای دیگه شاید خوشبخت بشه دربش با دست باز بشه و با دست بسته بشه !
من نمی تونم وارد سایت اسپیشیال م بشم ... کسی از وبلاگ مادر سپید من خبر داره ؟ :(
همچنان سیستم من پوخیده !!! و نمیتونم پست بزارم .. میشه ها ولی خیلی سخته به خاطر جابجایی جای کلیدهای کیبورد !! مصیبتیه ها ....
یکی بهم خبر بده از مادر سپید !! :) شایدم باز فیلتره یا سرورش پکیده که من نمیتونم وارد بشم !!
این مدل سربه هوایی و فرار از درس رو ندیدین نه شنیدین !! چون تنها مخترعش فقط حسن هست و بس !!!
ایام امتحاناتشه و ملزم هست بنشینه و نوارهای درسیش رو با رادیو ضبطش گوش بده و تمرین کنه . متوجه میشدم گاهی صدای یکنواخت گوینده ی نوار قطع میشد هیچ صدای دیگه ایی هم نمیومد که حدس بزنم داره با اسباب بازی هایش بازی میکنه بنابراین خیلی توجهی نمیکردم فکر میکردم که مثلا داره تو ذهنش مفاهیم درسی رو ثبت میکنه !
یک بار که صدای قطع نوار طولانی شد به گمان اینکه خوابش برده آروم رفتم توی اتاقش ، دیدم طفلکی روی زمین نشسته و کله اش هم جلوی باند رادیو ضبطش چسبیده به زمین وصدای ضعیف گوینده از باند شنیده میشد ، اینقدر دلم سوخت زیر لبی گفتم : الهی قربووووونت برم که سر درس خوابت برده ... که یک باره دیدم مثل فنر از جا پرید و دکمه ی رادیو به ضبط رو فشار دار و صدای ضبط رو هم بیشتر کرد !!!!!!!
بره ی شیطون بلای ما دیگه آقا گرگ ناقلا شده !! خوشم اومد از شیطونیش !! یواشکی میره روی موج نمایش و نمایش گوش میده .. همینه که امتحان قبلیش رو که ۴-۵ ساعت بهش وقت داده بودم بخونه فقط ۳۰ صفحه از ۱۰۵ صفحه رو خونده بود !!
یک مدل دیگه هم فرار از درس داره ! وقتی هادی داره در هال پذیرایی با دی وی دی کارتون میبینه صدای ضبطش رو زیاد میکنه و درب رو نیمه باز میزاره و میشینه دم درب اتاقش یک گوشش رو به سمت بیرون میگیره ، اینطوری من گول میخورم که داره درسش رو گوش میده و اونم داره با خیال راحت فرکانس مورد علاقه ش ( صدای کارتون ) رو با گوشهایش میشنوه !!
عی ی ی بچه ی شیطون .. عاشق این بازیگوشی هاتم :)
دو روز فقط دو روز رفت خونه ی داییش تعطیلات !! نصفه شبی رسوندنش خواب بود ولی در عین حال پشتشو کرد به من خوابید !! وااااااااا
صبح بیدار شده ، عصبانی عصبانی !! محلمم نمیده نیم وجبی !! میگم چی شده اول صبی؟
داد و هوار که من توی تخت هادی خوابم برده واسه چی ابرومو بردی مسخره م کردی عکسمو گذاشتی تو اینترنت !!!!؟؟؟ ...
گرفتم موضوع رو .... فقط وووای به حالت داداش اگه یه بار دیگه زیرآب وبلاگمو بزنی !!! عکس یه دونه شیطنت هات رو بزارم اینجا که خانومت صب تا شب بهت میخنده !!! در ضمن اگه یه دفه اینجا قربون بچه های آبجی جانت بری ، اسلام به خطر نمیفته !! زکات خنده هات رو بده کامنت بزار !! اصنش میگم چرا نمیای خونه ی آبجیت !!!! واسه اینکه هر چی بخوایی از بچه ها ، اینجا میخونی !!اصنش ... واای به حالت به مسخره بخندی به شیرین کاری های بچه م !!! حسین و هادی انگشت کوچیکه ت هم نمیشن از شیطنت !! واه واه واه ...
کلی موضوع رو ماست مالی کردم که آشتی کرده !!!!
سلام
نزدیک امتحانات حسن هست و کارهای زیادی روی هم تلمبار شده ..
خوبیم خداروشکر .. عمر میگذره و ما هم تماشاگریم فعلا ..
ویندوزم پریده و تا نصب ویندوز جدید نمیتونم به روز کنم .. قبل از پریدگی !! :دی ویندوز دچار هنگیات متعدد سیستمم بودم و کلا از آنلاین بودن صرف نظر میکردم ..
مدتی بدون اینترنت با شادی به کارهایم میرسم .. ممکنه تا 25 که امتحانات حسن تموم میشه ویندوز نریزم که مثل بچه ها از کار و زندگی نزنم و بیام نت !! شاید این مدت تونستم این اعتیاد رو ترک کنم و استفاده م به قول مامانم اینا مث آدم حسابیا باشه ! :دی فعلا یک تعطیلات اجباری در راهه !
یلدا مبارک .. شاد و سلامت باشید .
اخطار :دی »»» این پست ، طولانی ترین پستیه که در مامان خاتون نوشته ام ! :)
عزاداری هاتون مقبول حق انشالله .. امیدوارم اشک هایی که برای مظلومیت امام حسین (ع) میریزیم آن دنیا تخفیفی برای آتش مکافات اعمالمان شود .
میخواستیم این چند روز تعطیلی رو به سفارش و اصرار حسن بریم سفر .. جایی که قبلا نرفته باشیم خیلی هم دور نباشه ! سرچ کردیم دیدیم خونسار گزینه مناسبیه به خاطر پیشینه مذهبی و نوع عزاداری ها و تعزیه گردانی هاشون و پیرغلام حاج حسین شکر .. این هم نمونه ایی از روضه خوانی حاج حسین . برای ما که جالب بود ، دوست داشتیم بچه ها تعزیه ببینند از طرفی خودمون کلا دسته های زنجیرزنی رو زیاد نمیپسندیم با اینکه صدای ضربه زنجیر باشکوه ست ، ولیکن عزاداری امام حسین رو این طوری دوست داریم : سینه زنی که از دل بربیاد تا بر سینه بنشینه ..
قرار بود یکشنبه یک روز قبل از تاسوعا ، ماشین رو ببریم معاینه فنی کنیم و عصر راه بیفتیم . نمیدونم دقیقا ساعت چند بود 2 ظهربود یا 2 و نیم ، سه تایی داشتند کارتون تماشا میکردند ! حسن همانطور که کارتون گوش میداد با دسته ی کنترل ماشین اسباب بازی هم سرگرم بود .. دیدم دستش ه داره باهاش ور میره قبلا سر فنری شکل آنتن این کنترل به لابلای لباس شون گیرکرده بود و نامردی نکرده و اینقدر این سیم کنترل رو کشیده بودند که سر گرد شده و فنری مانندش باز شده بود و شکل قلاب گرفته بود ! تقصیر من بود باید سرش رو یه کاریش میکردم چسبی چیزی ، نمیدونم ... داشتم ظرف میشستم که شنیدم حسن دو تا آی آی با تعجب و ناباوری گفت ، یک لحظه برگشتم و چشمتون روز بد نبینه ... نمیخوام بگم چی دیدم .. آره سیم مفتولی آنتن کنترل نمیدونم چطوری رفته بود توی بند سوم انگشت وسط دست راستش !!! همچین با شدن و حدت هم رفته بود که قلاب شده بود به دل و روده ی انگشتش !! (:-(
بلند شده و ایستاده بود و این هم آویزون !! اول خوابوندمش و آروم گفتم هیچی نیست دراز بکش ! خونسرد گفت "نه نترس مامان هیچی نیست اصلا درد نمیکنه !" بعد با سیم چین سیم رو از اسباب بازی جدا کردم ، خون نمیومد .. زخمش سفید سفید بود ولی ادامه ی سیم مشخص بود از قبل میدونستم که سیمه به چه شکلی ه .. بهش دست نزدم که مبادا عصب یا تاندون ها آسیب ببینند . بعد رفتم یک شربت غلیظ عرق ایرسا که آرام بخش اعصاب هست درست کردم اول خودم خوردم بعد حسن !! از روز قبل فشارخونم 8 بود گفتم الان میفتم غش میکنم به قول هادی "بدبخت میشم" ، به حسن هم شربت دادم ...
با امیر تماس گرفتم که سریع خودش رو برسونه ،حالا هی زنگ میزنم یکی رو پیدا کنم بیاد پیش این دوتا ، هیشکی خونه نیست !! مادرم و خواهرم نبودند ! جرات نداشتم به پدرم یا مادرامیر بگم که اینقدر هول میکنند که اورژانس لازم میشدند ! فقط هم همین دو نفر دردسترس بودند ! به پدرم گفتم بیاید اینجا میخوام حسن رو ببرم دکتر .. خونسرد گفت دندونم رو کشیدم دارم آش درست میکنم درست بشه میخورم میام !!! ای بابا چطوری بهش بگم اورژانسیه !! ده بار به مامانم زنگیدم گوشیش همراهش نبود !
خدایا به کی زنگ بزنم .. خدایا به کی بگم ؟ خدایا چیکار کنم ؟؟؟ :"-( حسین رفته بود توی اتاقش گریه میکرد هادی هم که کلا بووووووق تشریف دارند !! هنوزم نفهمیده بچه م !!! برادر هام نبودند ، عمو یوسفش خیلی دور بود ، از اون یکی عموش خبر نداشتم ! عمه ش که اصلا و ابدا ! حتی زن عموشون هم نبود که بچه ها رو ببرم بزارم پیشش !/:-(
خودمو کشتم تا به بابا اروم گفتم : بابا جان یکمی عجله اییه ! زود بیا لطفا ، یه تیغ رفته تو دست حسن باید ببرم برایش دربیارند !!
همینقدر بگم که اینقدر هول کرد که یادش رفت گوشی تلفنو قطع کنه !!! نمیدونم والله از دست این دو تا عزیزمون چکار کنیم .. جرات نداریم بگیم سرماخوردیم ، درجا حلوامون رو میپزن بس که دل کوچیکن !! :-o
حدود 3 ظهر بود رفتیم یک بیمارستان گفت موردتون اورژانسی نیست تا 5 صبر کنید دکتردرمانگاه بیاد !! بروبابا ... L:-(
همان وقت پدرامیر هم خودش رو رسوند به ما و رفتیم بیمارستان حضرت فاطمه (س) خیابان 21 یوسف آباد فوق تخصص دست و انگشت دارند ، پذیرش شد و یک ساعتی منتظر ماند تا جناب دکتر همه ی کارهاشون رو انجام بدند و بیاند ! بچه م خیلی درد داشت هی میگفت این که چیزی نیست یه سیم کوچیکه .. بچه های امام حسین طفلکیا ببین چی کشیدند و از این حرف های گنده گنده ! یه کمی ذکر میگفت ولی تا پرستار نزدیکش میشد داد و فغانش بالا میرفت عااااای میخوایین چکارم کنین و یک رسواگری که بیا و ببین !!!
چون نمیدید میخواند چکار کنند خیلی استرسش شدیدتر بود ! عکس دستش رو گرفتند که دلم نیاد بزارم اینجا یا جای دیگه .. ناجور بود اوضاعش . این قلابه حسابی جا افتاده بود و روم هم کرده بود دکتر که اومد من حالم بد شده بود داشتم افقی میشدم که رفتم بیرون شکلات چیزی بخورم که نیفتم ! برگشتم دکتر بالای سرش بود دو تا آی ععععاااای بلند گفت و دکتره گفت : بیا دیدی هیچی نبود ! ترسو !! پرستار هم پانسمانش کرد . گفت دو تا بخیه لازم داره که اگر بخوایید اینجا برایش بزنند باید بستری بشه و بره تو نوبت اتاق جراحی چون خیلی اورژانسی نیست و اینجا بیماران جراحت های بزرگ دارند ممکنه دو روز طول بکشه . بهتره ببریدش یک درمانگاه یا مطب که برایش 2تا بخیه بزنند . :-@
از اورژانس اومدیم بیرون دیگه من نتونستم راه برم و افتادم .. اصلا تلقین یا لوس بازی و این حرفا نیست دست من نیست ، متاسفانه اصلا تحمل فضای بیمارستان یا دندانپزشکی رو ندارم به بوی داروهایی که در آنجا هست حساسیت دارم و از هوش میرم . این هم دندانپزشکم بهم گفته ! از من نیست ! :"-(
حسن هم اون طرف روی دست بابابزرگش غش کرده بود ! رفتیم بیمارستان مصطفی خمینی در خیابون ایتالیا ، معمولا اگر به یک جراحت در بیمارستانی نصفه و نیمه رسیدگی بشه بیمارستان دیگه ایی بیمار رو پذیرش نمیکنه ! دلایلیشون هم برای خودشون محترمه برای بیماران اصلا محترم نیست »:-/ .. ما هم نمیخواستیم بگیم ولی پرستاره از نوع پانسمان فهمید و با نظر تلفنی دکترشون پذیرشش نکردند ! رفتیم فیروزگر پایین میدون ولی عصر من که خیلی به هوش نبودم نگذاشتند برم و توی ماشین افقی شدم ! فیروزگر پذیرش شد ... دائم کابوس میدیدم و بلند میشدم میدیدم نیومدند .. هی امیر می اومد سر میزد و میرفت .. من چقدر عاشقشم این امیر رو :-) سه نقطه و ایناااا ! :d
دوساعتی گذشت خوشحال و شاد و خندون برگشتند یک واکسن کزاز زده بود یک مسکن و یک سرم و دو تا آنتیوبیوتیک تزریقی ، بخیه هم گفتند لازم نداره !!! حسن که کلی خوشحال بود بخیه نزده اونم به خاطر چی ؟؟ به خاطر اینکه نمیتونسته تاسوعا و عاشورا سینه بزنه !!! فک کن :) ! با این حال ننه ممن غریبم بازی برای جای سوزن آنژیکت سرمش رو داشت !!
خلاصه این طوری بود که از معاینه فنی ماشین و بالطبع سفرمون جاموندیم !! اشکال نداره خدارو شکر میتونست بدتر از این باشه ولی خوشبختانه به خیر گذشت .
بعد از دو روز عزاداری برای استفاده از وقت گفتیم چه کنیم چه نکنیم !! هال پذیرایی رو نونوار کنیم .. از فردا من و امیر دو نفری مراسم کاغذدیواری چسبوندنکی داریم !! خیلی سخته !!! سلیقه مونم این طوریا نیست شلپو شلوپ رنگ یا کاغذدیواری بزنیم !! چهار تا دیواره شش رنگ و طرح کاغذ گرفتیم !! عااااما فوق العاده میشه :d .. حاضر بشه عکسشو میزارم :)
امشب تازه یه کمی حالم بهتره این چندروزه اینقدر فشارم پایین بود که همینطور که حرف میزدم خوابم میبرد !ممنون از توصیه هاتون دکترم رفتم همه جور خوراکی هم میل نمودم تاثیری نداشت !! از بدشانسی موقع ترتمیز کردن ناخن شصتم شکست به صورت ناجوری بدجور !! دست به آب نمیتونم بزنم !! درد و بلاهای کوچکی بارید .. خداروشکر که بدتر نیست !! پیش درد و مریضی های برخی از مردم مثل یک تلنگری* بود ...
با آرزوی سلامتی برای همه ...
فعلا تا بعد !
--------------------------------------------------------------
*تلنگری : اصطلاح پدربزرگ شاهرودی ام بود ، ضربه ی محکمی که با ضامن کردن انگشت اشاره در بند دوم انگشت شصت و محکم پرتاب کردن انگشت اشاره به چیزی بود !!

امشب شه دین در حرمش میهمان است ×× ظهر فردا بدنش زیر سم اسبان است
مکن ای صبح طلوع .. مکن ای صبح طلوع
اینجا آخر دنیاست باور کن ... جایی که بین دو حرم گیر میکنی و نمیدانی به کدامین سو بروی .. اینجا جاییست که سم اسبان بوی سیب گرفت .. اینجا جاییست که زمین شرم کرد از مکیدن خون علی اصغر .. اینجا جاییست که حجله قاسم به خون نشست .. اینجا جاییست که شبیه ترین فرزند رسول الله ضبح شد .. اینجا جایی ست که فاطمه الزهرا به جای ام البنین بر بالین عباس آمد .. اینجا جایی ست که رقیه سیلی خورد و سکینه گوش پاره شد .. اینجا جاییست که زینب سر بر محمل کوبید .. اینجا جاییست که سید الساجدین را بر شتر بی جهاز نشاندند .. اینجا جاییست که وقتی بر تل زینبیه قرار بگیری خون میگریی از مصیبتی که چشمان زینب نشست .. اینجا جاییست که وقتی در گودال قتلگاه قرار میگیری صدای صیحه قدسیان را میشنوی و وجود بانوی پهلوشکسته را بر پیکر بی سر حسین (ع) حس میکنی ...
اینجا آخر دنیاست باور کن ..
مکن ای صبح طلوع .. مکن ای صبح ...... طلوع مکن ..
34 سال پیش چنین روزی بیمارستان آپادانا اهواز اتاق جراحی :
تولد سختی داشتم
! مادرم به خاطر من عذاب زیادی کشید و البته هنوز هم میکشد ! 
چند روز از تاریخ تولدم گذشته بود و خیال نداشتم بیایم ، به ضرب و زود چاقوی جراحی و مهارت پزشک متولد شدم زمانی که جراحی برای تولد یک کودک کابوسی بیش نبود به مادرم این درد را تحمیل کردم
.. سیاه و کبود بودم از کمبود اکسیژن ، احیا شدم که مادرم را شاد کنم .. ( من را ببخش مادر که کودکی ام از شیطنت هایم در امان نبودی و حال از دردسرهایم
)
پزشک مادرم دکتر رازی نام داشت ، مادرم میگوید هربار که برای چک آپ مرا نزد او میبرده ، دکتر مرا به دانشجوهایش نشان میداده و میگفته : "هیچ وقت از نجات دادن جان یک نوزاد سیاه سوخته و زشت و بدترکیب و مچاله ی خفه شده ناامید نشید " ... بعله دست شما درد نکنه از تعریف هاتون استاد ! 
من اون دنیا خدمت دکتر رازی میرسم البته
، ولی ازش ممنونم که با احیای من دل مادرم رو اون زمان شاد کرد هرچند مادرم نمیدونست چه اعجوبه ی شیطونی نصیبش شده
..
حالا بعد از سالها با دیدن شیطنت های مشابه فرزندانم خصوصا حسین میفهمم چه بلای آسمانی بودم که سر مامانم نازل شدم
!
دو تا داداش کوچکتر دارم که بزرگتره خیلی خیلی شیطون بود ! بچه که بودم یادمه مامان هر کی رو که میخواست نفرین کنه بهش میگفت ایششششششالله خدا بهت دو تا پسر بده !! فک کن الان من سه تا پسر دارم مامانم چه جور نفرینی بهم کرده باشه خوبه !! 
.
.
.
یه چند خط خطاب به خواهر و برادرهام و همسران نوشته بودم حذف کردم !
..
حسین و هادی داشتند توی اتاقشون سر چند تا شکلات میجنگیدن حسین میگفت من سه تا دارم هادی میگفت من 13-16-8 تا دارم !! :)) توجه نکردم ! سرو صدا آروم شد و شنیدم حسین آمرانه و اروم داره یه چیزایی به هادی میگه ، حسین با ذوق و شوق دست هادی رو گرفت و اومد طرفم چشماش یک برق شادی میزد با فریاد گفت : ماماااااااااااااااااااااااااااااان یادش دادم بلاخره درست شمرد .. ببین و سه شکلاتش رو جلوی من چید و از هادی خواست تا بشمارد ، هادی هم قیافه ی ذوقمرگی داشت و چشماش از حدقه بیرون زده بود و آب از لب و لوچه مث پاندول آویزون بود !! نشستند و هادی شروع کرد به شمردن سه تا شکلات :
_ 2-8(اشت)-13(سیبزه)
- نه نه نه درست بگو همونطوری که الان برام گفتی ها !
_ 17(هیفده)-15(مونزدا)-2
- ئه هادی ، درست بگو .. قشنگ نگاه کن بعد بگو
_ ام م م م 2- 4(شاااار) -15(مونزدا)
- نه این جوری نه قشنگ نگاه کن به شوکولاتا ! و سعی میکرد با زبون بی زبونی با حرکت انگشتاش با علامت های 1و2و3 به هادی تقلب برسونه ! انگشت اشاره شو گرفت طرف شکلات اولی و گفت بگو : ییییییییک .. و منتظر ادامه پاسخ هادی شد
_ با کلافگی و خستگی ادامه داد : خوب درسده (درسته) دیگه .. یک دو .. و هر چی فکر کرد یادش نیومد چی بگه ادامه داد : یک دو و همش !!!!
کلی خوشم اومد نیم وجبی چه خلاقیتی داره در فی البداهه گفتن !! بزرگ بشه چی میشه ! ؟ :)
با حسین شرط کردم هروقت یک کاری که بلده به حسن یا هادی یاد بده بهش امتیاز تشویقی که خودم درست میکنم بهش بدم !
نظرات ()