مامان خاتون

خاطرات سه عالیجناب محترم

روزت مبارک
نویسنده : مامان خاتون - ساعت ٤:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/٢۳
 

 بیراه نیست میگویند بهشت زیر پای مادر است ...

بهشت در دست مادرم بود ، مادر آن را زمین گذاشت تا من را در آغوش بگیرد ...

روزت مبارک مادر عزیزم ..

 

 


 
 
دخترای کوچه
نویسنده : مامان خاتون - ساعت ۸:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۱٢
 

دیروز عصر بعد از ماهها پنچری دوچرخه حسین رو گرفتیم که عصرای ۵ شنبه ببرمشون پارک بازی کنند ، گویا با اجازه پدرش تا سر کوچه هم یه دور زده و برگشته بود .. خوشم نمیاد برن توی کوچه !! چیزی نگفتم حالش گرفته نشه ، گذشت ...

امروز عصر زنگ خونه رو زدند .. تازه چرتم برده بود خوابآلود گوشی اف اف رو رو برداشتم :

- بفرماییدخمیازه

صدای دو تا دختر بچه خیلی ریز با هیجان جیغ جیغ کردند که :

* سلام . خانوم میشه به پسرتون بگین یه دقه بیان دم در ؟؟؟؟ خیال باطل

میشناختمشون ! کوچیکه قد فلفله ، تا پارسال خودشو از درب میکشید بالا زنگ میزد و فرار میکردخنده چون خودم تو بچه گی این کاره بودم چیزی نمیگفتم نیشخند.. چشمای ریز مشکی و موهای همیشه آشفته و ژولیده و لباس های نه خیلی ترتمیز ، کلا دخترای خیلی خوشگلین اما حیف که همش تو کوچه هستند و کوچه هم محل مناسبی برای رشد هیچ بچه ایی نیست .

ـ چکارش دارید ؟متفکر

* شما بگین بیاد دم در خودمون بش میگیم ! مژه

- خوب شما بگین چکارش دارین ؟ شیطان جیرجیر کنان با با اشتیاق :

* خانوم اجازه میخواستیم بگیم بیاد باهامون بازی کنه ! خوشمزه

- آخه پسر من تو کوچه نمیاد بازی کنه ! مژه

* اهه چرا خانووووم تعجبظور اومد کلی بازی کردیم .

فهمیدم محمد یا علی پسرای طبقه دومی بوده همسن حسنین خودم هستند . افسوس

ـ زنگ دوم رو بزنید تا بیاد .. چند دقیقه بعد دوباره زنگ زدند .. 

*‌خانوم اجازه دومیا نیستن نگران.. به پسرتون بگین بیاد دیگه .. زود برش میگردونیم !!!خوشمزه

هیپنوتیزمبعله !!! و شروع کردند به بحث کردن با همدیگه :

*۱ : اهه این که دوچرخه نداره !زبان

*۲ : نخیرم داره .. خودم دیدم با یه دوچرخه قرمز خوشگل دیروز رفت سر کوچه !قهر

*۱ : من ازش خوشم نمیاد علی خوشگل تره ! زبان

( حالا تو پرانتز بگم اصنم اینطور نیس .شیطان. حسین خودم خوشگل تره مژه)

*۲ : اهه آقا خیلی بدجنسی !! ( تکیه کلام دختر لوسا در تمام دوران ) بزا بیاد اینم پسر خوبیه !! قهر

* خانوم اجازه ، اسم پسرتون چیه ؟ مژه

- حسین متفکر

*۱ : بفرما ! اصن از اسمشم خوشم نمیاد .. زبان

*۲ : چیکا به اسمش داری بزا بیاد سوار دوچرخه مون کنه ببردمون ته کوچه بگردیم !! خوشمزه

واه واه واه چشمم روشن ، پسرهمسایه چه کارایی میکنه شیطون بلا !!! خنده پسره همسن حسن ه اینقدر قیافه ش مظلومه ، تیریپ خجالتی و اینااخجالت ..

* خانوم اجازه دومیا نیستن .. بگین پسرتون بیاد دیگه عه زبان!!

- به چهارمیا زنگ بزنین دو تا دختر دارن !!آخ

*۱ : نخیرم ما پسر شما رو میخایمم قلب.. اون دخترا خسیسن دوچرخه نمیدن بهمون ! تعجب

*۲: بع له خانوم .. بگین بیاد .. بگین بیاد ...خوشمزه

این قدر آسمون ریسمون بافتم تا ول کردند رفتند .. آخ کلی هم با صدای ریز فجیعشون جیر جیر کردند تا دور شدن !! خدا به دختردارا صبر بده فرشته.. صداشون مث مته دریل تا ته مخ آدمو سوراخ میکنه !! کلافه

دو ساعت بعدش حسین :

مامان اجازه میدی با دوچرخه م برم تا سر کوچه برگردم ؟ خوشمزه

لازم نکرده !!! روی رمپ پارکینگ بازی میکنی هیییجججا هم حق نداری بری !!! عصبانی

بچه م روحش خبر نداره دخترای کوچه تحت نظر گرفتنش .. اونم واسه شکار دوچرخه ش !!! ابرو

 


 
 
مامان خاتونی که استاد اعظمش را خورد !
نویسنده : مامان خاتون - ساعت ۱:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۳
 

ماکارونی اوسوساشا-ریچی چی میل دارید ؟؟از خود راضی

خو من درست میکنم شمام بیان میل کنین !! اینم یه غذای اختراعی جدید منه !!! مژه

اول قضیه رو تعریف میکنم بعد دستور سس اوسوساشا-ریچی چی مخصوص مامان خاتونی رو میگم ! خیال باطل

شب گذشته برادرم و عروس جدیدمون رو پاگشا کردم . پرسیدم چی میخورین گفتن هر چی غیر مرغ و سوسیس کالباس ! کلی از غذاهایی که بلد بودم درش به رویم بسته شد کلافه.. با تهیه غذا از بیرون غصه چی بپزم چی بپزم رو حل کردمچشم ولی برای اینکه عروس خانوم خیلی هم بی هنر ما رو فرض نکنه گفتم یه ماکارونی با سس سفید میزارم تنگش ابرو! منتها اینقدر غذای بیرون جلبشون کرد که ماکارونی خوش عطر و بو و متفاوت ما فراموش شدگریه ! و قسمت اعظمش موند برای نهار امروزاسترس !

ظهر حسین با فریاد : مردم از گشنگی !زبان درب خونه رو باز کرد ؛ هادی هم لنگ ظهر گشنه و تشنه از خواب بیدار شده بود و بساط نعره زنان ، جامه دران ، در سر زنان داشت که گشنمه !زبان

ماکارونی رو که با سس حسابی قاطی شده بود رو از یخچال درآوردم !! قیافه ش واویلا شده بود سبز! از اولشم رنگش خوشگل نبود حالا که دیگه سس قهوه ایی رنگ هم رفته بود به خوردش و شده بود یه توده بی ریخت قهوه ایی ابله! سس غلیظی که برخی جاها چند تا رشته ماکارونی هم ازش اویزون مونده بود ! ماکارونی بیچاره شده بود مث گیس عروس که سیخ و سنجاق ها رو از لای موهاش دراوردی !کلافه گرمش کردم اما خیلی بهتر نشداسترس ... بازم دوگوله ای کیو سانی همایونی رو به کار گرفتم از خود راضی!! در حالی که ناامیدانه سعی میکردم در ظرفهاشون ماکارونی شلفته شلوفته رو بریزم با ذوق ساختگی داد زدم بچه ها بدویین دستوروتونو بشورین که یه غذای‌ ژاپنی امروز داریم !هورا

این که یه دفه به جای اینکه باز برم سراغ کشورهای ایتالیا و بر و بچس همسایه اش خوشمزه رفتم سراغ کشور شرقی ژاپن که اون هم قضیه ش اینه : برای انجام کاری مجبور شدم برای پیش فرض داشتن از اون کار برم دوره ریکی ببینمخمیازه ، از صب کله سحر هم نشستم به سرچیدن و پرینت گرفتن اطلاعات جدید در این خصوص خلاصه تو سرم پر بود از اسامی ژاپنی و اساتید که هرروز و موقع ریکی دادن باید بهشون احترام بزاریم چون پایه ریزی کردن این روش رو و اینااااوقت تمام !! بنده هم مشخصا دانشجوی بسیار فهیمی تشریف داشتم مشغول تلفنکه واژه های ژاپنی رو با اسم استاد اعظم قاطی کردم و فی البداهه یه غذا ازش ساختوندم !خجالت

حسین با بی میلی پرسید اسمش چیهخمیازه ؟ گفتم اوسوساشا-ریچی چی ... که پقی زد زیر خنده قهقهه هی با هم سعی کردیم لغتش رو تکرار کنیم و نمیتونستیم و هی لغتای جدید میساختیم و میخندیدیم .. در این حین هم مزه کردند و خوششون اومد و جای شما خالی ... گفتن و خوردن و خندیدن و گفتن و خندیدن و خوردنهورا !

کلی خودم حال کردم از این بداهه سازی ... مژهاما حالا نمیدونم چکنم با این استاد خوردنی مون خجالت!! ایشالله حلال کنن دیگه !! نیشخند این طوری شد که ما در جلسه دوم کلاسمون مجبور شدیم استادمون رو بخوریم و کلی هم ذوق کنیم ! خنثی

---------------

ماکارونی آشیانه ایی ( زرماکارون تو این لینک میتونید ببینید ریختشو .. کد۱۷۰۱) + سس اوسوساشا-ریچی چینیشخند :

ماکارونیشو که میپزی و نیازی هم به دم کردن نداره .. هویج نگینی خورد شده و بوته های ریز شده بروکلی رو بخارپز کردم و کنار گذاشتم . قارچ ورقه ایی برای داخل سس کنار گذاشتم .یک بسته گوجه فرنگی گلخونه ایی که قد یه حبه قنده !! دیگه نمیدونم چطوری توضیحش بدم !! آخ برای تزیینش داشتم .

و اما سس اوسوساشا-ریچی چیمژه :

دو قاشق آرد رو کمی تفت میدی بوی خامی آرد گرفته بشه بعدش + ۱لیوان شیرسرد که کمتر گوله بشه اگر گوله شد از صافی ریز رد کنید تا صاف و یه دست بشه کمی بپزه قوام بیاد + قارچ ها .. ورقه ها ریز نبود وقتی ریختم دیدم اصلا ظاهرش خوشگل نشد چشم، تو غذا پختن هیچ وقت کم نمیارم اگر طبق دستور پیش نره یه کاریش میکنم یا خوب میشه و تکرار میشه یا به شدت در ذوقم میزنن و تا چند وقت مجبورن غذای حاضری میل کنند تا دوباره ذوقم باز بشه قهر خلاصه گوشتکوب برقی رو برداشتم و افتادم به جونش واسه همین رنگش قهوه ایی شد سبز + فلفل سفید و گرد لیمو و نمک .. حسابی مزه دار شد + ۲۰۰ گرم خامه و پنیر پیتزا .. در اغلب سس ها و غذاها پنیر پیتزا میریزم حتی در املت .. مزه خوبی میده و کیفیت و ارزش غذایی رو بالا میبره . فقط توی سس ها پنیرپیتزا رو موقع سرو وقتی سس داغ هست بریزین که بین رشته های ماکارونی به قول حسین تارعنکبوتگاوچران دربیاره !

سس رو روی ماکارونی ابکش شده و گرم میریزیم و زود هم سرو میکنیم .. سستون هم نباید مث ماست سفت بشه اگر غلطتش در حد سس های رقیق شده مایونز باشه بهتر لابلای رشته های ماکارونی میغلطه و رشته ها کمتر مث ماکارونی من بهم میچسبه .. مژه

چه معنی میده وقتی غذای مامان آدم خراب میشه ، مامان آدم کم بیارهشیطان ! یه اسم جدید میتونه ترکیبات غذایی شما رو به خورد بچه هاتون بده ! نیشخند


 
 
مرده بازی
نویسنده : مامان خاتون - ساعت ٥:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱/٢۳
 

تازگی ها هادی چند بار خواب دیده که من(مامانش) مرده ام ! تا به حال ندیده بودم تو این سن بچه ایی به مرگ حساس بشه ! اصلا هم ظاهرش رو ناراحت نشون نمی داد ! فقط وقت تعریف خوابش ، چتری بلند موهاشو با کف دستاش بالا نگه میداشت که بتونه بهتر ببینه و چشماشو گرد میکرد ! و بعد از تعریف ساکت میشد که عکس العمل من رو ببینه !

هربار هم که برایم تعریف میکرد بغلش میکردم و توجه نشون میدادم و باهاش همدردی میکردم که من زنده م ببین دارم نازت میکنم و میبوسمت و ....تا سوپاف دلش رو بکشه و غصه هاش خالی بشه !

الان برای یک خرید جزیی داشتم میرفتم بیرون ، سه تایی داشتند بازی میکردند ، یک به یک ازشون خواستم مراقب داداش هاشون باشند و تا من برمیگردم لطفا کشتی کج نگیرند !

روال بازیهاشون اینه که معمولا به حسن میگن حین بازی توقع چه حرکت و برخوردی ازش دارند ، هادی روی زمین خوابیده بود به حسن گفت : حسن من مرده م ! حسن هم سرشو گذاشت رو پاش و با نوک انگشت چشماش رو چک کرد که بسته است یا نه و بعد سوراخ های بینیش رو برای فهمیدن تنفس چک کرد ، سرشم گذاشت روی سینه هادی که صدای قلبش رو بشنوه بعد رو به حسین کرد و با صدای غم انگیز و تاسف باری گفت : برادر بهت تسلیت میگم برادرت مرده !!

یه دفه هادی از جا پرید و گفت عه !! مرده م ؟؟ شه (چه) خوبه !! و مثل فرفره شروع کرد به چرخیدن دور حسن که : من مرده بازی دوس دارم !

مطمن نیستم ولی ممکنه این بار هادی کمتر تو خواب متاثر بشه .. تا من فرصت کنم کشف کنم چرا این موضوع مرگ برایش مهم شده !


 
 
آجیل دستگاه گوارشی
نویسنده : مامان خاتون - ساعت ٤:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱/۱٦
 

نمیدونم شما بچه بودین به بادوم هندی چی میگفتین !!!

حسن میگفت بادوم معده ایی !! مژه


 
 
شیطنت ارثی
نویسنده : مامان خاتون - ساعت ۳:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱/۱٦
 

فک کنین الان چی تو آشپزخونه پیدا کردم !؟ دو سه روزه یه بوی بدی تو آشپرخونه میاد .. همه جا رو گشتم دریغ از یه منبع بو !! اسمایلی سوال فرض کنین ! سوال

یک کاسه آجیل ریختم برای خودم تا بشینم ایمیل ها رو تخمه شکنون بچکونم ! که طی عملیات نجات بطری آب که عالیجنابان لبه کابینت گذاشته بودن کاسه آجییل افتاد از دستم و پخش زمین شد قسمتیش هم رفت زیر کابینت ها . نشستم جمعشون کنم مواجه شدم با انبوه سیب های سرخ نصفه خوره عید که گاه و بی گاه یه دفه مفقود الاثر میشدن !

یه وقتی میوه های نیم خورده رو میریخت تو سطل زباله ، واسه همین من همیشه سطل رو چک میکنم ، به خاطر تذکر اسرافش !

چطور فک کرده که اگه زیر کابینت قایم کنه من نمیتونم پیداش کنم ؟؟؟ اسمایلی گیس کشون فرض کنین ! کلافه

مادر جان دست کم مث بچه گی های مامانت باشخیال باطل ، کمی خلاقت به خرج بده یه جوری جنازه خوراکی ها رو قایم کن که من نبینم !!!! اسمایلی مژه آره خودشه .. مژه فرض کنین !

هر وقت مهمانی از راه دور می اومد یه سوغاتی خوراکی می آورد اون وقتا بود که  مامانم دور و بر یه کمد ، گنجه یا قفسه ایی جایی هی رژه میرفت و چک میکرد من میفهمیدم یه خوراکی اونجا در هفتا صندوق رمزدار قایم کرده !! اسمایلی دندونی و ابلیسک فرض کنین .. اره همینا نیشخندشیطان اغلب هم خوردن خوراکی ها میفتاد گردن داداشم تپل چاقالوم ، محمد که ۴-۵ سال کوچیکتر بود .. اسمایلی خبیث نبود ؟؟ نیشخند

کمین میکردم تا مامانم از خونه میرفت بیرون ، میرفتم و پیداش میکردم و تا تهش میخوردم و تا مدتها مامانم نمی فهمید چه خبره ! اگه شکلات بود پوسته هاش رو تو یه پوسته گوله میکردم ، اگه پسته بود یه جوری مغزشو در میاوردم که نشکنه ، شکسته هاشم میریختم تو جیبم تو مسیر مدرسه از شرش خلاص میشدم و .. وااای اسمارتیز خارجی ها رو یادم نمیره که جاش قرص های قلب مامان بزرگم رو پیچیده بودم !!! خنده فقدم یه بار گیر افتادم .. مث حسین بی استعداد نبودم که فرتی لو برم !!!  گاوچران

یه فامیل دورمون از اصفهان اومده بود از نوع خیلی خسیس که همیشه دست خالی میومد چند روز می موند تلپ بازار و اینا و بعد هم میرفت این دفه برعکس همیشه وقتی اومد یه جعبه گز دستش بود که وقتی میرفت دستش نبودخوشمزه ، مامان عملیات استتار جعبه گز رو انجام داد و انگار نه انگار که کلا یه اصفاهونی از اینجا رد شده !!

مامانم بود دیگه همیشه سوتی میداد .. اگه هی نمیرفت فریزر رو چک کنه من هیچ وقت بهش شک نمیکردم ! اسمایلی ابلیسک چن تا فرض کنین .. هر چن تا که دلتون میخاد !! شیطان نیشخند سر فرصت رفتم گشتم زیر انبوهی از گوشت و مرغ های یخزده .. اسمایلی اوغ سبز .. یه جعبه گز با پسته ۸۰ درصد برق میزد ! تنها مشکل اینجا بود که جعبه گز سلفون پیچ شده بود ، با نهایت دقت چسب ها رو باز کردم و همه ی قرص های گز رو برداشتم لای چندتا دستمال پیچیدم و تو کمدم قایم کردم و باز دوباره جعبه رو یه چسب نو زدم و گذاشتم سر جاش .. تا چند روز هم به جای تغذیه این گز ها رو میل میکردم که یه دونه ش تا ساعت ها سیر میکرد آدمو بس که حسابی بود !! از اون طرف مامانم خوشحال بود که ازش دیگه پول نمیگیرم واسه چیپس و پفک ، کلی به محمد سرکوفت میزد ببین خواهرت یه قرون پولم نمیخاد ، نون و پنیر میخوره اه و اوه هم نمیکنه !!! منم کلی تیریپ پز میگرفتم ببین من چه خوبم و تو بدی و ایناا !! نیشخند

یکی دو ماهی گذشت .. یه روز که پسرخاله یزرگه م و شوهرخاله م از راه دور اومده بودن خونه مون .. مامان رفت سراغ فریزر .. بدبختی یا بدشانسی اون موقع من داشتم تو آشپزخونه برای پاچه خواری در نقش یه دختر دلسوز و ایناا چای میریختم !مژه مامانم با ذوق همونطور که از تو آشپزخونه داشت جواب پسرخاله رو میداد و تو فریزر کندوکاو میکرد ، مامانم با سرو صدا کار میکنه کلا خیلی اکتیوه ، با سروصدا و زحمت جعبه گزه رو که به بسته بندی های مجاور چسبیده بود از فریزر بیرون کشید ، من هنوز نفهمیده بودم که دنبال چیه .. خو خیلی وقت بود از اون موضوع گذشته بودچشم .. همینکه صدای سلفون جعبه گز رو شنیدم شصتم خبردار شد .. برگشتم طرف مامان ، دیدم درب جعبه خالی باز شد و مامان با حیرت لابلای آردها دنبال قرص های گز میگرده تعجب و نگاهش افتاد به من منتظر که خشکم شده بود واز ترس چشام گرد شده استرسو شایدم رنگم سبز و سفید سبز شده بود یه قدم عقب گذاشتم و پاچه خواری رو به لقاش بخشیدم و بددددو رفتم تو اتاقم و تا شب که مهمونا رفتن بیرون نیومدم !!استرس

نتیجه ش چند تا وشگوون محکم بود که هنوزم یادم میفته جاش درد میگیره ! نگران

و حالا ...

واسه اینکه بچه ها یواشکی چیزی نخورن معمولا خوراکی ها رو قایم نمیکنم . معمولا در دسترسشونه ! البته غیر از کاکاوو تلخ که در انحصار و مالکیت خودمه هنو !! خوشمزه مدتی حسین یواشکی خوراکی میخورد متوجه که میشدم خونسرد فقط بهش گوشزد میکردم به داداشاش خصوصا حسن هم بده و تنها نخوره .. هرچند گاهی شیطنت ارثی باعث میشه جنازه یا نیم خورده خوراکی ها رو از زیر تشک تختش پیدا کنم ..

بچه م بی استعداده دیگه ! چکارش کنم !؟ نیشخند


 
 
روش جواب دهی صادقانه
نویسنده : مامان خاتون - ساعت ۱:٤۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱/۱٢
 

روش مشق نوشتن حسین که دوستان بلاگر عاشقشن عصبانی !! و نمیزارن بهش مشق اضافه بدم !! :منتظر

در کتاب کار هدیه آسمانی * سه صفحه داستان دنباله دار نقاشی کرده و بالاش سوال نوشته :

دوست داری داستان رو تعریف کنی ؟؟

دیدم ورقه هاش خالیه .. میگم چرا داستانش رو تعریف نکردی !؟

خونسرد میگه خوب جوابشو نوشتم دیگه !!

برگشتم با دقت نگاه میکنم زیر سواله رو میبینم !! دیدم گنده زیر سواله نوشته !! :

نه ! سبز

* هدیه آسمانی درس دینی قدیمه ! یک کتاب اضافه دادند که پر از نقاشی و داستان تصویریه ، بهش میگن کتاب کار هدیه آسمانی .. به نوعی خلاقیت بچه ها برای تعریف کردن داستان ها رو قلقلک میده .


 
 
ایام خوشی و شادی و راحتی و آرامش خیال
نویسنده : مامان خاتون - ساعت ٧:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/٢٦
 

کار زیادی نکردم ها تازه دیروز کار جدیم رو شروع کردم .. کار آشپزخونه که همش بشور و بسابه رو خودم انجام ندادم .. فقط پرده ها رو زدم و دو سه تا کشو و کمد رو تمیز کردم ولی اینقدر خسته ام انگار دو تا کوه رو جابه جا کردم .. داروهام رو مرتب مصرف میکنم ولی انگار این تیرویید ه خیلی پررو شده .. باید بدم از یه وجب بالاتر قطعش کنن بندازنش دور !! والله .. با این تیروییدمون !! از خود راضی

انگشتام بسته نمیشه بس که کرخت شده ! واه واه واه .. خونه تونی چیه دیگه !؟ یادش به خیر اون وقتا حتی تا دوسال پیش هم خونه تکونی واسه م یه جوک بود الکی یه چیزایی رو تمیز میکردم اونم جو گیر تبلیغات میشدم وگرنه اصلا خونه به اون شدت کثیفی نمیرسید ! اما امسال خیلی وحشتناک شده ! بازم امسال خوبه .. چند روز پیش داشتم فکر میکردم دو سال دیگه حسن میره اول دبیرستان من بدبخت میشم رسمی .. رس های حسن اضافه تر میشه پایه تحصیلیش عوض میشه و مسایل نوجوانی و من منم کردن و استقلال طلبی هاش و تغیرات فیزیکی و اوووووه .. مکافاته !! حسین هم میره کلاس پنجم امتحانات نهایی داره یا به هر حال حتی اگه ۶ پایه هم شده باشه ابتدایی ، پایه ی حساسی ه که از دوران کودکی به دوره جدید تری پا خواهد گذاشت و توجهات ویژه نیاز داره .. از این طرف هادی هم میخواد بره کلاس اول ! خدا رحم کنه !! ماشالله سیستم آموزشی مملکت هم دم به دقیقه تغییر روش میده و باید منتظر تغییرات جدید تر می باشی ام !

پس فکر میکنم با این اوصاف الان در یک وضعیت استراحت و خوشی و شادی و راحتی و ارامش خیال به سر میبرم !! پس باید قدر این لحظات ناب رو بدونم ! اصلا احساس پیری و خستگی نکنم و هی به جون خودم غرولند نکنم .. به هر حال من خودم انتخاب کردم بچه هایم بیشتر از یکی باشند و اگر شرایط اقتصادی و اجتماعی مملکت یاری میداد و رفاه مناسب رو تضمین میکرد مایل بودم بر عکس تبلیغات های دو بچه کافیست تعداد بیشتری فرزند داشته باشم .. که دلایل محترم خودم رو دارم و دلایل شما هم البته برای من محترمه ..

البته خوب در حال حاضر مردم ترجیح میدهند که حتی یک فرزند هم نداشته باشند ، که اگر ۱۵ سال پیش هم این طور بود بنده هم همین تصمیم رو میگرفتم که اصلا موجودی رو برای زنده+گی در این شرایط دعوت به زمین خدا نکنم .. ببخشیدا خدا جان .. این موضوع به شما ارتباطی نداشت به بنده ها میگم !

الانم به جای آسمون ریسمون بافتن باید برم به بقیه کارهای کوذتی ام برسم !

فقط اومدم بگم که هستم و امیدوارم قبل از سال نو برگردم ..


 
 
کوفتت بشه عروس
نویسنده : مامان خاتون - ساعت ٦:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/۱۸
 

امروز حسین میگفت دو تا آدم فضایی دیده ! 

حسن برایش خیلی جالب بود .. کلی با هم بحث کردند آخرش حسن گفته برو بابا فضاییا این جوری نیستن که ! 

حسین شاکی شد و با فریاد گفت : نخیرم خیلی م فضایی بودن تازشم موهاشون بنفش بود !! 

گفتم شاید موهاشو رنگ کرده بوده ! حق به جانب گفت : نه خیرم مامانشم موهاش بنفش بود خواهرشم موهاش بنفش بود !! 

حالا بگذریم از اینکه چطور سه نفر تو خانواده موهاشونو بنفش کرده بودند شاید رنگ موی کیلویی خریده بودن :دی

ولی برام جالب بود توجه دیداری حسین اینقدر دقیق بود که در یک لحظه دیدن گذاری این سه خانم متوجه شباهت ظاهری شون شده و مادر و دختر معرفی شون میکنه ! 

این جور وقتا میگم کوفتت بشه عروس که پسرم اینقدر بهت در آینده توجه میکنه ! اسمایلی شیطون ! :))‌


 
 
اوسا خالی بند
نویسنده : مامان خاتون - ساعت ٤:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/٢۳
 

یه مدت درگیر حسین بودم که شرح ماجراش رو در این پست نوشته ام . حساسیت دارویی پیدا کرده که همچنان هم درگیره اما اوضاعش بهتره .. به علت تظاهرات جدید هرروزه ی این حساسیت یک روز در میان تقریبا غایب بود .. چهارشنبه ی گذشته هم که رفته بود معلمش غایب بوده و برگشت خونه !

اگه شما از اون دسته از مامان هایی هستید که خوشحال نمیشید بچه تون تو روز فارغ از درس و مشق باشه باید بهتون بگم که خوشوقتم بنده هم مث شماهستم ! برای اینکه قسمتی از غیبت از کلاس رو جبران کنم یک خالی بندی مصلحت آمیز بستم ! که معاون آموزش مدرسه گفته سرظهر تماس بگیرید و تکالیف رو بگیرید و به حد و اندازه کافی تکالیفی از خودم درآوردم و سرمشق دادم ! بگذریم که برای نوشتن هر خطش یکی از گیس های منو کند !!! ولی به هرحال قسمتی از تکالیف ننوشته اش جبران شد ! چه میدونستم امروز میره مدرسه و ته و توهش رو در میاره و منو ضایع میکنه !!!

امروز وقتی از مدرسه برگشت یه جوری که انگار بخواد مچ منو بگیره چشماشو گرد کرد و گفت !!

اهه مامااان امروز مشق نداشتیم اصن !! خانوممون ۴شنبه نیومده بودش اصن ! اصن این مشقا رو از کجا آوردی بهم گفتی !؟

داشتم ظرف میشستم انتظار مچگیری نداشتم !! خنده م گرفته بود به سمت شیرآب برگشتم و ریز خندیدم !!

و خونسرد گفتم اهه !! راس میگی !! پ این مشقا مال کی بوده !؟

از اظهار بی اطلاعی من متعجب شد !! دستاشو از مچ به عقب برگردوند و شونه هاشو بالا انداخت و گفت !! نمیدونم !! فک کردم تو میدونی آخه !!!

در حالی که سعی میکردم میمیک صورتم لوم نده برگشتم به صورتش نگاه کردم و گفتم : مگه امروز خانوم مشق ندید!؟ مغموم گفت : نه و رفت تو فکر !! بعد پرسید پس از کی سرمشق گرفتی !!

ای باااابا !! این چه مسله مهمی بود و من نمیدونستم‌!!! حالا باید بازجویی پس بدم‌ واسه دست خط کج و کوله آقا !!!

کلا حاضرجواب نیستم !! نمیدونستم از کدوم آستینم جواب دربیارم که ضایع نشم جلوی نیم وجبی !!

گفتم : یک نفر از دفترمدرسه بهم گفت این تکالیف کلاسیه که معلمش غایب بوده !!

گف : اهه !! شاید یه کلاس دیگه بوده معلم نداشته !!

منم تو هوا حرفو قاپیدم !! و ادامه دادم و گفتم : اهه نکنه تکلیف بچه کلاس پنجمیا بوده !!!!!؟؟حسن هم گفت ای ول حسیییییییین !! دو کلاس بالاتر نوشتی !!! بابا پنججججججججمی ی ی ی !!

چشماش گرد و شد و از تعجب خنده ش گرفت !! مخ خودمم فر خورد از این حرفی که زدم !حسن هم که همراهی کرد خالی بندی رو ..

با حیرت گفت وااای یعی مشقای پنجمیا بوده !؟؟ بچه م هنگ کرده بود !! اصن حواسش نبود که درس های کلاس سوم با پنجم فرق داره !!! آخرشم فر مخش باز نشد چی بهش گفتم !! میدونست یه جای کار میلنگه اما نمیفهمید کجاش !!!

 

چیه خو !!؟ اصن چه معنی داره بچه هی غایب بشه بعد مشقم ننویسه !! از سر بیکاری بیفته به جون بقیه !

اصن چه معنی داره مامان آدم جلوی آدم کم بیاره !! اصن چه معنی داره ...

هیچ معنی نداره !!!! دروغ بده !! منم دروع نگفتم خالی بستم !!! این اسمش خالی بندیه !! به بدی دروغ نیس !!! راس میگم !!! زبان

 


 
 
← صفحه بعد