مامان خاتون

خاطرات سه عالیجناب محترم

دختر خانم مدیر
نویسنده : مامان خاتون - ساعت ٤:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱۱/٢
 

یکی دو هفته پیش کتاب بخوانیمش گم شد !! از خونه خودمون تا خونه اقوام رو گشتیم و پیدا نشد که نشد ! روز چهارم که دیگه ناامید شده بودیم مجبور شدیم که کتاب بخوانیم رو بخریم ! وقتی امیر کتاب رو به مدیر داد تا به حسین برسونه مدیرش آروم زد پشت دستش و با تعجب گفت : ای وااای خریدید ؟؟؟؟ چرا به من نگفتید !!!؟؟

بعد کتاب بخوانیم رو از توی کیفش درآورده و گفته من نیمدونم چطور این اتفاق افتاده ! ولی کتاب بخوانیم حسین توی کیف دختر من بوده !!!!! خجالت

ما از اون روزه هی از حسین میپرسیم کتابت تو کیف دختر خانوم مدیر چی کار میکرده !؟ هی شونه بالا میندازه و یه ور دیگه رو نگا نگا میکنه و لباشو به حالت آویزون د رمیاره که یعنی نمیدونم !!!

والله مونیدم چند روزه واسم شده معما ! دختر خوشگل خانم مدیر کلاس چهارمه ! گاهی بعد از تعطیلی میاد مدرسه و توی حیاط با بچه ها بازی میکنه ! اما رابطه دوستی با حسین نداشته ! اصلا حسین بعد از تعطیلی با سرویس میاد خونه ! یول 

حالا چند روزه کتاب علومش گم شده ! میترسم دوباره برم بخرم و کتاب سر از کیف دختر خانم ناظمی ، دختر خانم معلمی ، دختر خانم ورزشی سر در بیاره !! قهقهه

بچه م آینده نگره ! بده قلب؟؟ تو مدرسه کی بهتر از دختر خانم مدیر ! معلوم که پس فردا بزرگ بشه میره سراغ دخترای رئیس روئساش !!! نیشخند شاید در آینده داماد رهبر مملکت شد !! مژه