مامان خاتون

خاطرات سه عالیجناب محترم

جناب خودکفا
نویسنده : مامان خاتون - ساعت ۱٠:۳۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱۱/٥
 

سی دی کارتون رو که حسابی کثیف شده رو میکنه تو چشمو و میگه : ماما مامان ؟ اینو بعاااآآم میشولی ؟ (اینو برام میشوری؟)

میگم باشه و به کارم ادامه میدم .. لحظه ای بعد جناب خودکفا صندلی رو پای ظرفشویی گذاشته و با اسکاچ و مایع شستشو در حال بشور و بساب سی دی مادرمرده ست !

سی دی کارتون رو که حسابی برق افتاده و چیلیک چیکیک ازش آب میچکه رو دوباره میکنه تو چشمو و میگه : ماما مامان ؟ اینو بعااآآآم اوشک میکییی ؟ (اینو برام خشک میکنی ؟)

میگم باشه برو دستمال کاغذی بیار .. دستشو زد به کمرش و دور و برش رو نگاهی کرد ، جعبه فلک زده دستمال کاغذی رو پیدا نکرد ! پرسید : مستمالاااا کوشاااااس ؟(دستمالا کجاست؟) یادم افتاد شب قبل در کمال آرامش درحالیکه سعی میکرد خودشو در بلندی پهلوی مبل قایم کنه مشغول کشیدن دستمالها از جعبه و ریز ریز کردن بیشتر از ٢٠٠ برگ از ٣٠٠ برگ دستمال های عطری طرحدار بود ، جنازه های دستمال ها رو برای امور فینی توی کیسه نموده و باقیمانده رو قایم کردم ، در حالیکه با یاداوری این خرابکاری سعی میکردم عصبانیم رو بروز ندم طلبکارانه گفتم : از خودت بپرس که دستمالا کجاست !

متفکرانه زیر لب گفت : مستمالا نیسدش ..... کوشاااااس ؟ (دستمالا نیستش...کجاست؟) و بعد عینهو برق گرفته ها دوید از پشت مبل چند تا خورده دستمال که به قائده یه بند انگشت هم نمیشد رو پیدا کرد و خونسرد با دستمال ها و همچنین قسمت قنبلگاه شلوارش ، سی دیشو پاک کرد و ریموت تلوزیون رو برداشت و شبکه دی وی دی رو باز کرد و بدون درخواست کمک سی دیه رو گذاشت و مشغول تماشا شد !!

 به قول معروف وقتی دید کارشو انجام نمیدم اصلا نگفت : خرت به چند من ؟؟

از این پسرا میشه که اگه براش دختر دلخواهش رو نگیرم میره و یه ماه بعد خسته و گرد و خاکی دست دختره رو میگیره و میاد خونه ولو میشه روی مبل و میگه : مامان ماماااان ؟ چیزی واسه خوردن داری ؟ ما خیلی خسته ایم و زیر لب میگه » چقدر مریخ دور بودااا !