مامان خاتون

خاطرات سه عالیجناب محترم

حسنونه 1
نویسنده : مامان خاتون - ساعت ٢:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱/۱۸
 

٣ ماهگی .. وزن ٧ کیلو و ۴٠٠

حسن در این سن بود که توسط پزشکان متوجه شدیم نابیناست .. آن هم با بی رحمانه ترین روشی که میتونستند اطلاع بدند ..

بقیه در ادامه مطلب

خطاب به والدین جوان : هیچ وقت به حرف هیچ دکتری اعتماد نکنید که ناامیدی رو به شما هدیه میکنند و هدیه خداوند رو از شما میگیرند . پزشکان دروغگوترین موجودات زمین هستند .

۶ ماهگی .. وزن ٩ کیلو ٨٠٠

وقتی برای تزریق واکسن میبردمش پرستارها فکر میکردند من خواهرش هستم میگفتند برو بگو مامانت بیاد بچه رو نگه داره !! خنده یه مامان ٢٠ ساله و یه بچه نهنگ کوشودو !

٩ ماهگی .. بعد از تزریق واکسن سرخک ..

از این روز تا چند هفته بعد کمتر خنده های حسن رو دیدیم بسکه از عارضه های واکسن سرخک دچار کهیرهای خط مانند و اذیت کننده شد . خارش شدید و بی قراری داشت و تا ٣ سال هر مواد غذایی که دارای تخم مرغ بود رو مصرف میکرد به سرعت کهیرها روی قسمت های مختلف بدنش ظاهر میشد حتی یک بیسکویت ساده هم براش ممنوع بود .

وزن ٩ کیلو .. تا یک سالگی وزنش ٩ تا ١٠ کیلو بود .

٣ ساله گی .. مهدکودک نابینایان خزانه ( واقع در خیابان قزوین - دوراهی قپان )

روزگار سختی بود .. ناراحت .............

بقیه ادامه مطلب

حیوان مورد علاقه اش در این سن گاو بود که کله گاوش از جیبش بیرون زده ، دو سال بعد عاشق گوسفند شد و دشمن درجه ١ قصاب ها !! خنده ۴-۵ سالی هم که ناجی مرغ ها بود !! خنده

مدتیه که احتمالا بتونیم یک سگ مختص به نابینایان براش از ایتالیا بگیریم و حالا علاقه اش به سگ ها جلب شده !!  هر روز که از مدرسه میاد از دوستانش کلی اطلاعات میگیره درباره سگ و میکنه تو مخ من !! یول 

( کیفیت پایین عکس ها به علت عکسبرداری از روی عکس چاپ شده است )

ادامه مطلب جهت ثبت هست و ضدحال داره نخونید بهتره . ابرو 

 


٣ ماهه بود .. یادم نمیره وقتی برای ویزیت ماهانه بردمش متخصص اطفال وقتی حسن رو ویزیت کرد و پرونده پزشکیش رو دید با توجه به وزن گیری خیلی زیادش با کمال خونسردی گفت - از بکاربردن این کلمه عذر میخوام - : این بچه مونگوله که وزن گیری زیادی داره ، حتما ناهنجاری مغزی و ذهنی هم داره و کلی برچسب دیگه که هر کدومش کوهی از درد رو به قلبم نشاند .

الان دلم میخواد کارنامه ترم یکش رو با معدل ١٩ و ٧٣ صدم رو ببرم بکوبم .. بکوبم .. بکوبم سبز »» روی میزش !عصبانی 

یادآوری اون روزها برام خیلی اذیت کننده است . والدین جوان که فرزندانشون دچار آسیب های مختلف میشند نیازمند اطلاعات مناسب جهت پرورش و تربیت فرزندشون هستند اما متاسفانه در مملکت ما وقتی یک بچه با معلولیت متولد میشه تنها کاری که میکنند او رو در پتو پیچیده و در آغوش والدین میگذارند و خداحافظ شما ! در حالی که والدین هیچ پیش زمینه ذهنی در خصوص نوع معلولیت فرزندشون ندارند .. چقدر این برخورد باعث بوجود اومدن ناهنجاری های روحی و روانی در والدین و حتی خانواده های ایشان میشه  و هنوز که هنوزه هیچ ارگان یا سازمان و جمعیتی مسئولیت آموزش خانواده ی این هدیه های خداوند رو به عهده نگرفته این گونه است زندگی یک معلول از بدو تولد با بی مهری از سمت متولیان سلامتی و بهداشت جسمی و روانی جامعه رقم میخوره .

وقتی حسن ٣ ساله بود برای ویزیت بردمش متخصص اطفالی که صاحب نام بود .. تا متوجه شد که حسن نابیناست بدون اینکه به بیماری حاضر او توجهی کنه خونسرد گفت : شما جوان هسید و حیفه که عمرتون رو صرف این بچه علیل کنید بهتره بزاریدش بهزیستی و بچه های دیگه ایی بیارید . بچه م رو بغل کردم و با چشم پر از اشک از مطب بیرون زدم و تا خونه تو بغلم فشارش دادم و گریه کردم ..