مامان خاتون

خاطرات سه عالیجناب محترم

کرانه باختری رود ریحانه
نویسنده : مامان خاتون - ساعت ٢:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٢/٤
 

عصر که میشه میرند توی پارکینگ بازی کنند .. خودشون که سه تاهستند .. طبقه دومی هم ٢ تا پسر همسن حسنین داره طبقه سومیه هم دو تا دختر جیغ جیغو نیشخند(آیه و فاطمه ) داره و چهارمیه هم دو تا دختر همسن حسنین !! چن تا شدن ؟؟ نشماااااار یه وخ دیدی زیادتر شدن !!! استرسمن تا حالا نشمرده به خدا !!!

از اون طرف چون من نمیزارم بچه هام برند توی کوچه اونا به دوستاشون میگند بیاند توی پارکینگ !! دیگه فک کن یه مدرسه بچه !! اون وخ همه شون تو یه وجب جا جییییییغ میکشن دعوا میکنند بازی میکنن خاله بازی فوتبال دیگه خلاصه فکر کن خودت دیگه چه خبر میشه  !! همسایه ها که خودشون خونه هاشون بالاتره و صدا نمیره اما مخ من که طبقه اول هستم میپکه !! حالا هی دکترم بگه عزیزم قربونت برم گوگوری مگوری ، عصبی نشو آروم باش مامانی گریت رو بکن کاری به درد و مرض ملت نداشته باش !! مگه میزارند !! هر روز ما تو پارکینگ یه تلفات داریم !! نگین راست میگه اینجا یادآور کرانه باختری رود اردن ه .. هر روز خون و خونریزیه !! دم به دقیقه نعره یکیشون بلند میشه که ۶٠ درصد تلفاتش مال حسین و هادیه ، از بس بی کله بازی میکنند !! اصلا مراقب خودشون نیستند !

امروز ماشین دستم بود برای انجام کارهای مدرسه ی حسن ، بعدش رفتم دنبال حسین با هم برگشتیم خونه تا حسین بره درب پارکینگ رو برام باز کنه کمی طول کشید بعد هاج و واااج اومد درب رو باز کرد و وحشتزده گفت مااااماااااااااااان تو راه پله پررررره خونه !! تو دلم گفتم یا حضرت عباس !! باز دوباره کی ، کی رو کشته !؟ تو راه پله کلی خون چکیده بود هول برم داشت کدوم یکی از این بچه ها شل و پل شده که این همه هم خون از دست داده .. رد پا خون به طبقه دوم رسید درب زدم .. محمد که همسن حسنه درب رو تا نیمه باز کرد و پشت درب موند با چشمای پف کرده و صورت رنگ پریده و حال نزار گفتم مامانت هست ؟ یه نیمه دماغش رو بالا کشید و گفت نه !‌اینقدر این بچه مظلومه ، دلم سوخت براش .. گفتم چی شده طوریت شده ؟ نگاهی به دستش که پشت درب بود کرد و دوباره یه نمه دماغشو بالا کشید و گفت نه خاله چیزی نیس ! گفتم ببینم چی شده ؟ گفت انگشتم رفته لای زنجیر دوچرخه م !! و دستشو آورد جلو یه برش عمیق و کوچیک بود که احتمالا یه رگ اصلی انگشت اشاره ش رو زده بود و خیلی هم ورم کرده بود .. گفتم با چی تمیزش کردی گفت هیچی ! زخمش کوچیک بود ولی خیلی دلخراش این بافت انگشتش زده بود بیرون از زخم .. دلم غش کرد و فشارم افتاد پایین ! اون بچه ک رنگ به روش نبود !

رگ پرستار صفتی ام به جوش اومد !! اومدم خونه وسایل پانسمان رو برداشتم و رفتم بالا .. به خودش میپیچید از درد ولی هیچی نمیگفت .. آروم براش بتادین زدم و کمی با پنبه زخمش رو تمیز کردم با یه دل ریش خیلی آروم بافت بیرون زده رو بین دو لبه پوستش جا دادم و دو طرف زخم رو بهم نزدیک کرده و پانسمانش کردم .. اگه بهش دست نزنه تا شب زخمش بسته میشه .. ولی هنوز که هنوزه حالم خرابه ...

حالاا هی این دکترم بگه :

عزیزم قربونت برم گوگوری مگوری ، عصبی نشو آروم باش مامانی گریت رو بکن خلاصه آآآآآآآآآدم باش ! 

... مگه میزارند ! متفکر

( عکس مال پارسال تابستونه )

یه سری خبرای به قول حسین دوپس هم تو راهه که اوکی شد مینویسم .. آی ی ی ی خودم جان !! مخمو تیلید نکنیمشغول تلفن !!!! به موقعش مینویسم ! نیشخند