مامان خاتون

خاطرات سه عالیجناب محترم

مامان زمینی
نویسنده : مامان خاتون - ساعت ۱٢:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٢/۱۸
 

توی پرانتز »»» ( پریروز سردرد فجیعی داشتم .. هر کدومشون رو گذاشتم سر یه کاری حسین به نقاشی و هادی به ماشین هاش و حسن به سی دی داستان گوشیدن و رفتم ارواح دلم یه چرتی بزنم که بعدش برای حسن برگه های امتحانی ش رو مرور کنم .. قبلش هم خط و نشون کشیدم وااای به حالتون دعوا کنید یا با جیغ منو بپرونید !! هر کی به کار خودش برسه ..

نیم ساعتی در هپروت سیر کرده بودم که با صدای جیغ بنفش حسین پریدم از اون طرف هادی با چشم گریون و حسن هم وسط معرکه !! هادی هوس نقاشی کرده بود و حسن هوس گوش دادن به داستان حسن و حسن هوس ماشین بازی که هیچ کدوم هم دلش نخواسته بود با اون یکی سرگرمیش رو عوض کنه ! پررو های پرتوقع !! )

 یکی یه دونه پس گردنی بهشون زدم که دعوا و لگد پرانی و مشت مال دادن همدیگه رو بس کنند ! دو فرونند جیغ صورتی هم خدمتشون ارسال کردیم که صدایم بلندتر از صداشون بشه تا بلکه بشنوند !! خلاصه سردرده که تشدید شد و خلق و خوی ما هم پاک خرمگسی شد بماند ..

دیروز حسن برای بار N میلیون بارم پرسید مامان تو سفینه فضایی دیدی *!؟؟ گفتم : چندبار میپرسی !؟ دست از سر کچلم بردار دیگه ! یه چیزی دیدم نمیدونم چیه تو فکر کن سفینه بوده ! آخ پرسید خوب چیکار میکرد !؟ شوخیم گل کرد و گفتم : هیچی داشتن مامانت رو برانداز میکردند و میگفتند واای چه مامانی خوبی ، خوشگلی ، مهربونی !! دروغگوبه به ببریمش فضا بشه مامان بچه های خودمون بشه . توقع نداشت بعد از عصبانیت باهاش شوخی کنم از خنده روده بر شده بود گفتم چیه حالاااا !؟؟ همچینم خنده دار هم نبود که واسش دل ضعفه بری از خنده ! تعجب از بین قهقه خنده هاش بریده بریده گفت آره آره چه مامان خوب و مهربون و خوشگلی دارم فقط اونا نمیدونن که چه دست بزنی هم داری !!!! بیچاره بچه هاشون !!!! قهقههقهقههقهقهه

کلی باهمدیگه خندیدیم ولی ...

منتظر بعله دیگه !!!

عکس - عید 1389 .

* این جریان رو بعدا شاید نوشتم .. جریان سفینه فضایی دیدن من !! مژه