مامان خاتون

خاطرات سه عالیجناب محترم

اينجاست که!!!!
نویسنده : مامان خاتون - ساعت ۱۱:٥۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/۱٢/٢٤
 

 روی زمين نشسته بودم و مشقای حسن رو نگاه ميکردم و غلط و درستهاشو بهش ميگفتم چند بار تشويقش کردم که آفرين اين بار درست هاش بيشتر بوده و اين صحبتا که ذوق زده شد و همينطور که روی مشقهاش خم شده بودم اومد و نشست روی کمرم که جيغم رفت هوا : پاشو پاشو بچه کمر ندارم ... يه دفعه پاشد و متعجبانه ساکت شد دستی به کمرم کشيد و گفت دروغگو کمرت که اينجاس !!! خنديدم و براش توضيح دادم که يعنی کمرم درد ميکنه يادم افتاد که يه دفعه پارسال با دهن پر حرف ميزد بهش گفتم اول دهنتو خالی کن بعد حرف بزن که يه دفعه هر چی تو دهنش بود رو ريخت روی زمين و حرفشو ادامه داد ... بچه های دوست داشتنی کوچولو !

مهدکودک آمادگی سر کوچه ماست که ديوار به ديوار منزلمون ميشه خواننده های وبلاگ مادر يک روشندل باهاش آشنا هستن حسن وقتی صدای بازی و هياهوی اين بچه ها رو ميشنوه  ميشينه پشت پنجره و صداهاشون رو گوش ميده رفتم و با مدير و معلم کلاسشون صحبت کردم موافقت شد هفته ای يه روز به عنوان مهمان بياد سر کلاس شنبه جلسه اولشو رفت بچه ها از وضعيت چشمهای حسن خبر ندارن و خيلی در برخورد با او شگفت زده ميشن اول که همشون اين طوری نگاش ميکنن  وقتی همشون نقاشی ميکردن و حسن هم کاغذشو خط خطی ميکرد و ميگفت بلبل کشيدم بچه ها در گوشی پچ پچ ميکردن و ميخنديدن  . رابطه هاشون هنوز گرم نشده اما حسن سر کلاس به ملاحظه نسبت به سکوت در کلاس هی صحبت ميکرد چون تو کلاس خودش قانونی در اين باره نيست و بچه ها آزادانه حرف ميزنن حتی اجازه گرفتن هم اونجا يادشون ندادن ! وقتی حسن اشتباها به جای اينکه روی کاغذ نقاشی کنه روی رو ميزی خط ميکشيد بچه ها معترضانه خانم گلابی معلمشون رو صدا ميکردن و وقتی حسن مداد رو مث قلم بريل نويسی لای انگشتان اشاره و ميانه قرار داد همه خنديدن  ... خيلی خوشحال شدم وقتی او رو بين بچه های ديگه ديدم از برخورد بچه ها هم راضی بودم اونا هم تا به حال يه بچه همسن و سالشون رو نابينا نديده بودن خيلی شگفت زده شده بودن کم کم بهم عادت ميکن همشون دوست داشتنی و گل هستن خدا همشون رو برای مامان وباباهاشون نگه داره  .