مامان خاتون

خاطرات سه عالیجناب محترم

آرزوهای حسن
نویسنده : مامان خاتون - ساعت ۳:۱٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۳/٢/٢۳
 

ديروز از مدرسه که اومد فورا با دلخوری و کسالت گفت من نميخوام بچه های بزرگتر تو مدرسه م باشن گفتم چرا گفت آخه اونا تند ميدوند چشمم به سر زانوان خاکی و دستهای خراشيده اش افتاد و اشک تو چشمم جمع شد .

در مجتمع آموزشی نابينايان تمام بچه های ۶ تا ۲۵ ساله در ساعات تفريح با هم به حياط مدرسه مراجعه ميکنند و با اينکه مراعات کوچولوها رو ميکنند هر از گاهی بچه های کوچکتر در برخورد با بزرگترها تعادلشون رو از دست ميدن .