مامان خاتون

خاطرات سه عالیجناب محترم

زلزله
نویسنده : مامان خاتون - ساعت ۱:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/۳/٢٥
 

مدتيه دارم به حسن آموزش زلزله و ايمن سازی ميدم يه ميز کنار درب ورودی که جای امنيه گذاشتم که فقط جای اون ميشه و داداشش هميشه تايم ميگيرم و اون ميدوه کنار درب تا بره زير ميز يه دفعه بهش گفتم اگه تکون زياد بود نتونستی راه بری چهار دست و پا برو که در همين آموزش چندين باز کله نازش خورد به در و ديوار و آخ و آخوش بلند شد گفتم عيب نداره بدو بدو بدو وقتی رفت زير ميز گفت اين جوری که زودتر ميميرم گفتم خدا نکنه چرا ؟؟؟ گفت الان هم دارم ميميرم نگاه کن و اشاره کرد به سرش که فکر ميکرد  از شدت درد قلمبه شده !!!

يه دفعه هم گفتم داداش رو هم با خودت ببر که اينقدر حسين فرار کرد و اينو اونور رفت و حسن هم به دنبالش که پشيمون شدم گفتم خودت برو من اونو ميارم  . روی هم رفته آموزش خوبی از آب در اومد .

حسين ديگه الان حدود يک سال و دوماهشه کلماتی مثل ده: بده / ماما :مامان / بابا و دادا :داداش / و به به / و آبه :آب رو ميگه گاهی هم جمله کوتاه با همين حروف ميگه مثل آبه ده ... خيلی شيطونه . شيطونی ميکنه و ميخنده و نمک خنده هاش همه رو ميخندونه من که ميگم بچه بی ادبی ميشه چون هر کار بدی که ميکنه ميخنده و اطرافيان هم نميتونن جلوی خنده شونو بگيرن . ولی واقعا با نمک ميخنده چشماش يه خط هلالی ميشه و ۶ تا دندوناش ميفته بيرون و با همه شاديهای تو دنيا ميخنده ...