مامان خاتون

خاطرات سه عالیجناب محترم

آمبولانسی برای مادر بزرگ
نویسنده : مامان خاتون - ساعت ٢:۳٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۳/٤/٩
 

تولد حسن تشریف میارید ؟ کادو یادتون نره !! منظور پیغامه ... يه سوپرايز خوب هم دارم خيلی ها منتظرش بودند بالاخره اوکی گرفتم و گذاشتمش منظور ... دددد نشد که خودتون بريد ببينيد زود لود ميشه معطلی نداره

 

داشتم درباره سن و سال آدمها با حسن صحبت میکردم که آدم وقتی به دنیا میاد اسمش نوزاده بعد میشه نی نی تا وقتی که بتونه حرف بزنه بعد میشه بچه و کودک و نوجوان و جوان و بزرگسال و میان سال و پیر و درباره کارهایی که هر دوره سنی آدم میتونه بکنه به او توضیح میدادم ولی جرات نکردم آخر پیری رو بگم که آدم میمیره چون میدونستم میدوه میره میزاره کف دست مادربزرگم که تو پیر شدی پس چرا نمردی ؟  تو فکر بودم که گفت پیر مثل مامان بزرگ بزرگه ؟  ( به مادربزرگ من میگه مامان بزرگ بزرگه )  گفتم آره گفت واسه همینه راه نمیره و همش مریضه ؟ !!! پیش خودم گفتم این که همه چی حالیشه گفت عیب نداره بزار یه آمبولانس بخرم واسش تا سوارش کنم ببرمش بیمارستان تا خوبش کنند تا بتونه مث من بدووه و بازی کنه و نمک و گوشت !!! بخوره وقتی رفت بهشت زهرا با من تانک سوار شه و من با عصاش بازی کنم و دیگه نزارنش توی خاک  اونجا تاریکه من تاریکی رو دوست ندارم .   ....

داشتم شاخ درمیاوردم ... از این همه اطلاعات که حتما تو این دو سه هفته بعد از سال بابا بزرگم و رفتن به بهشت زهرا و پرسش های زیادش درباره قبرها و آدمها و غیره داشته و جوابهای ما رو همه رو کنار هم گذاشته و حالا داره جواب میده  .

و اما حسین....

حسین حالا دیگه توی 15 ماهه و 25 تیر باید ببرمش واکسن بزنه . خیلی خوب میدوه و با حسن بازی میکنه اما هنوز عادت بد دزدکی برداشتن اسباب بازی های حسن و جیغ اونو در آوردن به سرش مونده ... بازی مورد علاقه هر دوشون اینه که حسین بدوه و حسن با سر و صدا دنبالش کنه تا فسقلی بپره تو بغل من اسم بازیش هم 1 و 2 و 3 است . حسن از روی صدای خش خش پوشک پنبه ریز حسین جای اونو حدس میزنه و میتونه بگیردش اما برای ادامه یافتن بازی اونو رها میکنه گاه گداری اون آخراش که حسین حال دویدن نداره و ریسه رفته از خنده حسن میفته روش گاهی ناجوره اما اغلب بی خطره چون خود حسن خیلی محتاطه زود سنگینیش رو بلند میکنه . غذای درست و حابی نمیخوره دندونهاش هم خیلی اذیتش میکنن البته بد خلقی نمیکنه اما از به دندون کشین اجسام متوجه میشم ناراحته . تمام قرقره های نخ منو به دندون کشیده و ناکارشون کرده . الان 4 تا بالا داره دو تا پایین آسیای سمت چپ بالاش هم جوانه زده خلاصه خیلی کند پیش میره یادمه حسن بعد از خوردن تقویتی سون سیز از 7 ماهگی تا یک سالگی 20 دندون در آورد اما خیلی گرون شده 12 هزار تومان بود البته ایرانیش هم اومده ولی نمیدونم چقدر قابل اعتماده . ناقلا یاد گرفته اخم کنه و اینقدر اخمش خنده دار و بامزه است که نمیشه به روش نخندی اما اینقدر جدیه که گره شو وا نمیکنه ! ناقلا میترسم مث دادش بزرگه ام بشه شیطون و بلا که هیچکس نمیتونه جلوی شیطنتش رو بگیره اونم اینقدر خوش اخلاق و خنده رو بود که حد نداره اما الان بعد از 20 سال بچه عاقلی شده . وای داداشم داداشم که یاد شیطونیهاش میفتم قاط میزنم نکنه حسین هم مث اون بشه ؟ یادمه 7 ماهه که بود یه بار تو بغلم با یه عالمه پتو خوابیده بود منم حس مادریم گل کرده بود و نمیزاشتمش زمین یه دفعه اومدم بدمش بالا تر زیر قنبلش رو بگیرم که از اون طرف روی شونه ام با مخ خورد زمین .... کمی گریه گرد و زود ساکت شد فکر کنم از همون موقع ها شیطون شد . خدا کنه خودش نیاد اینجا رو بخونه و مقصر اصلی رو پیدا کنه چون برای بازیگوشیهایش تنبیه هات فراوانی شده .

نمونه شیطنتهاش :اون وقتا که ساکن یزد بودیم یه همسایه رشتی داشتیم به اسم خان زر که خیلی سر به سر محمدمهدی داداشم میزاشت یه دفعه که با هم به نماز جمعه رفته بودند در حال سجده بوده که محمد نشسته بود روی پشتش و قلقلک داده بودش اونم یه دفعه کار بدی ازش سر زده بود و نماز جمعه ملت رو خراب کرده بود دفعه دیگه هم که باز نماز جمعه رفته بود تمام مهرهای نمازگزاران دو تا سه صف جلو رو برداشته بوده و توی دامنش ریخته بود . خان زر میگفت که یه دفعه سر سجده فکر کردم آوار روی سرم ریخته بله آقا محمد دامن پر از مهرش رو روی سر رشتیه خالی کرده بود . بعضی از کارهاش به صورت جوک فامیلی در اومده بود ...

خیلی طولانی شد به فکرم رسید از شیطنت های داداشم باز هم گاه گداری بنویسم امیدوارم خواهرزاده اش این کارها رو تکرار نکنه .

فعلا ..