مامان خاتون

خاطرات سه عالیجناب محترم

ه مثل هلو
نویسنده : مامان خاتون - ساعت ۸:٢٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٧/۱٩
 

بعد از سه سال سلام

سلام مامان خاتون خوبم . چطوری وبلاگ شیطون و شاد پسری های کوچولوم ؟

من برگشتم . با یه مهمون کوچولوی دیگه . یه داداشی کوچولوی ناز دیگه که مث هلو خوشمزه و خوشگله .

حسن الان دیگه ۸ سال و ۴ ماهش شده . سخن ور خوبیه اگه من یادم باشه و بتونم برات بگم چقدر بزرگ فکر میکنه و چقدر از جهاتی جلوتر از همسن و سالانشه و از جهاتی به اندازه معصومیت یک نوزاد خرد و کوچک .

حسین هم خیلی بزرگ شده هنوز هم چشمای شیطونش پر از انرژی مثبته . بلا و شلوغ . حالا غیر از شیطونی و کنجکاوی گاهی بدخلقی هم میکنه . نترس با هم کنار میایم .  هر چی باشه فقط ۴ سال و ۷ ماهشه !

چیه ؟ منتظری هلو کوچولو رو معرفی کنم ؟  اسمش ه مثل هلو --> هادی . خرد و موچولو !

 

پسری که مینیاتوری بود و حالا واسه خودش یلی شده ! نه خیلی خیلی تازه ۴ ماه و نیمه شده . آروم خوشرو و خوش خنده . عاشق حسین هستش ولی هنوز نتونسته با حسن ارتباط بگیره . حسن سعیش رو میکنه اما هنوز موفق نشده توجه هادی رو به خودش جلب کنه . نگران نشو حالا زوده کم کم به همدیگه عادت میکنند و فسقلی هم یاد میگیره چطور با برادر روشندلش کنار بیاد .

بعد از چند سال یه دفه نمیشه حرفا رو زد و در رفت فعلا تو کف بچه ها باش تا من باز برگردم و برات بگم این سه سالی که برات ننوشتم بچه ها چقدر بزرگ شدند .

دوست دارم مامان خاتون چون زاییده خلاقیت حسن هستی . اسمت و قالبت و همه چیزت مال حسن هست .

تا بعد .