مامان خاتون

خاطرات سه عالیجناب محترم

نگار من
نویسنده : مامان خاتون - ساعت ۱۱:٤۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۸/۱٦
 

بچه که بودم عاشق نقاشی بودم . نوجوان هم که بودم عاشق نقاشی بودم . بزرگتر هم شدم باز عاشق نقاشی بودم .

مامانم از این مامانایی بود که همش میگفت بشین سر درست ! 

( چقدرم گوش میدادم . )

سوم راهنمایی چند تا ناقابل تجدید آوردم ! بهتره بگم چند تا تجدید نیاوردم ! غیر از انشا و ورزش و هنر و یکی دو تای دیگه بقیه تجدید  

از اونجا که مامانم گفته بود عمرا بزارم بری رشته گرافیک علاقه ایی به جبران نداشتم . میشستم تو انباری یک وجبی که در سکوت !!!!درس بخونم بعد به زور پامو به اسبابهایی که تا دم در اومده بودند جا میدادم و هی نقاشی میکشیدم و بعد هم لابلای کارتن و جعبه ها جاسازی میکردم که مامانم نفهمه ! ... عقلم قد نمیداد چرا بعضی وقتا غیب میشدن

یادش به خیر از رفوزگی اون سال بگذریم که خیلی صفا داشت

حالا حسین هم عاشق نقاشیه ! عاااااشق نقاشی خیلی نقاشیاش هم قشنگه ! جالب اینه که برعکس نقاشی میکشه !

من نقاشیاش رو به یاد نقاشیای لوله شده خودم لابلای کارتن ها روی دیوار اتاقش میزنم ... و دلم برای نقاشی های خودم تنگ میشه ..

گرایشم به نگارگری یا مینیاتور بود ... ادامه ندادم ! امیر نزاشت به خاطر چشمام !

هنوزم یادم میفته کلی دپرس میشم اما خوشحالم سوی چشمام رو برای کمک به نگار دلم حسن  سالم نگه داشتم .