مامان خاتون

خاطرات سه عالیجناب محترم

هادی نامه
نویسنده : مامان خاتون - ساعت ٢:۱٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۸/٢۳
 

هادی دقیقا ۵ ماه و ۲۰ روزشه .

هادی شیرین و خوش خنده .

هادی عسل خوشمزه .

هادی لاغر و باریک و قد بلند .

هادی چند روزه که حریره بادوم میخوره .

هادی داره  کمی تپل میشه .

هادی داره با حسن خو میگیره .

هادی عاشق داداش خنده دارش حسینه .

هادی و حسین و حسن سه تا داداش مهربون و شیطونند که بعضی وقتا چنان جیغ و گریه مادر جان خاتونشان را در میارند که نگو و نپرس مخصوصا وقتی که بخوایی از خونه بیرون بیایی حاضر کردن حسن که همه چی رو پشت و رو میپوشه و حسین که دائم در میره و در حین فرار با صوت بالای جیغ و خنده ایی که فقط برای خودش شادی آور و برای ننه جان خاتونش مضحک و عذاب آوره و هادی که هیچ کدوم این کارا رو هم حتی نمیکنه !!!! خیلی سخته .

فقط این حاضر کردن برای بیرون رفتنشون منو کشته ! گریه ام در میاد !

اینم هادی !

خوب بود مامان هنا که دوست داشتی از هادی بنویسم ؟ در ضمن اینجا وبلاگ کاملا خاله زنکی هست !! نگران نباش .

حوصله شکلک گذاشتن تو وبسایت پرشین بلاگ رو ندارم خیلی زور داره منتظر باز شدن صفحه ش بشی !

فعلا .