مامان خاتون

خاطرات سه عالیجناب محترم

لب
نویسنده : مامان خاتون - ساعت ۱:۳۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٩/۱۱
 

ـ لب خوبه ؟

ـ لب دیگه چیه ؟ لپ رو میگی ؟

ـ نه لب همون که مرمزه !

ـ چیییی ؟

رفت از توی یخچال قوطی رب رو آورد و در خلال مشغولیت وب نویسی بنده تا تهش رو انگشت زد و ملچ ملوچ خورد ! و هی چشاشو بست و اووووووووووووم گفت و حال کرد .

خودم رو زدم به ندیدن و به یاد رب خوری های دوران کودکی گذاشتم تا دلش میخواد لب بخوره !