مامان خاتون

خاطرات سه عالیجناب محترم

دروغ نگو
نویسنده : مامان خاتون - ساعت ۱٢:۱٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱٠/۱۳
 

خواب دیشبم رو برای پدرشون با آب و تاب و تاثر تعریف میکردم :

ـ خواب میدیدم که حسین رو موقع خرید بیرون مغازه کنار کالسکه هادی گذاشتم وقتی بیرون اومدم متوجه شدم که نیست ! دزدیده بودنش .. اینقدر جیغ زدم و گریه کردم و خودمو زدم که ...

با تاثر و اندوه داشتم پیاز داغشو زیاد هم میکردم که حسین هم اومد پای منبرم !

از اینکه تو خواب براش اینقدر ضجه مویه کردم کلی مشعوف شد  ولی خونسرد و طلبکارانه گفت :

اینقده دروغ نگو من دیشب همینجا خوابیده بودم هیشم گم نشدم !!!