مامان خاتون

خاطرات سه عالیجناب محترم

بابا نان داد
نویسنده : مامان خاتون - ساعت ۱٢:٥٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱۱/۱٦
 

دیروز  اولین دندون هادی سلام کرد

از دیروز کلی پیشرفت فرمودند و قنبل فنگشونو بالا میارند که یعنی بله تا چند وقت دیگه به قصد جان دکوراسیون تازه چیده ننه جانمان طی الهال پذیرایی خواهم کرد !

پیف و پوف و آب دهانشان مثل چسب رد پای حلزون همه جا به کف پای مبارکمان بوسه میزند !

و دیگر با ورود ایشان به سن ۸ ماهگی و سن اظطراب از دوری ننه شان آرزوی یک دست به آب رفتن بدون دلواپسی را به دل مبارکمان گذارده !

نیش مبارکشان تا بناگوش باز است اگر صورت ملوکانه ما در جلوی نظر ایشان مشعوفانه در حال به قربان رفتن دست و پای بلوریشان باشد !

ارتزاق ایشان منحصرا در گرو این است که ننه جانشان مجبور باشند در حالی که غذاهای میکس شده بد قیافه بی مزه تهوع انگیزشان را با علاقه بمیلانند و بخندند و کلی بالا پایین بپرند و زر مفت بیایند که به به چه خوشمزه است !!!

آن که دندان دهد نان دهد ! انشالله که باعث نشود بابا به جای نان دادن تا بوق سگ کار کند !