مامان خاتون

خاطرات سه عالیجناب محترم

دردسرهای سردرد
نویسنده : مامان خاتون - ساعت ۱٢:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٧/٧
 

میخوام ماجرای دیروز هادی رو تعریف کنم اما اگر بخندید ایشالله قورباغه بشین * !‌ چون کارد بزنی بهم خونم در نمیاد بس که عصبانی ام ! یول

دیروز سردردم عود کرده بود و از عوارض ناسازگاری داروهام معده درد شدیدی هم داشتم که از درد هی از حال میرفتم و یه گوشه میفتادم ! دست بر قضا حسین هم معلم نداشت و حسن گلو درد داشت و جفتشون نرفتند مدرسه از ۶ صبح سه تایشون بیدار شدند و توی در آوردن صدای همدیگه باهم مسابقه گذاشته بودند . مادرم هر روز میاد بهم سر میزنه و به خونه میرسه که من زیاد بهم فشار نیاد خونه و تر و تمیز کرد و حسین رو برد که خونه آروم بشه . هادی هم که میشناسید معولا ساکته فقط خرابکاری هاش فجیعه ! گفتم سرو صدا نکنه خرابکاری رو تحمل میکنم نهایتا میخواد دل و روده کشوها رو بیرون بریزه دیگه ! متفکر

حسن خوابید و هادی مشغول ماشین هاش بود که چشمام رفت روی هم .. نمیدونم چقدر گذشته بود که گفت شیشه شیر میخوام اومدم سر ظرفشویی که شیشه ش رو بشورم نگاهم به تنگ ماهی قرمز کوچولوم که گوشه گلدون کنار سینک نگهش داشته بودم افتاد دیشب امیر یک شاخه رز برام آورده بودم دیدم پرپرش کرده ریخته توی تنگ و چون گلبرگ ها روی آب مونده بوده با قاشق آب تنگ رو هم زده که گلبرگ ها بره ته آب ! و ماهی قرمز خوشگل کوچولوم از شدت برخورد قاشق به بدنش و لابد برخوردش به قطعه مرجانی که کف تنگش گذاشته بودم کله ش کنده شده بود ! گریهاین ماهی کوچولو رو دو سال نگه ش داشته بودم وقتی میومدم توی آشپزخونه میومد روی آب و مسیر رفت و اومدم رو دور میزد و اینقدر لب میزد تا یه تیکه نون براش بندازم . فقط هم برای من میومد ادا در میاورد خیلی دوستش داشتم . غصه م گرفت دلم کباب شد ولی گذاشتم به حساب نادونی سن و سالش و بهش تذکر دادم و کار اشتباهش رو بهش گوشزد کردم ! نگران ( دلم برای ماهی کوشودوم تنگ شده گریه)

از درد به خودم میپیچیدم ٢ تا مسکن خوردم ، خوابم برد ! با صدای زنگ از خواب پریدم دو تا از بچه های کوچه بودند گفتند : خاله بچه تون داره از پنجره اسباب بازی هاشو پرت میکنه پایین ! بدوبدو رفتم توی کوچه و اسباب بازیهایی که اغلب هم شکسته بودند رو جمع کردم آوردم بالا و تشری بهش زدم که دیگه حق نداری بری پشت پنجره ، بهترین سرگرمیش اینه که بشینه پشت پنجره و بازی بچه ها رو تماشا کنه و با زبون مریخیش باهاشون حرف بزنه !ابله

اصلا حالت عادی نداشتم از شدت درد هی از حال میرفتم و از هول هادی که کجاست و چه میکنه میپریدم ! بار دوم از جا پریدم صحنه اتاق وحشتناک بود یه دونه اسباب بازی هم توی اتاق خودش نمونده بود که نیاورده باشه توی هال لباسهای دو تا از کشوهاش رو هم آورده بود و روی اسباب بازی ها کپه کرده بود و در آخر هم تدی خرسه هم روی کوه لباس به عنوان فاتح ماجرا گذاشته بود و متفکرانه داشت به اثر هنری که خلق کرده نیگا نیگا میکرد که با صدای خلاقیت کور کننده من : هاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااادی چیکار کردی ؟ بدو همه رو ببر تو اتاقت ، مث شصت تیر از جا پرید و مشغول جمع کردن شد ، باز از حال رفتم ...

نمیدونم چقدر گذشت ، بوی آبلیمو و ترشی شنیدم شصتم خبر دار شد یک شیطنت خرابکارانه دیگه در شرف وقوعه ! غافل از اینکه خرابکاری اتمام یافته بود ! کلافه توی هال تقریبا خبری از لباس و اسبابا بازی هاش نمونده بود رفتم تو اتاقش دیدم کشوی لباسشو در آورده انداخته وسط اتاق و همه لباسها رو ریخته توش و سه تا بطری آب و شیشه آبلیمو رو از یخچال آورده ریخته توی کشو داره لباسها رو مثلا چنگ میزنه ! خیر سر ننه ش داشت لباس میشست ! کف اتاق هم دریای آب بود هر چی فکر کردم یادم نیفتاد لباس سر طشت شستن رو از کجا یاد گرفته یادم افتاد برنامه فیتیله توی یکی از اپیزودهاش آموزش داده بوده !! از عصبانیت داشتم میپکیدم ! اهل تنبه بدنی نیستم چند تا جیغ بنفش کشیدم و لباسها رو جدا کردم ، خوش سلیقه لباسهای نو نپوشیده ش رو هم تو آبلیمو خابونده بود ! گند کاریشو نظم دادم و کمی به درسهای حسن رسیدم همینطوری که روی مبل دراز کشیده بودم باز چشمام رفت روی هم ، از معده درد داشتم میمردم دیگه مسکن هم افاقه نمیکرد !‌

شاید نیم ساعتی گذشت که با صدای تلفن از خواب پریدم ، همسایه مون بود گفت : کجایی خانوم که هادی داره از توی پنجره اتاقش مشت مشت خوراکی میریزه واسه بچه های کوچه !‌ انگار بهم برق سه فاز وصل کردند . دیروز رفتم برای تغذیه مدرسه بچه ها ١٧ هزار تومن خوراکی خریدم ، اکثرا دونه های مغزدار مزمز بود و هر کدوم دست کم ۵٠٠ تومن قیمت داشت !! بچه های کوچه زیر پنجره اتاق تجمع کرده بودند و تو لپ ها و دستاشون پر از بسته های خوراکی بود ! کلافه نامردا تا من رو پشت پنجره دیدند جیم زدن !

اومدم تو کوچه ، ١٠-١۵ تا بچه بودند حالا کوچیکتراشون اشکال نداره بچه گی کرده بودند ولی نره غولای ١۴-١۵ ساله هم بودند گفتم آخه شما نمیگی یه بچه ٣ ساله داره این کارو میکنه زنگ خونه رو بزنید؟ تا آخر خوراکی ها رو هم خوردین !؟ همونطور که دهنشون هنوز پر بود گفتند : گفتیم شاید شما خواب باشین خاله !!!تعجب بدجنس ها !!!

از دست این بچه های کوچه خیلی عاصی ام !‌چون طبقه اولیم صداشون خیلی توی خونه میاد خسته هم نمیشن معلوم نیست کی به درس و مشقشون میرسن ! از کله سحر تا بوق هاپو تو کوچه اند ! دائم هم زنگ درو میزنن : خاله توپ مون افتاده تو حیاطتون در رو بزنید ! چند بار هم در رو باز گذاشتند و دزد اومده فرش ٩ متری و کلی خرت و پرت از توی انباری ما برده بود !! همینجوریش هم چشم ندارم ببینمشون حالا که بزغاله فرنگیا از نادونی بچه هم سواستفاده کرده بودند ! ولی چه میشد کرد ! این دفعه هادی یک کتکی نوش جون کرد ! شیطان 

ولی اینقدر عصبی بودم که مادرم باز اومد خونه مون و بابا یه کمی سربه سرم گذاشت تا گره کوره اخم هام باز شد ! تا ١٠ و نیم شب از شدت عصبانیت داشتم میترکیدم !

نمیدونم چرا مامان و بابایی م و امیر از شنیدن این کارها از خنده روده بر شده بودن !! منتظر من داشتم میترکیدم !!! زبان 

* اصطلاح قورباغه بشی رو از بچه گی با خواهرم داشتیم وقتی عصبانی بودم بهم میگفت ایشالله قورباغه بشی و خنده م میگرفت !