مامان خاتون

خاطرات سه عالیجناب محترم

بارون سفید
نویسنده : مامان خاتون - ساعت ۸:٠٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٧/۱٧
 

بعد از اتفاقی که در پست قبلی نوشتم دو باره دورتا دور قاب پنجره رو با چسب ۵ سانتیمتری پوشوندم که با کمال پررویی بازش کرد ! پدرم اومد دستگیره پنجره رو جوری پیچ کرد که من عمرا میتونستم بفهمم راز این بست و پیچ ها چیه که اون رو هم با پیش گوفتی (پیچ گوشتی ) بازش کرده !

بعداز ظهر برای حسن از انسیه ، خواهر دوستم الهام وقت دندونپزشکی گرفته بودم . مدتها بود الهام از دکور زیبای مطب خواهرش که خیلی با سلیقه ست تعریف میکرد ! که اتاق انتظار صندلی های کرم قهوه ایی داره و طرح کاغذ دیواری ها با رنگ صندلی ها و طرحشون سته و کلی گشته تا یونیت دندونپزشکیش سبزآبی و شیک باشه و .....

 حدود ٨ صبح هم پست چی بعد از ۴ هفته انتظار گواهینامه رانندگی بنده رو که طلسمش رو با کمر فیل شکونده بودم بهم تحویل داد و اینقدر انرژی گرفتم که دیگه نتونستم بخوابم ! دلم میخواست به جاری کوشیکه و عمه خانوم و مامان بزرگا و بابابزرگا بزنگم و برای دایی ها و عموها و اس ام اس بدم بلاخره آبجی شوماخرتون دست به فرمون شد که گفتم ! خنگول گواهینامه توه !! پس فردا میری میزنی به در و دیوار بهت میخندن !! بی خیالش شدم ! یول

مامان خونه شدم و کارهام رو کردم و بشگن بشگن زنان وقتی حسن اومد بهش مژده دادم که کلی بالا پایین پرید و بوسم کرد و تحویلم گرفت !‌حسین که به حوصله کیفش رو مینداخت جلوی درب و آماده میشد که با شوت کردن لباس هاش خونه رو بپوکونه بی تفاوت با اخم افتاد روی مبل که غذااااا چیه !؟ هادی هم که فعلا پشمکه ! ابله

 نهارشون رو که دادم دیدم ساعت ٣ شد ! کارتونی براشون گذاشتم تا سرشون گرم بشه !  گفتم نیم ساعت هم که شده بخوابم که برای رفتن به دندونپزشکی سرحال باشم !‌ ترسیدم بازم از بوی دندونپزشکی غش کنم !‌ بعد از کلی التماس به حسن و حسین که شلوغ نکنید و سفارش به حسین که هوای هادی رو داشته باشه دوباره پای پنجره نره ! رفتم بخوابم ..

هر وقت خواب آروم آرزو میکنم پناه میبرم به تخت دو طبقه بچه ها .. تخت پایینی برای حسینه با اینکه کوچیکه ولی عینهو قطب خنکه .. من عاشقشم ..

آره جون دلم میگفتم !!! تازه چشمای بیمارم گرم شده بود که سه تا زنگ متوالی زنگ خونه ، کله م رو به سقف تخت کوبوند !‌ چشامم داشت قیلی ویلی میرفت ، فکری شدم صدای چیه !؟ تو اون حال و هوا و اون سردرد لعنتی جدیدی که داغونم کرده فکر کردم روز قیامته لابد !  کمتر از یک هزارم ثانیه فهمیدم نه بابا هنوز زنده ام قیامت کجا بوده ! مخ جانم دستور همایونی صادر کرد که پاشو تو رو چه به خواب ننه سه تا پسر ؟ زنگ آپارتمانه .. گفتم حتما دخترک ۶ ساله خواهرم یاس ه که همیشه صدای دیلینگ دیلینگ پیاپی زنگش من رو عصبانی میکنه و نیش اونو تا بناگوش باز ! بنابر عادت همیشگی که سرم رو میارم پایین در و درب رو باز میکنم که دخترک خواهری حساب کارشو بکنه داشتم سرم رو میاوردم پایین و درب رو باز کردم که با ستون سرمه ایی رنگی جلوی در مواجه شدم ! چشمام هنوز باز باز نشده بود سر و کله م هم مث کله جودی آبوت وقتایی که از خواب پا میشد بهم ریخته بود ! فک کردم این ستون سرمه ایی که گلای سفیدی توش قر میداد چیه که مخ همایونی مان دستور داد چادر زن همسایه ست !‌خمیازه

چهره شمالی سفیدش با دندونای مرتب سفیدترش لبخند زد و گفت : خواب بودی ؟ ببخشید ! اما گفتم حیف از این همه دستمالی که هادی ریز ریز کرده از پنجره بیرون ریخته ! اولین کاری که مخ همایونی دستور داد انجام بدم پس گردنی به هادی که اومده بود جلوی در بود بزنم ! بعد سلام کردم و گفتم مرسی !‌من تو حال خودم نیستم ببخشید و در رو بستم ! لابد همسایه شمالی مان فکر میکنه که چقدر بی ادبم !‌ ولی واقعا تو حال خودم نبودم ! کلی با هادی دعوا کردم و با حسین که چرا مراقب این پسره نبوده ! اومدم از پنجره دایره ایی خوشگل اتاقشون بیرون رو نگاه کردم اثری از دستمال کاغذی نبود !تو دلم گفتم زنه همسایه فوضول خالی بند مزاحم ه ....  زبان

‌دلم برای پس گردنیی بیخودی که زده بودم پس کله سفید هادی سوخت !‌نگران

دیگه وقت رفتن بود ! حسن رو که بدتر از من استرس دندونپزشکی گرفته بودش رو حاضر کردم . بچه ها رو به پدر جون سپردم و راهی شدیم ! فکر میکردم که حسن توی راه میخوابه و منم چرت میزنم که نخوابید و یه کله فک زد و منم چرت آلود گوش دادم و چشمام روی هم نرفت که نرفت ! بین راه با امیر قرار گذاشتیم و پز گواهینامه دیجیتالی ؟ چیه الکترونیکیه ؟ چیه از این جدیدا که شکل کارت سوخته سبز! رو دادیم .. یول

اتاق انتظار کاغذ دیواری که گلهای پیچک کرم رنگ روش مانور میدادند و صندلی های طرح چرم یکی در میون قهوه ایی و کرم .. فهمیدم که درست اومدم ! وگرنه هنوز توی شوک کوفته شدن کله مبارک با سقف تخت حسنین بودم ! و مشنگول از دریغ شدن لحظاتی خواب راخت به واسطه دیلین دیلینگ زنگ توسط همسایه از خدا بی خبر خالی بند ه .. سبز

 حسن رو نشوندم روی یونیت و احوال پرسیا تموم شد و حسن خان آروم گرفت و اعتمادش جلب شد رفتم تو نخ دکوراسیون ست شده اتاق انسیه ، کلی از این همه سلیقه ایی که از خودش در وکرده بود انرژی گرفتم ! حال کی حال داره بنویسه یا بخونه که وصف کنم .. ولی حس و حالم برگشت سر جاش .

برگشتنی هم کلی التماس کردم که امیر بزاره بشینم پشت فرمون که نمیزاشت ! چون استرس رانندگی قبلا سردردم رو تشدید کرده بود ! بلاخره نشستیم و دورکی زدیم و بگذریم که چند تا داد شنیدیم که داری میری تو دل ماشین کناری و .. کلی اعصابم بهم ریخت ولی پرروم ام دیگه به روی خودم نیاوردم تا رسیدیم جلوی پارکینگ خونه !

پارگینگ ما پیلوته .. پنجره پذیرایی روی ورودی پارکینگ باز میشه ! برای رفتم توی پارکینگ کلی حرف از امیر خان شنیدم که عصبی شده بود که مبادا به گلگیر کج و کوله و داغون پیکان مدل ۵٩ همسایه ماشین رو بکشم ! کلی اعصابم خط خطی شده تا از بغل پیکان قراضه ماشین رو رد کردم درب پارکینگ رو که باز کردیم ! تازه فهمیدم اون ستون سرمه ایی که گلهای سفیدش قر و قمیش میومدند راست گفته بود !

پارکینگ پر از دستمال های سفید برگ بر شده نو بود !

 پیامد های پنجره ای :

هادی : بابا بییددا (پیتزا) میخام

بابا : بگو مامان بخره

هادی : ننی خره ! میده پوه ندادم !! (نمیخره میگه پول ندارم ) تو بخخر !

بابا : پیتزا ضرر داره لابد برای این نمیخره !
هادی : پندره (پنجره )بده ! اتاق داداش بده ! بییدا که خوبه !! ابرو