مامان خاتون

خاطرات سه عالیجناب محترم

درددل حسنونه
نویسنده : مامان خاتون - ساعت ٦:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٧/۳٠
 

چندساله حسن عادت کرده که شبهای جمعه ش بره خونه پدربزرگش . از ابتدای مهر نزاشتم بره چون درس هاش سنگین شده امتحانات مهر ماهش که تموم شد گفتم بچه ک استراحتی کنه ... کتاب های گویا و ابزار و وسایلش رو فرستادم که بخونه چند تا از دروس جدید رو هم براش سئوال و جواب خونده بودم که بیکار نمونه .
 امروز وقتی رفتم دنبالش دیدم نشسته مثل ابر بهار گریه میکنه !! .. به مادربزرگش هم نگاه کردم دیدم اونم  داره با گوشه روسریش اشکاشو پاک میکنه .. گفتم چی شده که اینقدر دلت پره ؟ همون طور که هق هق میکرد با پرخاشی که سعی میکرد کنترلش کنه بلند گفت : از از از دسسسسست این آآآآموزش و پرورش که اصلا به فکر ما نیست !! من همه کتاب صوتی هامو خوندم ولی این کتاب دینی جدیده رو که صوتی شو ندارم .. نفسی بین هق هقاش گرفت و ادامه داد : تا حالا خودم تنهایی درس میخوندم ولی حالا مجبورم منتظر بشم یکی بیاد کتابامو برام بخونه و بازم زد زیر گریه :cry
حالا نه اینکه لی لی به لالاش بزارم .. نمیخوام به این زودی منتقد پرخاشگر بشه .. گفتم بیخود گریه نکن من خودم دارم میخونم برات !

مادربزرگش گفت : بچه م گناا داره بازر اقلکم جمعه ها رو بازی کنه ، گردش بره .نگران. معمولا عشقش اینه با پدربزرگش بره نماز جمعه ! فامیلاشو ببینه ! و کلا خوش باشه و درس نخونه ..

هر چند من هم حسن و هم مادربزرگ عزیزش رو قانع کردم که حسن دیگه نمیتونه مثل سابق هر هفته بره خونه پدربزرگش ولی دلم سوخت برای حسن م .. خیلی تلاش میکنه ! بچه های دیگه صاف صاف واسه خودشون میچرخند و بازی میکنند درسشون هم خدا عالمه انشالله میخونند اما اینقدر وقت نمیزارند اون وقت این بچه اینقدر وقت میزاره از همه تفریحاتش هم میگذره تا همسطح اونها باشه !!!

اگر در آینده شنیدید یک دانش آموز استثنایی در هر زمینه ایی موفق شد بدونید چندبرابر یک دانش آموز غیر استثنایی زحمت کشیده . به خاطر زحمتی که کشیده بهش احترام بزارید ..