مامان خاتون

خاطرات سه عالیجناب محترم

پورنگ و حسين
نویسنده : مامان خاتون - ساعت ۱:٠۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/۱٠/٤
 

پورنگ و بابای فاطمه و فاطمه خانم گل گلاب روز یکشنبه اومدن مدرسه حسن اینکه من سردرد شدیدی داشتم و دیر متوجه شدم بماند و اینکه نتونستم از روابط گرم و صمیمانه بچه های نابینا با پورنگ هم زیاد فیلم بگیرم هم بماند . حسین بیننده پر و پا قرص برنامه های کودکه مخصوصای رنگین کمان و پورنگه . وقتی از نزدیک پورنگ رو دید اولش چیزی نمیفهمید با چشمای گرد شده بچه ها رو میدید که از شوق دیدن پورنگ جیغ و دادشون بلند شده بود کمی هم با بهت و تعجب فاطمه رو نگاه کرد ولی تا به حال بچه ها رو اینقدر سرحال ندیده بود برای همین کپ کرده بود و دیگه از خنده هاش خبری نبود . وقتی هم پورنگ بغلش کرد و باهاش عکس گرفت با تعجب فقط نگاه میکرد و اما بعد از ظهر که پورنگ شاد و سر حال رو توی تلوزیون دید تازه دوزاریش افتاده بود ای بابا این همین عمو پورنگه خودشه که صبح هم از نزدیک اونو دیده  هی نگاه به صفحه تلوزیون میکرد و میخندید و ذوق میکرد و هی به من نگاه میکرد تا ته برنامه کودک رو هم با حوصله نگاه کرد هنوز هم وقتی عکس پورنگ رو با رفقای داداشش میبینه کلی ذوق مرگ میشه و خنده و ریسه میره .