مامان خاتون

خاطرات سه عالیجناب محترم

چشمای شیطون
نویسنده : مامان خاتون - ساعت ٤:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۸/۳٠
 

تازگی مشتاق شده واسه ننه ش ظرف بشوره و به این هوا هر چند دقیقه یکبار میره سر ظرفشویی و برای شستن یک لیوان تقریبا میشه گفت دوش میگیره ..آخ

بس که با شیر آب ورر رفته واشرش هرز شده و وقتی شیر رو باز میکنی یک نخ ریز و پر فشار از آب به سمت صورتت شلیک میشه و مثل سوزن میره تو پوستت .. استرس

دیروز تا شیر آب رو باز کرد چشمش رو گرفت ! الهی فداش بشم قلب.. آب پاشیده بود توی چشمش افسوس.. کلی خندیدمشیطان آخه میگفت ششم رپته تو شیییی ه آب !! (چشمم رفته تو شیر آب)خنده

خیلی جدی نگرفتم چون خودش هم اهمیتی نداد و با آب بازی مشغول شد .. ابله

امروز صبح که بیدار شد چشم راستش کلی ورم کرده بود ، بردمش دکتر .. عفونت کرده بود وقت تمام.. از دکتر برمیگشتیم مفش آویزون بود دستمالی گرفت و پاکش کرد .. حواسم بهش بود مژه.. یواشکی دستماله رو جوری که من مثلا نفهمم برد پشت سرش و همونطور که عادی راه میرفت انداختش زمین !هیپنوتیزم

(شیطونو درس میدن این بچه هایول ) گفتم : واای چه کار اشتباهی !! دستمالتو باید بدی به مناز خود راضی ! زمین رو ببین فقط دستماله تو افتاده روش و زشتش کرده ! بازنده

وااای از دست قهر و قوهر آقا کلافه! انگاری دختر بوده تو بیمارستان عوضش کردن ! بهش برخورد و ایستاد و گفت: دیدده میمیامعصبانی !(نمیام) به نی نی که دست مامانشو گرفته بود اشاره کردم و گفتم ببین همه بچه ها دستشونو میدن به مامانشون و میرن بیرون .. الانم بگو ببخشید تا دستتو بگیرم و باهم بریم بغل.. هیچ واکنشی نشون نداد ! دستاشو هم برد پشت سرش !! که یعنی بروبابا منو میترسونی عمرا بیام ! دیدم این جوری میخواد تو خیابون علافم کنه واسه نازخریدن .. بی حوصله گفتم بگو "چشم " تا به هم بریمخمیازه .. ناقلا جواب رو توی آستینش خوب خیسونده بود چون فوری جواب داد :

آخه ششمم ددددد ایکنه .. ننیتونم بدم ششم زبان!! (آخه چشمم درد میکنه نمیتونم بگم چشم)

از ظرف شستنش عکس دارم هر چه سعی کردم نتونستم سایت عکسم رو باز کنم .. بعدا میزارم .