مامان خاتون

خاطرات سه عالیجناب محترم

تکالیف عمو محمد
نویسنده : مامان خاتون - ساعت ۱٢:۳۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٩/۸
 

حسین به عمو محمد و زن عموش خیلی علاقه داره .. برای همین در انجام تکالیف اضافه برسازمان و من درآوردی مامانونه از این دو شخص دوست داشتنی فامیل ، استفاده ابزاری همایونی میفرمائیم در حد المپیک ! شیطان

کلاس اول که بود برای سرمشق حرف "ع" چند خط اول رو سرمشق دادم "عمو" سعی کرد خوش خط بنویسه "عمو" و نوشت .. دیدم غرولند نمیکنه سرمشق دوم رو دادم " محمد " غر زد که ااا هی زیادش نکن دیگه !! ولی بازم نوشت منتها دو تا "محمد" گنده توی یک خط !!! خباثتم گل کرد و گفتم یک سرمشق دیگه هم بدم .. نوشتم : "عمو محمد" که شروع کرد به نمینویسم نمینویسم گفتن !! آرومش کردم و با چاپلوسی مامانونه گفتم : عمو محمده ه ه .. دوستت داره ه ه .. خوشحال میشه ببینه اسمشو نوشتی !! که لپاش گل انداخت و نیشش باز شده که : خوب این جوری که دیگه اصلا نمینویسم ، خجالت میکشم !!!! ( کلا حسین اسم کسایی که براش مهم هستند رو نمینویسه چون خجالت میکشه !یول)

حالا که کلاس دوم ه !! کاهلی انجام تکالیفش رو نمیدونم از تنبلیشه یا از هوش زیادش !!؟

امشب ریاضی اضافه براش سرمشق دادم .. هر بار اینقدر نقاشی توی صفحه هاش مینویسم که جایی برای سرمشق نمیمونه اما این بار کمال استفاده از صفحه رو کردم و چیزی حدود ٢٠-٣٠ تا جمع و تفریق ردیف کردم .. صفحه دوم هم که سرمشقش به نیمه رسید کلی داد و بیداد کرد که اااا چه خبر اینقده میگی ! خسته شدم !!

اخماشو تو هم ریخته بود و لب و لوچه ش به یاد جاذبه نیوتن آویزون و پاهاش رو تو شکمش جمع کرده بود و دستاشم دور پاهاش حلقه کرده بود که یعنی عمرا بنویسم !!! چاره ایی نداشتم دست به دامن ه نداشته ی عمو محمد شدم ... مژه

مسئله ایی نوشتم و گذاشتم جلوش تا بخونه که چشماشو هم بست !! بلند خوندم که :

عمو محمد(همونجوری که نشسته بودیواشکی سرشو کرد تو یقه ش و ریز خندید) ٣ مداد و یک بسته ١٠ تایی مداد داشت (یواشکی زیر چشمی نگاهم کرد)ادامه دادم ..او ۶ مداد به حسین داد ( سرشو اورد بالا با همه صورتش خندید..یک پاکن از عمو و زن عموش میگیره میزاره روی چشمش حالا که انگار واقعا ۶ تا مداد گرفته از عموش)به انتهای مسئله رسیدم : حالا عمو محمد چند مداد دارد؟ که داد و بیدادش رفت هوا ..

ااا باید دو تا جواب بنویسم ! من نمینویسم اصلا مداد نمیخوام !!!‌گریه ( منو میگی :قهقهه)

کلی روش کار کردم تا نرم شده و خرچنگ قورباغه جواب رو نوشته ..

 ١٣=١٠+٣ _____ ٧=۶-١٣

دیدم آروم شده یکی دیگه هم نوشتم .. اول یه ذره نگاهش کرد مخش هنگ کرد و گفت چیه اینا که نوشتی وقت تمام؟؟ خوندم که :

در خانه ما ۶ میهمان هستند(خندید) . عمو و زن عمو هم به خانه ما می آیند (باز دل ضعفه گرفت از خوشحالی). اگر ما هم ۵ نفر باشیم در خانه ما چند نفر هستند ؟

این جمع پرانتزی جدیده و براش سخته ----->١٣=۵+(٢+۶)

عصبانی شد و مث فنر بالا پایین پرید که : من نمینویسم من نمینویسم !! اااا میخوایی جواب پرانتزی بنویسم ؟ نمیخوااااام سخته ه ه ه ه  اصلا نمیخوام عمو و زن عمو بیان !! بگو نیان !!! من جواب پرانتزی نمی ن وی سسسسسسسسسسسسم !!زبان

قهقهه

آی عمو محمد از دست تو و مسئله هات که من چه ها نمیکشم !! الهی قورباغه بشی اگه نظر ننویسی !! شیطان اگر هم شاکی هستی این گوی و این میدان یه ۵٠ تا مسئله ریاضی بنویس بده به من ازش جواب میگیرم !!