مامان خاتون

خاطرات سه عالیجناب محترم

فسقلی های بلا
نویسنده : مامان خاتون - ساعت ۱:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/۱٠/۱٤
 

این دو تا فسقلی پوست منو کندن سر حسادت های بچه گانه حسن رو بگی یه حرفی بزرگه عقلش میرسه اما حسین رو چه کنم که تا میرم طرف حسن داد و هوارش در میاد و بدو بدو میاد تو بغلم که هر دوشون رو بغل کنم اگه به حسن غذا بدم میاد دست میکنه تو ظرف غذاش تا صدای حسن رو دربیاره اگه حسن آب بخوره یاتو لیوان حسن آب میخواد یا لیوان آبشو برمیگردونه و هر اسباب بازی که بزرگه برداره میره تو بازیش خودشو دخالت بده یا دسته کلید محبوب حسن رو از روی سه چرخه اش برمیداره ... همش میخواد یه جوری صدا داداشه رو دربیاره حسن هم همینطوره خلاصه حسابی دارن خط خطیم میکنن . این فلفلی که نمیدونم این همه تجربه شیطنت رو از کجا آورده نیم وجبی تا حسن به سر و صورتش دست میکشه چنان گریه ای سر میده که اگه ندونی فکر میکنی چه بلایی سر حسین آورده که چی ؟ که داداش به من دست نزنه مدام هم حین گریه منتظره تا داداشه رو دعوا کنی که تازگی بعد از فهمیدن کلکش دیگه توجه نمیکنیم سر این گریه الکیش یه بار بیخودی بزرگه رو دعوا کردم که خیلی دلم براش سوخت . دندونای پایینیش هم بالاخره خودی نشون دادن دو تا دندوناش با هم در میان اما خوشبختانه از گریه شبانه و تب و غیره خبری نیست خودش یه جوری با مشکلش کنار میاد گاهی شبا خواب بیدار صدا از خودش در میاره و با انواع اشیا اونو میخارونه .

عمو پورنگ هنوز عکسا نرسيده !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!