مامان خاتون

خاطرات سه عالیجناب محترم

به کسی نگیا !!
نویسنده : مامان خاتون - ساعت ٢:٠٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٩/۱۱
 

این سه روز تعطیلی های آخر هفته فرصت خوبیه برای بچه های از زیر درس در رویی مثل حسین که اینقدر بازی کنند تا گوششون تا زیر پاشون دراز بشه !!

خسته نمیشه از بازی که ! تایم خواب شبهای تعطیلات کنسل و وقت اضافه ادامه پینوکیونه حسین آقا میشه !!

دیگه حدود ١ و نیم شب بود چشم غره ایی بهش رفتم که بگیر بخواب .. و با هادی رفت توی اتاقش !‌ چند دقیقه بعد دیگه سر و صداشون افتاد .. هادی از تاریکی اتاقش بیرون اومد و به من که داشتم متن اخیر اون یکی وبلاگ رو با عصبانیت مینوشتم گفت : مامان او سن ( حسین) آبید ! ( خوابید ) دو سه بار گفت تا بلاخره نگاش کردم و گفتم : آفرین چه پسر خوبی !

دووید رفت تو اتاق و گفت : او سن او سن گش تم ( حسین حسین گفتم ) !

فهمیدم که حسین بهش دستور العمل داده و هادی هم به اقتضای سنش که هر ناگفته و گفته ایی رو لو میده خیلی زود منظور حسین رو لو داد !( حالا طفلکی میخواست قاچاقی کتاب بخونه توی تختش ) ! این گفتن ناگفته ها تو این سن و سال خیلی بامزه ست !

از این معصومیتشون خنده م گرفت !!مژه

هفته پیش سرزده رفتم خونه دوستم الهام ، تازه اسباب کشی کرده بود ، خونه ش خیلی بزرگه و کارهاش هم طبعا خیلی زیاد .. بیچاره داشت گریه میکرد کله صبحی !! میگفت همسرش کلی باهاش دعوا کرده که چرا خونه رو سر و سامون نمیده !! تا ظهر موندم و شروع کردم یخ حوض شکوندن همراه دوست جون ! اوضاع ظاهری خونه که روبراه شد بهم گفت اشکال نداره به همسرم بگم تنهایی کارهامو راه اندختم !؟ بعد هم به دختر ۵ ساله ش گفت : رمیسا جون به بابا نگی خاله ریحانه کمکم کرده ها !!! و رو کرد به من و گفت میخوام حالشو بگیرم که وقتی کمک نمیکنه لاقل غر نزنه ،‌خیال کرده من بی عرضه م ! شوهره وقتی اومده بود کلی شگفت زده شده بود که کارهای سنگین رو چجوری خانومش با وزن زیاد و ناراحتی مفاصلی که داره تنهایی انجام داده ! دوست جون هم کلی طاقچه بالا گذاشته و بساط قهر و ناز کشی بوده که دختره ی ورنپریده ، پریده وسط و گفته بابا جونم ، مامان جونم تنهایی همه کارا رو کرده ها یه وخ فک نکنی خاله ریحانه کمکش کرده ها !! وقتی شنیدم میخواستم به جای الهام کله دختره ی دهن لقو بکنم !! قهر

میبینید به دخترا چه خشانتی دارم !! خوب شد خدا بهم دختر نداد ها !! نیشخند