مامان خاتون

خاطرات سه عالیجناب محترم

دندونونونه
نویسنده : مامان خاتون - ساعت ۱٠:٠۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٩/٢٢
 

دیروز روز پر مشغله ایی برایم بود . حسین و هادی وقت دندانپزشکی داشتند و امیر هم کلاس داشت پس باز هم باید تنهایی میبردمشون ..
هفته پیش که با ترس و دلهره از واکنش حسین از خواهر دوستم که دندانپزشک خوبی هم هست وقت گرفتم ، رفتم دنبال حسین ، هربار پرسید: کجا میریم ؟ گفتم میریم پیش دوست من ، خاله انسیه .. خاله دوستت پارسا . کلی مشعوف شد اون روز هم شاد و شنگول و حبه انگور اومد به اندازه چند تا تاب بازی و سرسره بازی وقت داشتم حالی به حالشون دادم و راه افتادیم رفتیم .. بچه م اینقدر مشنگ میزد و ذوقیده بود که نگوو !! وقتی روی زنگ رو شکسته پکسته خوند : دن د آآآآآآآ ن پ ز ش کی ! زد زیر آواز و داد و بیداد که چرا دروغ گفتی ؟ که من دروغ نگفتم ! انسیه دوستم بود و خاله دوست حسین پارسا !! هادی که بیغ تشریف داشت نمیدونست چه خبره !!! ولی حسین مگر میومد توی مطب ؟؟؟ مجتمع رو روی سرش گذاشته بود !! بغلش هم که کردم برای اولین بار با مشت و لگد تا تونست منو زد !! یک رسواگری راه انداخته بود بیا و ببین !!! خلاصه انسیه اعتمادش رو جلب کرد و بدون بی حسی و درد دندونش رو خالی و پانسمان کرد تا هفته دیگه دوباره بیاد . هادی هم که تا یونیت دندونپزشکی رو دید آژیر ممتدش شروع شد تا دندان جلویش که سال گذشته بر اثر افتادن از تخت کج و به تازگی لق و دردناک شده بود رو تا حدی درمان کرد و باز هم جلسه بعدیش افتاد هفته بعد
بگذریم که دوبار وقت گرفتم و ماشالله از این هوش و حواس فراموش کردم !! بار سوم هم که دیروز بود !!
حسین از هفته پیش میدونست باید یک بار دیگه به دندانپزشکی بره ، هر بار میرفتم طرف تلفن یا سراغ تلفن رو میگرفتم ، جیغ میکشید من دکتر نمیاااامااااا!!!
گفتم چه کنم چه نکنم ؟ که یاد ماکت دندان ی که داشتیم افتادم .. این ماکت های آزمایش گاهی خیلی به درد من خورده تا حالا !! بچه ها عاقل شدند حرف آدم رو میفهمند !
از روی ماکت بهش درصد پوسیدگی سطحیش رو نشون دادم و گفتم اگر الان بری دکتر فقط همین بالای دندون رو درستش میکنه که آمپول نمیخواد ولی اگر خرابی ها بره پایین تر میرسه به ریشه ودردش شروع میشه و دکتر باید آمپول بزنه که دردت نگیره ! مثل پارسال که آمپول زدی !! ولی اگر بازم دندونت درد بگیره و نگی (بازم مثل پارسال) دیگه ریشه دندونت فاسد میشه و باید دکترت اون رو بیاردش بیرون که دندون های دیگه ت رو خراب نکنه !! یه ذره فکر کرد و پرسید الان دندونم چه جوریه ؟ جواب دادم الان خرابیاش کمه ! مجبور شدم قول بدم که آمپول نداره و خودم در استرس اینکه نکنه عفونتش بیشتر شده باشه و نیاز به بی حسی داشته باشه موندم !! خلاصه دو روز هی اصرار میکرد زودتر بریم دندونپزشکی ! این از تاثیرات درست تربیت فرزنده !! دیگه اسمااااااایلی نبووووود ؟ !

 

خوب و خوش و خرم رفتیم دندونپزشکی .. این بار قضیه برعکس بود هادی محیط رو شناخته بود و اصلا نمیومد داخل اتاق .. تا کار حسین به خوبی و خوشی و خنده و بازی تموم بشه هادی یخش آب شد ولی تا روی یونیت نشست یه بند تا 30 دقیقه جیغ بنفش رو یک نفس کشید ! اینو چجوری حالیش کنم ؟ اطلاعات بنده در این خصوص به درد درب کوزه میخوره !! دیگه اسمایلی نبود ؟ !
خلاصه دندان لق شده و پر از عفونت هادی هم بعد از استخراج کیسه های متعدد چ ر ک دوباره بعد از پر کردن ، سفت شد .. باید با آب نمک لثه هاش رو ماساژ بدم که دوباره دندان استخوان سازی کنه و دندونش تا 7 سالگی حفظ بشه انشالله !
خیلی نگران بودم که نکنه مجبور بشیم طبق گفته هفته پیش دکتر دندون رو بکشیم . چون عفونت زیاد و احتمالا ریشه هم شکسته که دندون لق و دردناک بود .. خوشبختانه ریشه سالم بود و درمان هم درست صورت گرفت .. دلم میخواست انسیه رو بغل کنم بس که برای حفظ دندون هادی خوشحال بودم . کجی دندونش هم درس شده و دندونش صاف شده خدایا متشکرم
راستی خاله انسیه جراح دندانپزشکه و وجدان کاری داره ، اگر خواستید بگید تا بهتون معرفیش کنم . مطبش هم خیلی خوشگله مناسب برای بچه های کنجکاوی مثل حسین که راه برند توش و مجسمه های ریز و درشتی که توی مطب هست رو کشف کنند !