مامان خاتون

خاطرات سه عالیجناب محترم

پسر علفخوار
نویسنده : مامان خاتون - ساعت ۱٠:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/٦
 

به چونه ش چند تا شوید سبز از جوانه شبدر چسبیده بود !!

بهش گفتم مگه نگفتم بی اجازه از اینا نخور ؟

گفت : نخووودم !! ( نخوردم)

جوونه ها رو از روی چونه ش برداشتم و گفتم بزار من بریزم توی کاسه بهت بدم .. این جوری میریزه روی زمین کثیف میشه !

ریختم تو کاسه بهش دادم ..

کاسه رو برداشت و بدو دوید تو اتاقش ..

پای لب تاب داشتم مینوشتم که دیدم سر و صدااای یواشی میاد !‌ صدای مث !! ب ب ب !! اااا و همچین چیزایی !!! یواشکی رفتم توی اتاق دیدم سرشو کرده توی کاسه و داره جوونه شبدر و ماش رو با علاقه با دهن از توی کاسه برمیداره و بعد بع بع هم میکنه !! قهقهه 

وقتی میشینه فیلم های حیات وحش رو میبینه کلی کیف میکنم میگم چقده بچه م طالب علومه !!! نگو رفتار های حیوانات براش جالبتره !!