مامان خاتون

خاطرات سه عالیجناب محترم

چرا مامان خاتون ؟
نویسنده : مامان خاتون - ساعت ٧:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/٩
 

مامان خاتون
چند روز پیش شعر دویدم و دویدم رو برای حسن میگفتم بعد از اینکه شعر تمام شد و درباره شعر براش توضیح دادم گفت خاتون یعنی چی تا حالا به این اسم فکر نکرده بودم کمی فکر کردم گفتم خاتون یعنی خانم بالا مرتبه خانم خیلی مهم خانم خانوما و ... بازم نگرفت گفتم: مثلا میگن فاطمه خاتون زینب خاتون زهرا خاتون یعنی خانومای مهم . بعد خندید و ذوق کرد و گفت : مامان خاتون هم میگن خندیدمو گفتم :میگن .حالا هر بار که بخواد صدام کنه میگه مامان خاتون !!!!

این خاطره رو از توی آرشیو وبلاگ اولم پیدا کردم .. برای سال ٨٢ هستش وقتی حسن ۵ ساله بود ..

اسم وبلاگ رو عوض کرده بودم و گذاشته بودم سه سیب .. برمیگرده به روحیه تنوع طلبی ام .. ولی باز هم برگردوندم به مامان خاتون ..

دوست دارم وقتی پیر شدم نوه هام بهم بگند مامان خاتون .. از القاب دیگه ایی مثل بی بی هم خیلی خوشم میاد .. وقتی بچه بودم پدرم داستانهای زندگی حضرت زینب رو برام میخرید و به واسطه خطاب شدن ایشان به القاب بی بی و خاتون این القاب رو دوست دارم ..

خدا رحمت کند مادربزرگ پدری ام را .. قربان محبت های نامرئی اش .. چقدر دلم تنگ شده برای : بی بی بغل