مامان خاتون

خاطرات سه عالیجناب محترم

اشک دست
نویسنده : مامان خاتون - ساعت ۳:۳٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/٢۱
 

دیروز از حسن درس میپرسیدم .. هجوم اطلاعات و درس ها فکرشو مشوش کرده بود طوری که جواب سئوالات رو قاطی و من رو حسابی کلافه کرده بود .. از یک طرف تو دلم میگم طفلکی حق داره .. ولی از طرف دیگه میگم فعلا اجازه برای خسته شدن نداره .. وقتی عصبانی از جابه جا گفتن جواب ها به چشم های قشنگش ، نگاه کردم دلم گرفت .. همین جوری الکی بی هیچ امیدی و انتظار واکنشی دستمو جلوی صورتش آروم تکون دادم .. مدتهاست میترسم این کار رو بکنم .. میترسم بفهمم ته مونده بیناییش هم طبق گفته پزشک مغز و اعصابش از دست داده باشه ..
میترسم ناامید بشم .. میترسم ..
اما تا دستم رو جلوی صورتش تکان دادم سریع دستشو آورد جلو و دستش به دستم خورد .. میدونست عصبانی ام اما ، خندید و پرسید : ااا دست توه مامان ؟!
خوشحال شدم با نوازش صورتش فهماندمش عصبانی نیستم با شوق پرسیدم : دستمو دیدی ؟ دست من رو دیدی ؟
با ذوق و خنده جواب داد : آره دیدم ..
دلم پر از نور شد .. دوباره با شادی پرسیدم یعنی واقعا دست من رو دیدی ؟ خودت دستم رو دیدی یا وقتی لمس کردی فهمیدی دست هست و چیزی دیگه ایی نیست .. خیلی دلم میخواست بشنوم بگه خود دستت رو دیدم .. دستت رو دیدم مامان .. ولی نگفت .. وقتی دستش دستم رو لمس کرده بود فهمیده بود که سایه دیده و اون سایه دست من بوده ..
خدا رو شکر کردم که هنوز این ته مانده بینایی رو داره .. خدایا نگیرش .. خواهش میکنم .. به خاطر اشک های این روزهای یک مادر ..