مدینه نوشت 6

زیارت وداع رو با دلی آکنده از غصه و غم خواندم ، زیارت های آخر خیلی سخت بود خصوصا در بقیع که سکوت اندوهباری داره تنها صدایی که سکوت بقیع رو میشکنه صدای بال کبوترانیست که ایرانی ها برای آن ها دانه میریزند و وهابی ها چقدر از دانه ریختن برای کبوتران بقیع عصبانی اند !

روز آخر برای روضه رضوان دیر رسیدم و به صف انتظار هدایت شدم ! عجله و اشتیاقی که داشتم لوم داد .. کمتر خارجی ها مثل ما برای زیارتگاه ها اشتیاق نشان میدهند , احیانا تبلیغات وهابی ها که در مسجد النبی با زبان های مخالف انجام میدهند بی تاثیر نیست ... این شور و هیجان من رو توی دردسر انداخت ، منتظر شدم 10 دقیقه - 20 دقیقه - ،1 ساعت و نیم .. حدود 8 و 20 دقیقه صبح بود که تازه ایرانی ها رو به داخل روضه راه دادند . در صورتی که درب روضه از حدود 5 و نیم صبح باز میشد و خارجی ها اجازه داشتند زیارت کنند . فشار و ازدحام خیلی زیاد بود بیشتر از نیم ساعت نتونستم لهیده شدن رو در روضه رضوان تحمل کنم . تمام نماز هام رو ایستاده و با اشاره چشم خواندم . (نماز مستحبی رو در اماکن شلوغ که امکان رکوع و سجود نیست رو میشه ایستاده و با اشاره چشم خواند) پایین ضریح مطهر ایستاده زیارت های وداع رو خوندم . روز اول از هیبت و چشم دریدگی شرطه ها ترسیدم و زیارت نامه نخوندم ولی روزهای دیگه واهمه ایی نداشتم . زیارت نامه ها رو خوندم خصوصا زیارت نامه حضرت فاطمه الزهرا که بهش خیلی حساسیت دارند رو بلندتر خواندم .

 وداع با مسجد النبی خیلی سخت بود .. یک احساس عمیق دلتنگی و وابستگی خاصی داشتم که نمیتونستم اون محل رو ترک کنم . احساس میکردم چیزی نمونده روح از جسمم بیرون بره .. وقتی ائمه رو با حضور قلب و از ته دل صدا سلام میکنی امکان نداره جواب سلام ت رو نشنوی و این حسی جدید در من بود که تا به حال در هیچ زیارتگاهی تجربه نکرده بودم .

با اندوه بسیار به هتل برگشتیم و برای رفتن به مسجد شجره آماده شدیم . روحانی کاروان گفت که غسل احرام رو در هتل انجام بدیم و لباس احرام پوشیده بریم به مسجد شجره ...

مسیر بین هتل و مسجد شجره هم خیلی سخت گذشت .. فکر میکردم تا به مسجد شجره برسم روح از کالبدم بیرون میره . احساس مردن میکردم دلم میخواست به امیر وصیت کنم . هر نفسی که از ریه ام بیرون میدادم انگار نفس آخرم بود ,

 خانمی که بغل دستم نشسته بود هم حالش بهتر از من نبود اتوبوس که به راه افتاد , از بین برج ها و هتل ها سرک میکشیدیم و کوچکترین بنای مربوط به مسجد النبی رو که میدیدیم بیشتر اشک میریختیم . دعای عهد رو میشنیدم و دلم میخواست همیشه برای ابد همینجا بمونم . روح و دل و جانم رو در نگاه آخر به مناره مسجد پیامبر همانجا  گذاشتم .

وجود باری سنگین رو به روی دوشم حس میکردم که وجودش برام آشنا نبود . به مسجد شجره که رسیدم حس کردم چند سال پیر شده ام ..

 

/ 5 نظر / 14 بازدید
خودم

[افسوس]

نگین

[افسوس]

خودم

به این بلندی داره آه می کشه تازه می پرسین یعنی چی؟ خوبه حالا 2تا هم هستن صداشون بلند تره (با تشکر از همکاری نفر دوم)

نگین

خواهش می کنم خودم جان. خوبه حالا حداقل از شما یه چیزی پرسید. به من که هیچ محل نگذاشت... [ناراحت] خواستم بگم سلام منو به اون کفش هایی که با تمام زشتی اش، تو رو به معنوی ترین مکان روی زمین برد، برسون و این شاخه گل را از طرف من بهش بده [گل]

کاظمی

پس چرا من هیچ حسی نداشتم تو مسجد شجره تو مسجداالحرام[گریه]