حادثه مکه نوشت 6

اولین چیزی که از سیما خواستم حرکت دادن پاهایم بود که درد شدیدش امانم رو بریده بود ! درد رو حس میکردم ولی نمیتونستم بدنم رو حرکت بدم ! نمیدونم این دیگه چه مدلشه !!!؟ آدرس اتاق جدید رو اروم گفتم .. انگاری خوب نشنید چون نتونست امیر رو پیدا کنه بعد از 20 دقیقه با پزشک هتل برگشت .. فشارم رو گرفت طبیعی بود گفت پاشو بریم یه امپول تقویتی بزن !! دست گلش درد نکنه !! اگر میتونستم بلند بشم که چه نیازی به شما بود ؟؟ یک ویلچر قراضه آوردند و رفتیم اتاق پزشک دکترجان هم وییرش گرفته بود یک آمپول بزنه ! منم که ترسوووو .. رک گفتم امپول نمیزنم !! البته دلیل مهمترش این بود که از امپول میترسم دلیل بعدش هم این بود که میدونستم امپول فایده ایی نداره !

چنددقیقه ایی گذشت تا امیر رسید .. دو نفر از دوستان امیر تونسته بودند پیداش کنند ! از اینکه همکاران امیر با نگرانی ما را همراهی میکردند و من رو در این وضعیت میدیدند معذب بودم ! دکتره سوزنش گیر کرده بود : حتما یه آمپول بزنه حالش خوب میشه !! اما شرح حال اون پلاک فسقلی مخ مبارکمان را که شنید نشست سر جاش و گفت ببریدش بیمارستان من هیچ کاری نمیکنم ! و سریع زنگ زد به امبولانس !

معاون کاروان با بیمارستان به شدت مخالف بود ! میگفت اینجا بیمار رو میبرند بخش زنان و دیگه هیچ مردی اجازه نداره بره توی اون بخش و تا زمان ترخیص خودشون هر درمانی صلاح بدونند برای بیمار انجام میدند و حتی زمان ملاقات به مردان نمیدند !! یاذلعجب از این عربا !! ما هم از بیمارستان رفتن منصرف شدیم ، گفتم ما رو برگردونید ایران ، هم نظر ها کم نبودند ! حالا ما هی به دکتره میگفتیم امبولانس نمی خواییم بگو برگرده اما میگفت برگشت تو کار اینا نیست وقتی میاند باید یکی رو ببرند !! دکتر مثل اینکه چیزی یادش بیاد گفت ببردیدش هتل فلان اونجا کادرپزشکی ایرانی داره ولی پزشک هاش عمومی ه تخصصی نیست .. خلاصه در کشاش خواستن یا نخواستن امبولانس بودیم که دو تا عرب با دشداشه ایی که ژیله کوتاه سفید با آرم صلیب سرخ رویش پوشیده بودند سررسیدند !! دیدن شون کلی ترس تو دلم ریخت اما تو کف تیپ خوشگلشون بودم !! :)) دلم میخواست از مدل فشن لباسشون عکس بگیرم ! قرار شد اول بریم همین اکیپ پزشکان ایرانی اگر بهتر نشدم یک فکر دیگه کنیم !!

پروسه چپاندن این هیکل بی جان بنده در امبولانس هم حکایتی داشت !! امبولانس یک استیشن کوچک بود ! نه میشد ویلچر رو بلند کنند بگذارند داخل و نه درب عقب روباز میکردند که با برانکارد وارد شد ! سیما ، به تنهایی نمیتونست من رو بلند کنه ! من هم نمیخواستم هیچ آقایی کمک کنه ! اقایون هم میزدند توی سرشون که اینو چجوری ببریم تو امبولانس ! خلاصه امیر مجبور شد بازوهاش رو زیر بغلم بگیره و من رو بکشه بالا !! لاغر بودن هم واسه همچین وقتایی خوبه !! ادم کلی خجالت میکشه وزنش دچار دردسر دیگران بشه ! کج و ماوج روی برانکارد قرار گرفتم .. معاون کاروان مسئولانه همراه شد و همینطور سیما که دلسوزانه با مهربانی سعی میکرد کمکم کنه تا راحت باشم .. حضورش یک دلگرمی برام بود ، امان از رانندگی این عربها ! فکر میکنند توی پیست مسابقات رالی هستند ! دل و رودمون ریخت بیرون از بس که ویراژ داد !! امیر نگران من بود و من نگران امیر ! چندبار ازم خواست انگشت های دستم رو حرکت بدم وقتی نتونستم دیگه هیچ اصراری نکرد و ساکت شد و فقط من میدونم وقتی که حرف نمیزنه  توی دلش چه طوفانی بپا میشه !

خوشبختانه تصمیم گرفتند با هماان برانکارد بنده رو ببرند داخل !! این عربها در حمل برانکارد هم هیچ رعایت حال بیمار رو نمیکنند ! وییییژژژژ از این طرف به اون طرف میکشیدند و از دست اندازها همچین بی ملاحظه رد میشدند که دست یا پایم پایین می افتاد ! حالا اگه کسی دچار شکستگی باشه و سوار برانکارد این عربا بشه یا شکستگیش جا میفته یا گوشت بی استخون میشه !! نگاه های دیگران چقدر آدم رو عذاب میده .. یادم باشه اگر جایی بیمار روی برانکارد دیدم بهش خیره نشم !

تا به حال از دیدن یک پرستار ایرانی اینقدر خوشحال نشده بودم .. عربای دشداشه پوش با اون ژیله های خنده دارشون رفتند بیرون .. خدا میدونه یک فضای کاملا ایرانی توی عربستان چقدر انرژی مثبت بهت میده ! دلم آروم شد ، یک پزشک اومد شرح حال گرفت و رفت و با همکارش برگشت ! اون هم با چکش چند ضربه به زانو و ارنج زد و هی میگفت یالا یه تکونی به دست و پات بده ! سعی میکردم ولی انگار نه انگار .. به خودم تلقین میکردم و تو دلم واسه یک حرکت کوچولو واسه انگشتانم سوت و کف میزدم ولی هیچ خبری نبود ! جورابم رو درآورد و با یه حرکت سریع چکشش رو سرو ته کرد از دیدن این عمل اکروباتیک ترسیدم دلم میخواست پام رو از دستش بیرون بکشم ! یعنی میخواست با چکشش چه بلایی سرم بیاره !؟؟ یک باره با همه قدرتش دسته چکشش رو به کف پام کشید که حس کردم یک جراحت خیلی عمیق تا استخوان برداشت و یک باره همه ی پام به رعشه افتاد و حرکت کرد !! و بلافاصله این بلای چندش اور به کف آن یکی پایم نازل شد ! کم کم تونستم پام رو حرکت بدم و بالا و پایین ببرم و بعد دستانم رو از ترس تکرار این عمل وحشتناک آرام حرکت دادم ! همراهانم کلی ذوقمرگ شده بودند و بعد از یک امپول ارام بخش و سرم حدود 4 ساعت تحت نظر خوابیدم و بعد مثل بچه ایی که تازه به راه افتاده با پای خودم خارج شدم در حالی که دائم از امیر میپرسیدم مطمئنی کف پای من جراحت نداره ؟ از فشاری که به کف پایم وارد شد هنوزم حس میکنم کف پایم از هم باز شده و جراحت داره ! تحریک شدید عصبی بود یا ترس از تکرار حرکت وحشتناک دسته چکش نمیدونم ، هر چی بود باعث شد عصب هایم به کار بیفته ..

تا اخر سفر دائم کانون توجهات بودم و بعد ازسلام و علیک میپرسیدند حالتون خوبه ؟؟ کمکی از دستم برمیاد ؟؟ و مورد تفقد و مهربانی همراهان قرار میگرفتم و خدا میدونه چقدر خجالت میکشیدم و به رویم نمی آوردم !!!!

تا انتهای سفر یک ضعف در عضلاتم داشتم که زود خسته م میکرد سرماخوردگی هم اضافه شده بود . 

حدود 10 روز بعدش هم از سفرشمال برمیگشتیم باز دچار این بی حسی شدم .. لغت بی حسی اصطلاحیه که خودم بهش دادم چون درد رو میفهمم پس نباید فلجی باشه ! اطلاعی ندارم در فلج شدن اعصاب درد فعال هست یا نه .

فامیل های ما یک متخصص مغز و اعصاب پیدا کرده بودند که ایشون چند میت رو زنده کرده بود و اصرار پشت اصرار که حتما برو پیش همین دکتری که ما میگیم !! به هر دردسری بود ، هفته پیش ویزیتم کرد آزمایش ها و ام ار ای جدید گرفتم .. دیشب جواب ها رو بردم .. نظر پزشک محترم این بود همه ازمایش ها و ام ار ای طبیعی هست و خبری هم از پلاک سال قبل بین ساقه مغز و مخچه دیده بودند هم نیست . در قبال این بی حسی هیچ نظری نداد سردردهای ممتد رو عصبی دونست و گفت با مسکن و داروهای تقویتی بهتر میشم ! اما این سردرد ها با هیچ مسکنی بهتر نمیشه . گفتم بهشون , گفت دو تا بخورم و اگر باز هم سردردم بهتر نشد سرم رو بکوبم به دیوار !!!!!!!! دسسسسسسست گلللش درد نکنه !!! بهم برخورد ناراحت شدم !! فکر میکنم هر چه علم پزشکی در چنته داشت رو کرد ! در آخر گفت اگر باز هم موردی پیش اومد حتما توسط متخصص داخلی مغز و اعصاب ویزیت بشم .

 داروی مسکنی که تجویز کرده نوافن هست هنوز مصرف نکردم ببینم اثری داره یا نه ! سردردهام هست و زود خسته میشم .. شاید هم از کمبود ویتامینه ! مدتی مصرف میکنم امیدوارم بهتر بشه ! هر چی هست از پلاک و تومور و یاخته و لخته خونی نیز خبری نیست !  مغز همایونی مان خوشبختانه مشکلی نداره چشم .

نظر خود همایونی ماان تخصصی تره : خستگی خستگی و خستگی !! علت همه سردردهای عصبی م هست .

/ 7 نظر / 17 بازدید
h

عکس خنده دار جالب و ديدني کليه سوژه حتما به وبلاگم سر بزن از خنده رودبر مي شي . در ضمن اگر دوست داشتي منو به اسم "عکس خنده دار" لينک کن و بهم بگو تا منم لينکت کنم.

سانازبانو

خدا رو شکر چیزی نیست. باور کن همش از خستگی و استرس هست. اینکه ذهن آدم مشغول باشه. زندگی تو تهران هم آسون نیست. ایشالا که خیره.

هلیا

سلام امیدوارم از دست این سردردها زود زود راحت شید از من میشنوید با یه دکتر دیگه یا حتی پزشک طب سنتی مشورت کنید.

هلیا

راستی یه سوال شما با وجود سه تا بچه و کار بیرون و مسافرت چطور میرسید که بنویسید؟

خودم

اگه خواستین چشماتونو ببندین که نخونین ولی کلی از اینکه نذاشتین برای حرکت دادن یا سوار کردنتون به آمبولانس کمک کنن از دستتون عصبانی شدم. درسته که مرد بودن و نامحرم ولی دکتر بودن و شما هم به کمکشون نیاز داشتین. چند سال پیش برای جابجا کردن یه مریض توی یکی از بیمارستانای گل و بلبل شهرمون کلی بدبختی کشیدیم (3 نفر بودیم) و اون بیچاره هم پدرش در اومد تا اینکه از یکی از آقایون که از کارکنان بیمارستان بود کمک گرفتیم و ایشون به سادگی بیمار سنگین وزن ما رو که چند استخون شکسته و کلی پلاتین و گچ و آتل هم داشت با ناراحتی کمی از روی تخت پایین آوردن. ضمن اینکه این دفعه پوشش و حجابتونم مشکلی نداشت ... می تونم کلی دیگه باهاتون دعوا کنم ولی فکر کنم نه حق همچین کاری رو دارم و نه صلاحیتشو پس سعی می کنم چیزی نگم و فقط آرزو کنم زودتر مشکلتون رفع بشه.

خودم

خواستم بگم من هنوزم منتظر قسمت هفتمم که ببینم قضیه مسافرت مهمتون چیه و اگه کربلا رو درست حدس زده باشم منتظر جایزم باشم (الان خودمو زدم به اون راه که شاید بازم جایزه بگیرم [شیطان])

کاظمی

سلام نمیشه یه کم از کاراتون کم کنید که کمتر خسته بشید. من هم این وبلاگتون رو میخونم هم مادر سپید رو. خیلی دورادور خدمتتون ارادت دارم. حیفه اینهمه استعداد و نشاط و رضا رو ازدست بدیم. دعاتون میکنم همیشه