حادثه مکه نوشت 5

نماز خانه دو طبقه منفی همکف بود .. وارد جلسه  شدم چادر رنگی و غیر رسمی با گلهای ریز نقره کوب شده توجه خانم ها رو جلب کرد .. روی مبلی نشستم که در معرض دید اغلب افراد گروه بود .. نماز خانه دو قسمت یا بهتر بگم دو اتاق به شکل یو انگلیسی بود . خانم ها در انتهای یک اتاق و آقایان هم به صورت پراکنده نشسته بودند ... جریان آتش سوزی در جلسه عنوان شد ، مورد توجه همسفران قرار گرفتم و دلداری و همدردی و از این صحبتا .. از دوستم شهرزاد شنیدم که کارمندان هتل گفته اند علت اتش سوزی وجود لباس داخل کانال کولر بوده ! و ما برای خشک کردن لباس ها آن ها رو روی کولر انداختیم یا همچین چیزی !! ممکنه تکه های لباس موقع خاموش کردن آتش با اون ضرب و زوری که امیر به آتش میکوبید داخل کانال کولر رفته باشه !  علتی که عنوان شده بود اصلا معقول نبود .. به نوعی ما رو در اتش سوزی مقصر دونسته بودند ! خیلی ناراحت شدم ! راستش آتش گرفتن کل هتل هم اون موقع برای من اصلا مهم نبود ! فقط نجات جان خودمون و افرادی که در هتل بودند اهمیت داشت . شنیدن این حرف تا آخر جلسه فکرم رو مشغول کرده بود ..

در پایان جلسه یک مسابقه ویژه گذاشته بودند در خصوص زندگی حضرت فاطمه الزهرا (س)‌ دو برگه سئوالات خیلی سخت .. جایزه مسابقه به قید قرعه کشی برای 5 نفر ، سفر به کربلا بود .. اعلام جایزه شور و هیجانی خاص در گروه انداخت اغلب افراد گروه با مشورت با همدیگه سعی میکردند جواب های درست رو انتخاب کنند .. دو برگه سئوال رو دست راستم گرفتم و نگاهی بهشون انداختم برخیشون واقعا سخت بود باید تحقیاتی میکردم تا بتونم بهشون جواب بدم .. پای راست رو روی پای چپم انداخته بودم و دست چپم روی مبل تکیه داده بودم .. همانطور که داشتم سئوالات رو میخوندم متوجه شدم پای چپم که سنگینی پای راست رو تحمل میکرد گزگز میکنه . محل ندادم خواب رفتن دست و پا برام عادی شده . میخواستم برگه زیرین رو بخونم اما نتونستم برگه ها رو جابه جا کنم .. در یک لحظه متوجه شدم بدنم به همان پوزیشینی که گفتم قفل شده ! ای بابا .. چی شد یه دفعه !؟؟؟ فقط چشمانم حرکت میکرد و کمی هم صدایم درمی اومد !! با چشم هایم شهرزاد رو که روبروی من نشسته بود دنبال کردم تا شاید به من نگاهی کنه ولی شهرزاد با دوستان دیگر مشغول بحث درباره سئوالات بود .. به کنار دستی ام با گوشه چشم نگاه کردم صدایم انگار از ته چاه بیرون می اومد صدایش زدم : بانو .. بانوو .. پای من رو تکون بده .. اون موقع فقط میخواستم کمی پای من رو تکون بدند که از درد شدید سوزن سوزن شدن خلاص بشم . با کسی که کنارم نشسته بود میان جلسه درباره موضوعی صحبت کرده بودم و صحبتم نیمه تمام مانده بود انتظار داشتم ایشون هم برگرده به من نیم نگاهی کنه دست کم بقیه صحبت رو به وقت دیگه ایی موکول کنه ولی ایشان هم بدون اینکه به من نگاهی بندازه بلند شد و رفت , به همین ترتیب اغلب افرادی که اطرافم بودند یکی یکی بلند شدند و رفتند . فقط یک نفر روبروی من نشسته بود و مشغول پاسخگویی به سئوالات بود ، منتظر بودم ایشون که آشنا هم بود نیم نگاهی به مجسمه روبرویش کنه ولی انگار من اونجا نبودم !! وقتی ایشان خارج میشد سعی کردم انگشتان شصت و اشاره م که برگه ها رو آرام گرفته بودند رو از هم باز کنم تا شاید افتادن برگه ها توجه ش رو جلب کنه اما نتونستم !

 تعدادی از افراد دور روحانی همراه کاروان در قسمت دیگه نماز خانه جمع شده بودند و مشغول بحث و گرفتن اطلاعات درباره سئوالات بودند .. تمام توجه م به کفش هایم بود که کنار کفش های امیر در معرض دیدم قرار گرفت .. فکر میکردم شاید امیر موقع رفتن به اتاق سراغم رو بگیره و متوجه بشه که نیستم و این طوری از این وضعیت نجات پیدا کنم .. پاهایم به شدت درد گرفته بود ! دست هام سرد شده بود چراغ های قسمتی که من نشسته بودم رو خاموش کردند .. هراس زیادی تو دلم افتاد از اینکه فراموش بشم ! نکنه هیچکسی نفهمه من اینجا توی این وضعیت قفل شدم ! و دقیقا همین اتفاق هم افتاد ..

 در ابتدا همه امیدم به دوست صمیمی ام شهرزاد بود .. چندبار صدا زدم شهرزاد .. شهرزاد جونم .. به من نگاه کن .. عجیب بود من و شهرزاد اغلب با هم بودیم .. چه نیرویی باعث شد که شهرزاد از من دور بشه !؟ به هرکدام از افراد نگاه میکردم میگفتم به من نگاه کن ! بیا .. بیا .. بیا .. اما هیچ کس صدای پچ پچ های درمانده ام رو نمیشنید !!

به این فکر میکردم اگر خدا نخواد هیچ کسی به آدم توجه نمیکنه ! حتی وقتی که در کانون توجهات قرار گرفته باشی !! چادر رنگی با گلهای براق .. آتش گرفتن اتاق و ابراز سرسلامتی گروه در ابتدای جلسه و ابراز محبت های چشمی افراد در طی جلسه برای سرسلامتی دادن هم باعث نشد در آخر جلسه کسی حتی گوشه چشمی به وضعیت غیرعادی که داشتم داشته باشه ! این چه امتحانی بود ؟ این اتفاق داره سعی میکنه به من چی بگه ؟ چرا هیچ کسی به من توجه نداره ! از ابتدای جلسه در این پوزیشن بی حرکت نشسته ام چرا برای کسی غیرعادی نیست !! انگار اونجا نبودم .. انگار در اون محل کسی به نام من وجود نداشت !! دوستانم بی آنکه توجهی داشته باشند یکی یکی از کنارم بلند میشدند و میرفتند !! حس میکردم در نوعی برزخ گیر افتاده ام !! با خودم فکر میکردم اون دنیا میگند در برزخ هرکسی به فکر خودشه ، همینه ها !! اینجا هم بلاتشبیه هر کسی به فکر خودش و پاسخگویی به سئوالات و بردن جایزه بود ! خودم رو در بیابان کویری داغی میدیدم که تنهای تنهاست .. در واقع نوعی برزخ رو تجربه میکردم . جایی که هر کسی به خودش فکر میکنه ! نمیدونم چرا خدا این امتحان رو از من گرفت !! برایم مسجل شده بود که خدا توبه من رو پذیرفته و گناهان م رو بخشیده پس این عقوبت کدام گناه نکرده در طی این چندروزه بوده ؟؟ آیا این عقوبت غرور پذیرفته شدن توبه ی من بود که بر من حادث شده بود ؟؟ در آخر به همین نتیجه رسیدم که این عقوبت غرورم هست ! 

سعی میکردم با ته مانده صدایم فقط حرف بزنم ولی صدایی که مانده بود در حد پچ پچ بود .. بیشتر از 20 دقیقه از خروج گروه گذشته بود و در قسمت مقابل نمازخانه هنوز چند نفری نشسته بودند و مشغول بحث بودند .. میشنیدم که درباره سئوالات و تاریخ اسلام صحبت میکنند و برام جالب بود که صحبت هاشون رو دنبال کنم ولی درد شدید پاهایم و ترس از اینکه اینجا تنها بمانم چه اتفاقی برام خواهد افتاد ، مانع از تمرکزم شده بود  ! از تاریکی به شدت ترسیده بودم ، اگر این وضع در من ادامه پیدا کنه دچار چه حالتی خواهم شد ؟ نکنه تا نماز صبح فردا کسی به نماز خانه برنگرده ! گوشی موبایلم در جیبم بود ولی غیر از چرخاندن چشم هایم کار دیگه ایی نمیتونستم انجام بدم ! انرژی رو در بدنم حس میکردم اما نمیتونستم فرمان حرکت به هیچ عضوی بدهم .. بعدها یادم افتاد که پارسال در اولین مراجعه م برای تشخیص عدم تعادل ، در اورژانس بیمارستان موقع راه رفتن این اتفاق برام افتاد و پخش زمین شدم !

 فکر میکنم شاید بیشتر از 40 دقیقه گذشته بود گوشیم زنگ خورد صدای ملودی مربوط به امیر بود .. تو دلم گفتم : چه عجب نگران شدند ایشون !! صدای زنگ توی نمازخانه پیچید .. یکی از خانم هایی که مشغول صحبت با روحانی کاروان بود آمد و نگاهی انداخت و وقتی من رو دید برگشت سرجایش ! در یک لحظه خوشحال شدم : خدایا یک نفر من رو دید !! خدایا ... ولی در حد یک نیم نگاه !! بار دوم باز صدای ملودی موبایل بلند شد ! باز همان خانم آمد کمی در تاریکی به سمت صدا زل زد و کمی جلو آمد ! اشک هام میریخت .. با ته مانده صدا گفتم وایسا نرو .. بیا بیا بیا ...

یکی از همکاران امیر بود ..  

---------------

شرمنده اخلاق ورزشیتون .. باید برم جواب آزمایش ها و ام آر آی م رو بگیرم .. نتیجه ش زیاد مهم نیست .. حالا که اینجام ! :دی

انشالله بقیه اش فردا ..

/ 8 نظر / 12 بازدید
سانازبانو

ایشالا سفر کربلا رو برنده شدی دیگه. . ایشالا جوابم هم چیزی نیست و خیره.

خودم

آخرشو خوندم و فردا منتظر توضیحاتم ولی به بقیش نمی رسم پس اندازشون می کنم واسه فردا. گزارش دکتر مکتر یادتون نره ها

نگین

:(

خودم

[خنثی] پس کجاییییین؟ ظهر هم گذشت

چوب کبریت

ووووووی...چه سفر پر حادثه و متنوعی داشتی خــــــــــــــــــاتون[گل]

خودم

هر وقت رفتین و فرصت شد خبر بدین ببینیم چی به چیه وگرنه ممکنه سراغ هر مانکن و مجسمه ای که دیدیم بی حرکت مونده بریمو به خیال اینکه دچار مشکلی مشایه شما شده بخوایم حرکتش بدیم ... (اگه دیر خبر بدین شخصا مسئول کبودیها و کتکهایی که در راه ایم امر خیر از سوی صاحبان مجسمه ها نوش جان می کنیم خواهید بود [فرشته] ). میزبانی فردا خوش بگذره

هلیا

من هم دچار این حالت شدم اما نه به این شدت. من میتونستم حرف بزنم البته با دندونای به هم قفل شده