اشک دست

دیروز از حسن درس میپرسیدم .. هجوم اطلاعات و درس ها فکرشو مشوش کرده بود طوری که جواب سئوالات رو قاطی و من رو حسابی کلافه کرده بود .. از یک طرف تو دلم میگم طفلکی حق داره .. ولی از طرف دیگه میگم فعلا اجازه برای خسته شدن نداره .. وقتی عصبانی از جابه جا گفتن جواب ها به چشم های قشنگش ، نگاه کردم دلم گرفت .. همین جوری الکی بی هیچ امیدی و انتظار واکنشی دستمو جلوی صورتش آروم تکون دادم .. مدتهاست میترسم این کار رو بکنم .. میترسم بفهمم ته مونده بیناییش هم طبق گفته پزشک مغز و اعصابش از دست داده باشه ..
میترسم ناامید بشم .. میترسم ..
اما تا دستم رو جلوی صورتش تکان دادم سریع دستشو آورد جلو و دستش به دستم خورد .. میدونست عصبانی ام اما ، خندید و پرسید : ااا دست توه مامان ؟!
خوشحال شدم با نوازش صورتش فهماندمش عصبانی نیستم با شوق پرسیدم : دستمو دیدی ؟ دست من رو دیدی ؟
با ذوق و خنده جواب داد : آره دیدم ..
دلم پر از نور شد .. دوباره با شادی پرسیدم یعنی واقعا دست من رو دیدی ؟ خودت دستم رو دیدی یا وقتی لمس کردی فهمیدی دست هست و چیزی دیگه ایی نیست .. خیلی دلم میخواست بشنوم بگه خود دستت رو دیدم .. دستت رو دیدم مامان .. ولی نگفت .. وقتی دستش دستم رو لمس کرده بود فهمیده بود که سایه دیده و اون سایه دست من بوده ..
خدا رو شکر کردم که هنوز این ته مانده بینایی رو داره .. خدایا نگیرش .. خواهش میکنم .. به خاطر اشک های این روزهای یک مادر ..

/ 8 نظر / 6 بازدید
DR ELI

نمی دونم واسه آروم کردن دل یه مادر چی میشه گفت ولی فقط اینو می دونم که حسن از ما به خدا نزدیک تره چون خدا رو با چشم دلش می بینه و با قلبش حس می کنه بدون اینکه درگیر ظواهر این دنیا بشه پس خدا خودش حواسش خیلی بهش هست و خیلی دوستش داره امیدوارم هر چیزی که به خیر و صلاحشه اتفاق بیفته آمین

خودم

قرار بود اينجا مربوط به خاطرات باشه بنابراين پايان پيروزمندانه اولين دوره امتحانات پايان ترم حسن در مدرسه تلفيقي را به شما و خانواده محترم تبريك عرض نموده براي ايشان خوابي راحت و امتحاناتي موفقتر در آينده و براي شما صبر ايوب آرزومندم. چرا از تموم شدن اين امتحانات چيزي نگفتين؟؟؟

خودم

بفرمایید امروزم گذاشتم دیدین حالا هیچی ننوشتین

خودم

یه ضرب المثل قدیمی می گه کل اگر طبیب بودی سر خود دوا نمودی (و محض یاداوری بنده خودم کچل می باشم [اوه])

خودم

سفارشتونو تحويل بگيرين! [خنثی]

مادر سپید

مرسی خودم جان مطلبتو گذاشتم تو مادر سپید..میخوایی اینجا هم بزارم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

خودم

بلاگ شماست از من می پرسین؟ هر کاری دوست دارین بکنین

تارا

فکر کنم تاثیرگذارترین پستت رو الان خوندم وحلقه اشکم مجال نوشتن نمیده..... خدایا به امید استجاب دعای یه مادر