نرو رو اعصابم

فردا کله ی سحر 6 و 20 دقیقه مسافرم و هنوز بار و بندیلم رو نبستم . توی راه آهن ساعت 5 صبح قرار گذاشتیم .. هنو تا دقیقه ی نود جا هس ..

اینقدر خسته و کوفته و درب و داغونم که حس ندارم بلند بشم .. حتی نوشابه های انرژی زا هم کاری از دستشون برنیومد ! هفته ی پیش که حسن در بیمارستان بستری بود دندونم سرو صداش در اومد تا امروز که دردش یک چشمم رو بست وقت نکردم برم دندونپزشکی .. فعلا پانسمانه ... آی ی ی ی ی درد میکنه !!! آی ی ی ی درد میکنه !!! تازه لباس ها رو ریختم توی ماشین .. هر کدومش خشک شد برنده یک سفر زیارتی مشهد میشه !! هر کدومشون هم خشک نشد لابد لیاقت نداشته ..

این بر و بچه های گروه امروز حسابی روی اعصابم بریک زدند !! مادر زنگ زده .. حالا من از عصر پشت فرمون بودم ..

میپرسه گفتی صبه جمه بیام ینی شب شنبه بیام !؟؟؟ کلی براش توضیح دادم شب بخواب نماز صبح بیدار شدی بلند شو بیا .. بازم میگه من نفهمیدم بیا به شوهرم بگو !!

اون یکی میگه : این جمعه یا جمعه ی دیگه !!؟؟

یکی دیگه میگه : حالا مطمئنی فردا بلیط میدن !؟؟؟

یکی دیگه شون میگه 4 صب راه بیفتم میرسم راه آهن ، حالا خونه شون آذری ه ها بغل راه آهن !!

این یکی رو بگو ، میگه : ببخشید خانوم فلانی من جا موندم .عروسی داشتیم 7 شبانه روز . شرمنده نشد تماس بگیرم زیارت قبول ...

این آخریه که دیگه منفجرم کرده از عصبانیت .. ساعت 10 شب زنگ زده میگه مهمون از شهرستان میخاد برام بیاد نمیتونم بیام ! 5 نفر هم هستند .. گفتم شرمنده اگر بخوایی بیایی قدمت سر چشم 5 نفرتون 150 تومن اگر نیایی نفری 58200 تومن پول قطار رو  ازت جریمه میگیرم . میگه : نه خو .. حالا که طلبیده میام !!!

باورتون نمیشه امروز چه تماس هایی داشتم بسکه برخی گیج میزنند . داشتم دیگه میپکیدم .. درد سر و چشم و دندونم کم بود این ها هم میرفتند روی اعصابم .. اینقدر عصبی بودم که کم مونده بود دکترم منو با طناب ببنده به یونیت !! بسکه با هر نیش گاز این دریلش از جا پریدم ..

الان هم یازدهه شبه دلم برای حسین تنگ شده که فرستادمش قم خونه دائی ش .. فقط هادی و حسن رو ببرم که بتونم به کارهام برسم .. قرار نبود هادی رو ببرم چون بدجوری آویزونه ولی دلم برای دوریش میمرد .. اینو تو بیمارستان عوض کردن ، بس که دخترونه س روحیاتش ..

نائب الزیاره تون هستم و  التماس دعا دارم خیلی .. برای من دعا کنید ، احساس میکنم توان و انرژی سابق رو ندارم .. دپرسی جریان هفته پیش هنوز هم آزارم میده .

سلامت و بانشاط باشید ..

 

/ 15 نظر / 9 بازدید
نمایش نظرات قبلی
نگین

ادامه ماجرای مادرها: موقع ورود قطار به مشهد: مادر 1 : من بالاخره نفهمیدم کی باید بیاییم راه آهن: جمعه صب یا شب شنبه؟ مادر 2: یعنی الان جمعه ی دیگه ی است؟ مادر 3: فکر کنم به من بلیت ندن ها ! مادر 4: ببخشید منزلمون خیلی دور بود، جا موندم! مادر 5: بابا نذاشتید عروسیمون رو بریم ها مادر 5: ببخشید مهمون اومده برامون باید برگردیم و مادر سپید: [منتظر][کلافه][گریه]

تارا

سلام دیر رسیدم... اما گفتم شاید تو مشهد سری به اینجا بزنی پس التماس دعای مخصوص خانومی...

خودم

برگشتین؟

نگین

برگشتین به سلامتی؟ زیارت قبول [گل]

نگین

"خودم" جان کجایی؟ بیا نصفه شبی بیدارش کنیم پاشه بیاد مشقاشو بنویسه! آخه نمیشه که اینجا به روز نشه! تازه جواب کامنتهامونو هم نداده! [قهقهه]

خودم

اینجام! اصلا خوب نیست یه نفر چند تا خونه داشته باشه و فقط یکیشونو گردگیری کنه

مامان خاتون

پوکوندین منو [ابله] الان خونه نیستم . اومدم کتاب بریل های حسن رو بگیرم .. بعد ظهرم باید برم دکتر .. فک نکنم وقت کنم آنتراکت بدین خواهشا ..

خودم

بهتر نبود عنوان این مطلبو می ذاشتین نرو تو خاکا، اوف اوف اوف چه گردو خاکیم نشسته. امضا: جو گیر پر رو

خودم

امسال چند تا از کتابارو بریل کردن؟

نگین

چطور وقت داری به کامنتهای خوشگل ما اوف پوف بگی، وقت نداشتی دو خط بنویسی؟ به قول "خودم" ببین چه گرد و خاکی اینجا نشسته! می ترسم ساس بزنه ها ... از ما گفتن! [قهقهه]