آرزوهای حسن

ديروز از مدرسه که اومد فورا با دلخوری و کسالت گفت من نميخوام بچه های بزرگتر تو مدرسه م باشن گفتم چرا گفت آخه اونا تند ميدوند چشمم به سر زانوان خاکی و دستهای خراشيده اش افتاد و اشک تو چشمم جمع شد .

در مجتمع آموزشی نابينايان تمام بچه های ۶ تا ۲۵ ساله در ساعات تفريح با هم به حياط مدرسه مراجعه ميکنند و با اينکه مراعات کوچولوها رو ميکنند هر از گاهی بچه های کوچکتر در برخورد با بزرگترها تعادلشون رو از دست ميدن .

/ 4 نظر / 6 بازدید
khodam

سلام چشمتان روشن اين پرشين بلاگ نظرها را هم می بلعد ولی خوبيش اين است که من همچنان اولم. از ديدن يک مطلب جديد خوشحال شدم. در ضمن می خواستم بگويم نادیده گرفتن استعدادها و تواناييها کم کم به يک رسم تبديل شده و دامنگير عده زیادی از جوانان و نوجوانان می شود. متاسفانه تا منسوخ شدن اين رسم کاری از دست ما بر نمی آيد مگر تحمل و به نوبه خود سعی برای رفع آن. موفق باشيد

عروسك شكسته

آخی نازی حسن کوچولو ! مامان ريحانه دل ما براتون تنگ ميشه ... زود به زود بنويسين و مارو از حال کوچولو ها با خبر کنين ... دوستتون دارم ... بچه ها رو ببوسين

فاطمه

سلام. اين چيزا رو هم انگار مسوولين مدرسه نمی‌بينند! اما اگه بخوايم يه کم خوشبين باشيم می‌تونيم به حسن جون بگيم عيب نداره گلم عوضش قوی می‌شی. ببوسيدش...

کلانتر

ای بابا اشکال نداره پيش مياد!