حسنونه 1

٣ ماهه بود .. یادم نمیره وقتی برای ویزیت ماهانه بردمش متخصص اطفال وقتی حسن رو ویزیت کرد و پرونده پزشکیش رو دید با توجه به وزن گیری خیلی زیادش با کمال خونسردی گفت - از بکاربردن این کلمه عذر میخوام - : این بچه مونگوله که وزن گیری زیادی داره ، حتما ناهنجاری مغزی و ذهنی هم داره و کلی برچسب دیگه که هر کدومش کوهی از درد رو به قلبم نشاند .

الان دلم میخواد کارنامه ترم یکش رو با معدل ١٩ و ٧٣ صدم رو ببرم بکوبم .. بکوبم .. بکوبم سبز »» روی میزش !عصبانی 

یادآوری اون روزها برام خیلی اذیت کننده است . والدین جوان که فرزندانشون دچار آسیب های مختلف میشند نیازمند اطلاعات مناسب جهت پرورش و تربیت فرزندشون هستند اما متاسفانه در مملکت ما وقتی یک بچه با معلولیت متولد میشه تنها کاری که میکنند او رو در پتو پیچیده و در آغوش والدین میگذارند و خداحافظ شما ! در حالی که والدین هیچ پیش زمینه ذهنی در خصوص نوع معلولیت فرزندشون ندارند .. چقدر این برخورد باعث بوجود اومدن ناهنجاری های روحی و روانی در والدین و حتی خانواده های ایشان میشه  و هنوز که هنوزه هیچ ارگان یا سازمان و جمعیتی مسئولیت آموزش خانواده ی این هدیه های خداوند رو به عهده نگرفته این گونه است زندگی یک معلول از بدو تولد با بی مهری از سمت متولیان سلامتی و بهداشت جسمی و روانی جامعه رقم میخوره .

وقتی حسن ٣ ساله بود برای ویزیت بردمش متخصص اطفالی که صاحب نام بود .. تا متوجه شد که حسن نابیناست بدون اینکه به بیماری حاضر او توجهی کنه خونسرد گفت : شما جوان هسید و حیفه که عمرتون رو صرف این بچه علیل کنید بهتره بزاریدش بهزیستی و بچه های دیگه ایی بیارید . بچه م رو بغل کردم و با چشم پر از اشک از مطب بیرون زدم و تا خونه تو بغلم فشارش دادم و گریه کردم ..

 

/ 8 نظر / 11 بازدید
آیلین

سلام ریحان جانکم. تو خوبی فدات شم؟ تعطیلات خوش گذشت؟ رفتم وبلاگ مادر سپید. عجیب غریب شده بود . باز نمیشد. اومدم اینجا و چه خوب شد که اومدم. عکس بچه ها رو دیدم. الهی [قلب] حسن چه خوشگل بوده ماشالا. اینجایی که نیم رخ خوابیده کپی خودته.. الهی حسین .. عزیزم.. [بغل] هادی رو.. شیطونک خاله.. چه بزرگ شده ماشالا .. [بغل] ................................................................ خدا حفظشون کنه واست ریحان. خدا حافظ سعادتت باشه. مادر بودن با همه سختیهاش سعادت و نعمت بزرگیه . قدرشو بدون ریحان. قدرشو بدون..

فرناز

دلم خیلی از بی رحمی دکترها گرفت هیچی نمی تونم بگم فقط دلم می خواد بشینم زار زار گریه کنم بی انصافها به حسن مهربون من این چی نسبتهایی بوده که دادند ؟

خودم

ملاحظه شد. هیچم شونصد سل بعد از نوشته شدنش نبود. فکر کنم تا اینجا کلی از حیوونا به خاطر حمایتهاش ازش ممنون باشن و می دونم که آدمهای زیادی هم هستن که به وجودش افتخار می کنن و اونو نعمت بزرگی می دونن همین برای یه آدم افتخار بزرگیه مگه نه؟ بهتون تبریک می گم به خاطر موفقیتتون تو تربیتش. متاسفانه همیشه فرهنگ و شعور با علم همراه نیست (اینو قبلا هم گفته بودم نه؟) خودتونو به خاطر حرفای این دسته از آدما ناراحت نکنین.

تارا

سلام سال نو مبارک... رفتم سایت مادر سپید یهو دلم گرفت ولی با اومدن به اینجا با دیدن عکسهای دسته گلها دلم وا شد.... البته با حرفهای دکترا یاد بچگیهام افتادم و چهره غمگین مادرم بعد از بیرون اومدن از مطب....

نگین

زیاد به دل نگیر مامان خاتونی خانومی. اونها هم در شرایطی نبودن که بتونن درک کنن. واقعا معلوم نیست افرادی که کودکانی با شرایط خاص دارن، اگه این بچه ها رو نداشتن، آیا همین برخورد و رویه ی الان رو در قبال این بچه ها داشتن؟ شایدم پیدا بشن کسانی که بدون داشتن فرد دارای معلولیت، بازهم خیلی فهیم برخورد می کنن اما تعدادشون کمه. میخوام بگم خیلی از آدمها از روی بدجنسی و غرض ورزی نیست که اینطور برخورد می کنن؛ از روی ناآگاهی و تماس نداشتن با افراد دارای معلولیته. وقتی بتونی این نکته رو با دل و جون قبول کنی، اونوقت دیگه از هر حرف و نگاه و قضاوتی هم ناراحت نمیشی. بااینهمه، میدونم که دل آدم از این برخوردها به درد میاد و طول می کشه تا خودشو پیدا کنه و حتی طرف رو ببخشه. خوشحالم که دوره ی خیلی تلخ و سختی که باید می گذروندید، گذروندید هرچند زندگی مشکلات تمام نشدنی داره و همیشه در هر مرحله ای سختی هایی هست... اما شما هم دیگه پدر و مادر نازک نارنجی اون سالها نیستید و حتما خیلی قوی تر و مسلط تر و باتجربه تر شدید. شاد باشی عزیزم و به امید آینده ی روشن برای حسن، حسین، هادی در کنار بابا و مامان فهیم و فداکارشون [گل]

نگین

راستی چرا این بچه رو گذاشتید تو ساک؟!!! خیلی بامزه است! میتونی حالا بچه ها رو دونه دونه بذاری تو ساک آقای همسر و یکی یکی بفرستی شون اونطرف!!! [نیشخند]

سانی

بره گمشه اون دکتره . اه [اوغ]