نمیخوام نمیرم نمیام ..

ساعت نزدیک ۹ صبح بود و همچنان هادیاقا برای بیدار شدن از خواب ناز ، ناز داشتند و عذر و بهونه میاوردند که به کلاس پیش دبستانی اش نرود .

مکافاتیه بیدار کردنش چون دوست نداره بره مهد ( پیش دبستانی) هر روز هم تکرار میکنه بغض میکنه که نمیخوام ، نمیرم ، نمیام ....

پیشرفت درسی ش هم خوبه جزو بچه های پیشرو و زرنگه به زبون ما :)

چند روز پیش که دوباره بهانه و بغض و گریه ش شروع شده یکباره یاد فیلم «هیس...دخترها فریاد نمیزنند! ... » افتادم بند دلم پاره شد ‌! گفتم نکنه یه اتفاقی افتاده و شروع کردم سین جین مامانونه ایی کردن :

- خاله ها دعوات میکنند ؟

ـ نع

خاله ها اذیتت میکنن ؟

ـ نععععع

خاله ها حرف بد میزنن بهت ؟

ـ نعععععع

بچه ها چی ؟ دعوا میکنیید ؟ وسایلتو میگیرن ؟ زور میگن ؟

ـ نعععععععععع

دستشویی تنها میری ؟

ـ اوهووم 

هر سوالی پرسیدم هیچ مشکلی عنوان نکرد ! 

اخرش ازش پرسیدم : پس برای چی دوست نداری بری ؟؟ :-(

با بغض و اندوهی وصف نشدنی سرشو انداخت پایین و به یه جای دور نگاه کرد و زیر لب گفت ـ اخه برام سرگرم کننده نیست !

:-/ خداوکیلی تو عمرم اینقدر قانع نشده بودم !!!

/ 5 نظر / 32 بازدید
خودم

خوب سرگرم کننده نیست دیگه! چرا بره؟ مگه زوره؟ اگه راست می گن سرگرم کنندش کنن

خودم

نیست حالا نسخه های قبلیشون خیلی جالب بودن

زینب سادات

بيا و درستش کن چی سرگرم کننده تر از مامان؟! منم یکی ش رو دارم. میگه حوصله م سر می ره پوووف

sahar

ای جونم فداش بشم من...عزیزم...من عاشق اینجور بچه هام...نعمتن بخدا...گوله نمکن...[قلب]

سرباز گمنام امام زمان

منم جای هادی اقا بودم این حرف را میزدم به دلیل این که کم کم دارا مهده کودکا از دین فاصله میگیرد