برگ خشک

امشب یعنی دیشب امیر نیومد .. گرفتار برگزاری اردوی دانشجوهاش بود .. حوصله نشستن سر سفره افطار رو نداشتم !! شب هم بیخوابی زد به سرم ف اعتراف میکنم میترسم از تنهایی نیمه شب .. هروقت امیر نیست دچار توهم میشم و میترسم بخوابم .. از همینجا که نشستم چند بار حس کردم یک سایه توی اتاق بچه ها راه میره .. میدونم خطای چشم ولی یک لحظه دلم هرری میریزه پایین .. هادی هم بی خواب شده و مشغول انجام کشف و شهودش هست ...

یک برگ خشک شده از زیر گلدون برداشته و میکنه تو چشمم : مامااااان این شییییه ؟(چیه) _ میکنه تو چشمم منظورم اینه که تا دو سانتیمتری چشمم شی رو میاره توی صورتم _

میگم برگ خشک شده ست دیگه !

میگه ایدونم (میدونم) ایییژا (اینجا) شیکار(چکار) میکنه ؟ و بعد چشمهاش رو تنگ میکنه و با سوظن میپرسه : مامان پاااک (پارک) بودی ؟ میگم ننننننه !! با سوظن بیشتری میپرسه اگه نبودی شرا این اینژاس ؟ ما عادت داریم وقتی میریم پارک برگ های مختلف رو جمع میکنیم مخصوصا خشک شده هاش رو .. مثل یک آدم منطقی توضیح دادم این برگ خشک شده چون آب نخورده حالا هم از شاخه ش افتاده پایین .

 متفکرانه میگه آهاااا راس میگی ؟ با اشاره سر میگم اوهوم !

برگ خشک شده به دست میدوه طرف یخچال و درب یخچال رو باز و بسته میکنه  برمیگرده به سمت من : گژاستمش تو ییچال الان خشک میشه ( الان در سنی هست که همه اسم و صفت و ضمیر و فاعل و مفعول و الخص هر چی لغته رو به صورت متضاد میگه ! :)) )‌ سکوت کردم تا آزمایشش رو تکمیل کنه .. چندلحظه بعد رفت سراغ برگش و توی یخچال ایستاد و مشغول کاری شد .. معمولا تنهاش میزارم با جرات آزمایشش رو انجام بده .. با برگ خشک شده برگشت سمتم و با ذوق و شوق فراوان گفت دیدی اوشکش(خشکش=منظورش سبز کردن و تازه شدن برگ ه )  ککککدم ؟؟ و برگی که ازش آب میچکید رو کرد توی چشمم !! فهمیدم باید بطری های آب رو عوض کنم ! با لبخند گفتم : آفرین چقدر زحمت کشیدی حالا بزارش توی گلدون پیش مامانش .

بی توجه به حرفم رفت و چسباندش به دیوار آشپزخانه و ذوق زده گفت مااامان بوین شیکارش ککککدم ؟! شسبوندمش به دیبار ! (ببین چکارش کردم . چسبوندمش به دیوار )

خوشم میاد از روش های عملی استفاده میکنه و خلاقیت ش در ایجاد روش های مختلف برای کشفیات زیاده .

/ 2 نظر / 8 بازدید
خودم

[خنده] فکر نمی کنین لازم بشه بعد از این هر وقت با برگ خشک از پارک برمی گردین همه آبهای یخچال رو عوض کنین؟

نگین

اینقده خوشم میاد اینقدر باهاشون صبوری و راه میایی... اعصاب فولادین میخواد سرو کله زدن با سه تا پسربچه و تازه درک کردنشون... آفرین... بیخود نیست که مامان خاتونی [گل]