حادثه مکه نوشت 4

اولین بار که با کارمند هتل وارد اتاقمون شدیم از دیدن اتاق شیک و مرتب کلی مشعوف شدیم . ولی دیدن کولر گازی مدل قدیمی کمی زد توی حالمون مخصوصا اینکه صدا هم میداد . کولرگازی در عربستان از آب هم ضروری تره . کولر هتل مدینه با کنترل دیجیتالی و بی صدابودن راضی کننده بود ولی کولر اینجا با این صدای غرغرش حالمون رو گرفت ، معترضانه گفتم با این سرو صوای کولر شب خوابم نمیبره امیر گفت همش 4-5 روزه مثل برق میگذره .. بعد از چند دقیقه هم صدای کولر کم شد .. وقتی روشن میشد کمی سر و صدا میکرد و بعد آروم میشد !

هر روز ساعت 5 بعد از ظهر کاروان جلسه توجیهی احکام عمره و اعمال مربوطه رو میگذاشت . روز دوم بود بعد از طواف و گشتی در مراکز خرید به هتل برگشتیم در طی این مدت از غذا شکایتی نداشتیم ولی نهار اون روز قیمه بود و بوی خوشی هم نداشت خیلی خجسته و خوشحال رفتیم غذای KFC تهیه کردیم و با اشتها غذا رو خوردیم جاتون خالی نبود اصلا ( میگم براتون ) خیلی هم چسبید ، پیرهن امیر رو شستم و روی مبل جلوی کولر انداختم که تا ساعت 5 خشک بشه ، ساعت حدود 4 بود ساعت رو روی 4 و 45 دقیقه تنظیم کردیم که برای جلسه کاروان به موقع برسیم . خیلی خسته بودیم فکر نمیکردیم که بتونیم به موقع بیدار بشیم ، ناراحتی تنفسی امیر عود کرده بود اسپری بی حس کننده ریه ش رو استفاده کرد و خیلی زود خوابش برد . من هم روی تخت جلوی کولر خوابیدم ....

با طواف سحرگاهی و بعد هم گشتی در پاساژها و بعد به دنبال غذا معطل شدن و صرف یک نهار نسبتا سنگین و یک خستگی شدید ... نمیدونم چقدر گذشت شاید نیم ساعت فکر کنم حدود 4 و نیم بود واقعا نمیدونم چرا چشمم رو باز کردم ، همین که چشمم رو باز کردم یک گوله آتیش به قطر یک متر جلوی صورتم روی کولر بود ، چند لحظه میخکوب شدم ، خواب بودم یا نه ؟! چشمم رو بستم و باز کردم و در یک لحظه فریاد زدم امیر پاشو و دویدم به سمت درب که کلید برق مرکزی رو خاموش کنم همینکه به درب رسیدم برق با صدای جرقه ی بلندی قطع شد .. همینکه رویم رو برگردوندن دیدم امیر با پیرهن مورد علاقه اش که شسته بودم داره آتیشی که در یک لحظه تا سقف گر گرفته بود رو خاموش میکنه .. پلاستیک زود شعله ور میشه کنار کولر هم پرده ی سه لایه بود و روبروی کولر تختخواب ، وسایل اطراف کولر حریق رو سرعت میداد .. هر چه فریاد میزدم ولش کن بیا بریم گوش نمیداد و با پیرهن و لباس های نخی دیگه ایی که دم دستش بود آتش رو خاموش میکرد ، گوله های آتش روی موکت میریخت و موکت هم آتش گرفته بود ... اصلا فکرم کار نمیکرد که لباس بپوشم و درب رو باز کنم میترسیدم بیرون برم و امیر بین آتش تنها گیر بیفته .. از طرفی مستخدم هتل که همان موقع بیرون اتاق مشغول کار بوده متوجه شده بود و به شدددت درب رو میکوبید و میگفت باز کن !! من هم داد میزدم باز نمیکنم !! ( خوب لباسم مناسب نبود ! حاضر بودم بمیرم ولی کسی من رو نبینه !) با اینکه همان اول امیر پنجره رو باز کرده بود ولی دود غلیظ و وحشتناکی توی اتاق پیچیده بود ! من یادم نیست ولی امیر میگفت صدای آژیر هشداردهنده اتاق بلند بود ! هیچکسی غیر از مستخدم جلوی در نیومده بود ! دیگه داشتیم خفه میشدیم .. آتش کم کم خاموش میشد امیر تونسته بود جلوی گسترش حریق رو بگیره ! در حالی که انگشتانش سوخته بود .. بعدا بهش گفتم چرا ول نکردی بریم بیرون ؟ گفت : این آتش سوزی همه اتاق های کناری و هم سفران رو هم به خطر می انداخت در حالیکه همه گی در این ساعت خواب بودند .. وقتی آتش خاموش شده بود و ما لباس هامون رو با عجله پوشیده بودیم که درب رو باز کنیم تازه صدای ساعتی که روی 4 و 45 دقیقه تنظیم کرده بودیم بلند شد‌!!!

درب رو که باز کردیم فقط همون مستخدم جلوی درب بود ! با دو دستش میزد تو سرش و به زبان اردو داد و قال میکرد .. فکر کن خاموش کردن آتش دست کم 7-8 دقیقه طول کشیده بود و این اقا به فکرش نرسیده بود مدیر هتل رو صدا کنه !!!! کم کم دو سه نفر از پرسنل ایرانی هتل آروم آروم لطف کردند زحمت کشیدن تشریف آوردند بالا !! نفسم بیرون نمیومد .. امیر گفت برم دنبال مدیر کاروان و ماند که ساعت و موبایل و اشیای قیمتی رو از دم دست برداره .. از شدت سرفه ‌نفسم بالا نمیومد به سختی بیرون دویدم ایشان رو از همه جا بی خبر در حال رفتن به سمت محل جلسه دیدم صدایش زدم و برگشتم بیشتر از 60 درصد دود از اتاق بیرون رفته بود ولی همچنان چشم چشم رو نمیدید ..امیر فیلم کوتاهی از اتاق گرفت که کابل موبایلم پیدا بشه میگذارمش تو وبلاگ . همه لباس ها و اسباب اثاثیه ما پر از دود و سیاهی بود .. رئیس ایرانی هتل هم آمده بود و نچ نچش به راه بود !! اتاق جدیدی به ما داد هر چه داشتیم رو توی چمدان ها چپاندیم و بیرون آمدیم . تازه ساعت 5 شده بود !! چقدر اتفاقات سریع و دنبال هم افتاده بود ..

اتاق بزرگ و بهتری داده بودند دو خوابه و شیک و ویژه .. یک ماشین لباسشویی دوقلو هم داشت ! انگار یه جوری بخواهند دلجویی کنند ! سریع لباس ها رو از توی چمدان بیرون آوردم و در کمد آویزون کردم لباس هایم همه بوی دود میداد ، قبل از سفر به خانم ها تاکید شده بود که نه در هتل و نه در بیرون هتل چادر رنگی نپوشند و بسیار موقر و محترم ظاهر بشند . ولی مجبور شدم چادر رنگی م که زمینه مشکی و گل های براق داشت بپوشم هر چند چادررنگی م در چمدان بوی دود گرفته بود ولی از چادر مشکی ام

قابل تحمل تر بود .. حدود 5 و 20 دقیقه بود که به نمازخانه و محل برگزاری جلسات کاروان آمدم ! با چادر رنگی .. کلی جلب توجه شد به خاطر تذکر قبلی مدیر کاروان .. دلیل داره ذکر این نکته .. میگم براتون ...

این حادثه زمینه ساز اتفاق بعدی بود ...

ادامه دارد ..

/ 5 نظر / 14 بازدید
سانازبانو

چه سفر پر ماجرایی بود این سفر. خدا رو شکر به خیر گذشت.

خودم

[اضطراب] حالا شدین مثل سریالای تلویزیونی که مخاطبان (یعنی ما ها) رو تو هیجان و اضطراب نگه می دارن تا قسمت بعدی. آخه .. چی بود اون وسط اونم این همه [ابله]. خوشحالم که سالم موندین البته غیر از انگشتای همسر محترمتون. فکر کنم اگه من جای شما بودم با دیدن ماشین لباسشویی اتاق جدید لباسهای دود زده رو قبل از چمدون تو اون می چپوندم که کمی از عطر خوش دودشون کمتر بشه ولی خوب ... ضمنا سعی کنین بعد از این اول به فکر نجات جونتون باشین بعد چیزای دیگه یعنی اول لباستونو روبراه کنین و برین دنبال کمک (البته من بعضی وقتا فرار رو بیشتر توصیه می کنم چون فکر می کنم نجات زندگی حتی از نظر شرعی و عرفی مهمتر از چیزای دیگه باشه) در هر حاللللل خیلی خوشحالم که به خیر گذشت. نتیجه: کولر گازی هم می تونه جیز باشه یا کولر گازی ممکنه دودی باشه

چوب کبریت

کوفت بخورن این صعودی ها...آره البته معمولا کولر گازیهاشون خوبه و بهترین هتلها می برن ایرونی ها رو...

چوب کبریت

کتاب موبایل آره ولی دومی هست.پایین قسمتی که نوشته منبع.تقربا وسطای صفحه.دقت کنی میبینیش[گل]

چوب کبریت

.برای کتاب موبایل اول باید اون نرم افزار رو نصب کنی که پایینشه...