محبت بابابزرگونه

فقط دو روز دیگه مونده مامان و بابام برند سفر !!

پدرم محبت کرد بی مشورت ما هادی رو برد آرایشگاه ! نمیدونست من کلی دندون رو جیگر گذاشتم تا موی این بچه رو بلند کنم !! این هادی من نیست ! خیلی بلاتره !! از شیطونی هاش میترسم !! گریه

/ 3 نظر / 15 بازدید
خودم

قیافش خیلی عوض شده مبارک باشه. بازم یه عکس و چند خط کوتاه؟؟؟ [منتظر] اونجا (اسپیشال) نوشتین دلیل نمی شه اینجا کم کاری کنینا. [شیطان] می دونم کلی کار دارین بفرمایین به زندگیتون برسین. فکر می کردم برای خودتون وقت دکتر دارین، اشتباه کردم؟ در مورد حال خودتون چیزی نگفتین ولی امیدوارم حسن هم نتیجه خوبی از درمانهاش بگیره هرچند یاد دعایی که برای شما کرده بود افتادم و خندم گرفت ... (خواستم لینکشو بذارم پیداش نکردم همونی که بهش گفته بودین نابیناها وقتی برق نیست می تونن چیز بخونن یا کاراشونو انجام بدن ولی بقیه نمی تونن و دعا کرده بود که نابینا بشین) ولی مطمئنم الان دیگه همچین خواسته ای نداره. در هر حال شاید ندیدن خیلی چیزا تو این دنیا نعمت باشه ولی خوب... سفر خوش بگذره. برم یه کمم تو اون یکی بلاگ بنویسم خالی نمونه ولی از الان بگم اگه بازم نظرمو قورت داد حوصله ندارم دوباره همه چیزو بنویسما

نفیسه

چه تخس شده قیافه اش....................حاج خانم داری میری حاجی حاجی مکه؟

نگین

موهاش خیلی خوشگل بود ها... [ناراحت] خوبیش اینه که دوباره سبز میشه! [گاوچران]