چگونه از کنسلی سفر استفاده بهینه کنیم ؟ :)

اخطار :دی »»» این پست  ، طولانی ترین پستیه که در مامان خاتون نوشته ام ! :)

عزاداری هاتون مقبول حق انشالله .. امیدوارم اشک هایی که برای مظلومیت امام حسین (ع) میریزیم آن دنیا تخفیفی برای آتش مکافات اعمالمان شود .

میخواستیم این چند روز تعطیلی رو به سفارش و اصرار حسن بریم سفر .. جایی که قبلا نرفته باشیم خیلی هم دور نباشه ! سرچ کردیم دیدیم خونسار گزینه مناسبیه به خاطر پیشینه مذهبی و نوع عزاداری ها و تعزیه گردانی هاشون و پیرغلام حاج حسین شکر .. این هم نمونه ایی از روضه خوانی حاج حسین  . برای ما که جالب بود ، دوست داشتیم بچه ها تعزیه ببینند از طرفی خودمون کلا دسته های زنجیرزنی رو زیاد نمیپسندیم با اینکه صدای ضربه زنجیر باشکوه ست ، ولیکن عزاداری امام حسین  رو این طوری دوست داریم : سینه زنی که از دل بربیاد تا بر سینه بنشینه ..

قرار بود یکشنبه یک روز قبل از تاسوعا ، ماشین رو ببریم معاینه فنی کنیم و عصر راه بیفتیم . نمیدونم دقیقا ساعت چند بود 2 ظهربود یا 2 و نیم ، سه تایی داشتند کارتون تماشا میکردند ! حسن همانطور که کارتون گوش میداد با دسته ی کنترل ماشین اسباب بازی هم سرگرم بود .. دیدم دستش ه داره باهاش ور میره قبلا سر فنری شکل آنتن این کنترل به لابلای لباس شون گیرکرده بود و نامردی نکرده و اینقدر این سیم کنترل رو کشیده بودند که سر گرد شده و فنری مانندش باز شده بود و شکل قلاب گرفته بود ! تقصیر من بود باید سرش رو یه کاریش میکردم چسبی چیزی ، نمیدونم ... داشتم ظرف میشستم که شنیدم حسن دو تا آی آی با تعجب و ناباوری گفت ، یک لحظه برگشتم و چشمتون روز بد نبینه ... نمیخوام بگم چی دیدم .. آره سیم مفتولی آنتن کنترل نمیدونم چطوری رفته بود توی بند سوم انگشت وسط دست راستش !!! همچین با شدن و حدت هم رفته بود که قلاب شده بود به دل و روده ی انگشتش !! (:-(

بلند شده و ایستاده بود و این هم آویزون !! اول خوابوندمش و آروم گفتم هیچی نیست دراز بکش ! خونسرد گفت "نه نترس مامان هیچی نیست اصلا درد نمیکنه !" بعد با سیم چین  سیم رو از اسباب بازی جدا کردم ، خون نمیومد .. زخمش سفید سفید بود ولی ادامه ی سیم مشخص بود از قبل میدونستم که سیمه به چه شکلی ه .. بهش دست نزدم که مبادا عصب یا تاندون ها آسیب ببینند . بعد رفتم یک شربت غلیظ عرق ایرسا که آرام بخش اعصاب هست درست کردم اول خودم خوردم بعد حسن !! از روز قبل فشارخونم 8 بود گفتم الان میفتم غش میکنم به قول هادی "بدبخت میشم" ، به حسن هم شربت دادم ...

با امیر تماس گرفتم که سریع خودش رو برسونه ،حالا هی زنگ میزنم یکی رو پیدا کنم بیاد پیش این دوتا ، هیشکی خونه نیست !! مادرم و خواهرم نبودند ! جرات نداشتم به پدرم یا مادرامیر بگم که اینقدر هول میکنند که اورژانس لازم میشدند ! فقط هم همین دو نفر دردسترس بودند ! به پدرم گفتم بیاید اینجا میخوام حسن رو ببرم دکتر .. خونسرد گفت دندونم رو کشیدم دارم آش درست میکنم درست بشه میخورم میام !!! ای بابا چطوری بهش بگم اورژانسیه !! ده بار به مامانم زنگیدم گوشیش همراهش نبود !

خدایا به کی زنگ بزنم .. خدایا به کی بگم ؟ خدایا چیکار کنم ؟؟؟ :"-( حسین رفته بود توی اتاقش گریه میکرد هادی هم که کلا بووووووق تشریف دارند !! هنوزم نفهمیده بچه م !!! برادر هام نبودند ، عمو یوسفش خیلی دور بود ، از اون یکی عموش خبر نداشتم ! عمه ش که اصلا و ابدا ! حتی زن عموشون هم نبود که بچه ها رو ببرم بزارم پیشش !/:-(

خودمو کشتم تا به بابا اروم گفتم : بابا جان یکمی عجله اییه ! زود بیا لطفا ، یه تیغ رفته تو دست حسن باید ببرم برایش دربیارند !!

همینقدر بگم که اینقدر هول کرد که یادش رفت گوشی تلفنو قطع کنه !!! نمیدونم والله از دست این دو تا عزیزمون چکار کنیم .. جرات نداریم بگیم سرماخوردیم ، درجا حلوامون رو میپزن بس که دل کوچیکن !!  :-o

حدود 3 ظهر بود رفتیم یک بیمارستان گفت موردتون اورژانسی نیست تا 5 صبر کنید دکتردرمانگاه بیاد !! بروبابا ... L:-(

همان وقت پدرامیر هم خودش رو رسوند به ما و رفتیم بیمارستان حضرت فاطمه (س) خیابان 21 یوسف آباد فوق تخصص دست و انگشت دارند ، پذیرش شد و یک ساعتی منتظر ماند تا جناب دکتر همه ی کارهاشون رو انجام بدند و بیاند ! بچه م خیلی درد داشت هی میگفت این که چیزی نیست یه سیم کوچیکه .. بچه های امام حسین طفلکیا ببین چی کشیدند و از این حرف های گنده گنده ! یه کمی ذکر میگفت ولی تا پرستار نزدیکش میشد داد و فغانش بالا میرفت عااااای میخوایین چکارم کنین و یک رسواگری که بیا و ببین !!!

چون نمیدید میخواند چکار کنند خیلی استرسش شدیدتر بود ! عکس دستش رو گرفتند که دلم نیاد بزارم اینجا یا جای دیگه .. ناجور بود اوضاعش . این قلابه حسابی جا افتاده بود و روم هم کرده بود دکتر که اومد من حالم بد شده بود داشتم افقی میشدم که رفتم بیرون شکلات چیزی بخورم که نیفتم ! برگشتم دکتر بالای سرش بود دو تا آی ععععاااای بلند گفت و دکتره گفت : بیا دیدی هیچی نبود ! ترسو !! پرستار هم پانسمانش کرد . گفت دو تا بخیه لازم داره که اگر بخوایید اینجا برایش بزنند باید بستری بشه و بره تو نوبت اتاق جراحی چون خیلی اورژانسی نیست و اینجا بیماران جراحت های بزرگ دارند ممکنه دو روز طول بکشه . بهتره ببریدش یک درمانگاه یا مطب که برایش 2تا بخیه بزنند . :-@

 از اورژانس اومدیم بیرون دیگه من نتونستم راه برم و افتادم .. اصلا تلقین یا لوس بازی و این حرفا نیست دست من نیست ، متاسفانه اصلا تحمل فضای بیمارستان یا دندانپزشکی رو ندارم به بوی داروهایی که در آنجا هست حساسیت دارم و از هوش میرم . این هم دندانپزشکم بهم گفته ! از من نیست ! :"-(

حسن هم اون طرف روی دست بابابزرگش غش کرده بود ! رفتیم بیمارستان مصطفی خمینی در خیابون ایتالیا ، معمولا اگر به یک جراحت در بیمارستانی نصفه و نیمه رسیدگی بشه بیمارستان دیگه ایی بیمار رو پذیرش نمیکنه ! دلایلیشون هم برای خودشون محترمه برای بیماران اصلا محترم نیست »:-/ .. ما هم نمیخواستیم بگیم ولی پرستاره از نوع پانسمان فهمید و با نظر تلفنی دکترشون پذیرشش نکردند ! رفتیم فیروزگر پایین میدون ولی عصر من که خیلی به هوش نبودم نگذاشتند برم و توی ماشین افقی شدم ! فیروزگر پذیرش شد ... دائم کابوس میدیدم و بلند میشدم میدیدم نیومدند .. هی امیر می اومد سر میزد و میرفت .. من چقدر عاشقشم این امیر رو :-) سه نقطه و ایناااا ! :d

دوساعتی گذشت خوشحال و شاد و خندون برگشتند یک واکسن کزاز زده بود یک مسکن و یک سرم و دو تا آنتیوبیوتیک تزریقی ، بخیه هم گفتند لازم نداره !!! حسن که کلی خوشحال بود بخیه نزده اونم به خاطر چی ؟؟ به خاطر اینکه نمیتونسته تاسوعا و عاشورا سینه بزنه !!! فک کن  :) ! با این حال ننه ممن غریبم بازی برای جای سوزن آنژیکت سرمش رو داشت !!

خلاصه این طوری بود که از معاینه فنی ماشین و بالطبع سفرمون جاموندیم !! اشکال نداره خدارو شکر میتونست بدتر از این باشه ولی خوشبختانه به خیر گذشت .

بعد از دو روز عزاداری برای استفاده از وقت گفتیم چه کنیم چه نکنیم !! هال پذیرایی رو نونوار کنیم .. از فردا من و امیر دو نفری مراسم کاغذدیواری چسبوندنکی داریم !! خیلی سخته !!! سلیقه مونم این طوریا نیست شلپو شلوپ رنگ یا کاغذدیواری بزنیم !! چهار تا دیواره شش رنگ و طرح کاغذ گرفتیم !! عااااما فوق العاده میشه :d .. حاضر بشه عکسشو میزارم :)

امشب تازه یه کمی حالم بهتره این چندروزه اینقدر فشارم پایین بود که همینطور که حرف میزدم خوابم میبرد !ممنون از توصیه هاتون دکترم رفتم همه جور خوراکی هم میل نمودم تاثیری نداشت !! از بدشانسی موقع ترتمیز کردن ناخن شصتم شکست به صورت ناجوری بدجور !! دست به آب نمیتونم بزنم !! درد و بلاهای کوچکی بارید .. خداروشکر که بدتر نیست !! پیش درد و مریضی های برخی از مردم مثل یک تلنگری* بود ...

با آرزوی سلامتی برای همه ...

فعلا تا بعد !

--------------------------------------------------------------

*تلنگری : اصطلاح پدربزرگ شاهرودی ام بود ، ضربه ی محکمی که با ضامن کردن انگشت اشاره در بند دوم انگشت شصت و محکم پرتاب کردن انگشت اشاره به چیزی بود !!

/ 9 نظر / 27 بازدید
ستاره ها

خدا رو شکر که خوب شده و بخیه هم نخورده[گل] اما واقعا حسن جان دوست داشتنیه با این حرفهایی که میزنه: ""حسن که کلی خوشحال بود بخیه نزده اونم به خاطر چی ؟؟ به خاطر اینکه نمیتونسته تاسوعا و عاشورا سینه بزنه !""[بغل][بغل][گل][گل] نگران شما شدم بیشتر مامان خاتون جان[نگران]امیدوارم هر چه زودتر حالتون کاملا خوب بشه انشاءالله[گل]

نگین

خدا رو شکر به خیر گذشت... امیدوارم زودتر خوب بشی [گل]

خودم

ببخشید دیشب خونه نبودیم دیر برگشتیم. به نظرم وقتی آدما چیزیشون می شه بیشتر از درد و اذیتی که از اون مشکل ناشی می شه این نگرانی و شاید نوعی ترس و بی اطلاعی از شدت و حدت مشکلشونه که باعث عکس العملهای بعضا غیر معمولشون می شه شاید در این مورد حسن بیشتر از بقیه حق داشته باشه که به خاطر این جور مسایل نگران باشه، اسمشو ننه من غریبم بازی نذارین. احتمالا وقتی عملیات کاغذ دیواری چسبونیتون تموم بشه نباشم بنابراین پیشاپیش دکوراسیون جدیدتونو تبریک می گم زودتر هم یه فکری برای اون آنتن معروف بکنین تا دوباره کار دست کسی نداده. [افسوس] یاد نقاشیای روی دیوارا بخیر طفلکیا قراره زیر اون همه کاغذ و چسب مدفون بشن [گریه]

مهرناز

[ناراحت] چه دل بزرگی داره این بچه به تو هم دلداری میداده[قلب]

نفیسه

صدقه بزار کنار ریحانه

کاظمی

خدا رو شکر که به خیر گذشته. خیلی قشنگ مینویسید آدم لحظه لحظه اش رو میتونه تصور کنه. حتی بنده هوس خوردن اون آشی که پدرتون داشتند درست میکردند رو هم کردم.[لبخند]

ته مانده حرف های دلم (فاطیما)

سلام زینب جون خدارو شکر به خیر گذشت امیدوارم دیگه از این اتفاقات نیفته متاسفانه تو بیمارستان اگر آشنایی چیزی نداشته باشین کارتون گیره! من یه آشنایی دارم که اکثر بیمارستان های تهران (مخصوصاً مرکز طبی کودکان) آشنا داره اگر خدای نکرده گذارتون اونجاا افتاد یه ندا بدین سه سوته ردیفش میکنم[چشمک]

نگین

کجایی؟ هیچ جا خبری ازت نیست! [متفکر]

خودم

سلام یعنی من باید بعد از 2 هفته می اومدم اینجا که فقط همین تکراریا رو ببینم؟؟ [منتظر] [منتظر] [عصبانی]