با من بمان ..

سلام

میدونم توی این وبلاگم رسم ندارم اول متنم سلام کنم .. برای وقت کشی بود .. ناراحت

وقتی آدم بخواد یه خبر ناخوب رو بنویسه چطور مینویسه که طرفش آنفاکتوس نزنه !؟ وقت صحبت کردم آدم میتونه من من کنه به در و دیوار نگاه کن هی طفره بره .. ولی نمیدونم وقتی میخوایی بنویسی از چه ادبیاتی باید استفاده کنی تا مخاطبت که دستش هم به هیچ جا بند نیست برای خبر گرفتن غیر همین وبلاگه تا پست بعدی  قلبش تو دهنش نیاد ..

اول اینکه برای همه ی بچه های بستری و غیر بستری توی بیمارستان ها دعا کنید و بعد هم برای حسن ..

دوم اینکه الان حال عمومی حسن خوبه در بخش مغز واعصاب بستریه و من برگشتم که مثلا لباس های میهمانی ام رو عوض کنم و کمی استراحت کنم تا شب پیشش بمونم ولی مگر میتونم آروم بگیرم .. تصمیم گرفتم بنویسم که کمی استرسم کم بشه .

امروز 8 صبح وقتی با ذوق و شوق اماده میشدیم برای تحویل گرفتن فرم مدرسه اش و بعد هم به میهمانی خونه ی دوستش بریم حالش بهم خورد .. نه اینکه یک باره حالش بهم بخوره .. از تختش که اومد پایین موقع راه رفتن پاهاش رو میکوبید به زمین و راه میرفت گفتم چرا اینطوری راه میری گفت انگار پاهام خواب رفته .. رفت مسواک بزنه گفت دستم خواب رفته .. و زیاد حالم خوب نیست یه جوری ام .. آوردمش توی هال دراز کشید شروع کرد کشیده و نا مفهوم حرف زدن .. گفت زبونم خواب رفته و دور دهن و بینی م گزگز میکنه .. زبونش افتاده بود ته حلقش و نمیتونست خوب حرف بزنه . سمت چپ صورتش به سمت بالا رفت خیلی کم شبیه به حالتی که سال قبل شدیدترش رو خودم داشتم . ترسیدم زنگ زدم به امیر که برگرد حال حسن عادی نیست .. علائمی از تشنج نداشت .. کلمات رو فراموش کرده بود و یادش نمیومد میخواد چی بگه .. حتی معدلش رو فراموش کرده بود و با تاخیر یادش اومد ولی اسم ما رو میدونست هر چی ازش میپرسیدیم با تاخیر یادش میومد و یا من من میکرد و چیز چیز میگفت .. بین جملاتش یه دفه یک کلمه نامربوط میگفت مثلا تفنگ .. یا تراکتور .. ماشین و .. حدود 10 صبح مدارک پزشکی دو سال و نیم پیش که به علت تشنج در بیمارستان مرکز طبی کودکان بستری شده بود رو برداشتم و با لباس مهمونی رفتیم بیمارستان گفتیم شاید ویروس سرماخوردگی جدید باشه چون دیشب هم پارک بود و گلو درد داشت . خوابآلودگی و عدم تعادل و لرز زیادی داشت .نوک انگشتانش زرد شده بود و کشیده حرف میزد . تعدادی آزمایش های روتین رو داد که همه گی خوب بود مقدار کلسیم و آمونیاک و کم خونی همه جواب هاش نرمال بود ولیکن در سیتی اسکنش یک چیز مشکوکی دیده شده که احتمالا یک چیزیه که میشه کنترلش کرد . دکتر فوق تخصص مغز ام آر آی دو سال و نیم قبلش رو دید .اون موقع که ما این ام ار ای رو دادیم دستگاه تصویربرداری یک لکه غیرعادی روی عکس انداخت که باعث شک دکترها شد و گفتند یک تومور خیلی بزرگه و جون به لب شدیم تا فهمیدند اشکال از دستگاه بوده .. دکتری که امروز اون عکس ها رو دید گفت این خرابی دستگاه و معطوف شدن توجه دکترها به اون توده غیرعادی و کاذب باعث شده از لکه های دیگه ایی که توی عکس هست غافل بشند و دقیقا نگفت که چه چیزی ولیکن گفت مثل گرفتگی رگ مغز ، که باعث س1ک2ت3ه مغزی شده . و گفت مسئله جدی ه هرچند فعلا حال عمومی ظاهرا بهتر از صبح هست ..

حالم خوب نیست دارم از پپررویی میپکم ، هی جلوی اشک هام رو میگیرم ولی هی مادر من و امیر که جفتشون بمب بزرگ انرژی اند میاند جلوی من به آبغوره گرفتن ! یکی این دو تا رو ببره خونه من دیگه نبینمشون تا بهتر بشم .

اصلا قیافه ی این دوتا رو میبینم خالی از انرژی میشم ! دائم هم میخواند با ابراز محبت های قلمبه شده شون من روبفرستند خونه و خودشون شب پیش حسن بمونند که لابد تا صب یه چشمشون خون باشه یه چشمشون اشک و فک کنن که حسن هم نمیفهمه !! طاقت ندارم میخوام زودتر برگردم ..

برای همه ی بچه های بیمار دعا کنید آخرش یاد حسن من هم بکنید ..

/ 16 نظر / 17 بازدید
نمایش نظرات قبلی
خودم

خودم گفته : سلام امروز وارد شدن به وبلاگها کمی مشکل بود برای همین قرار شد من مطلب جدید رو تو بخش نظرات براتون بذارم. چند ساعت پیش مطلبی رو که برام ای-میل زده بودن رو بطور کامل اینجا گذاشتم ولی الان نمی تونم متنشو ببینم. حدس می زنم این امر به خاطر طولانی بودن مطلب باشه برای همین چند قسمتش می کنم و مجددا می گذارمش که تا برگشتن خود مادر سپید منتظر نمونید.

خودم

سلام پریشون و داغون برگشتم خونه اما یادم رفت کلیدم رو از بیمارستان بیارم و موندم پشت درب .. خوشبختانه خواهری خونه نبود کلیدش رو گرفتم و اومدم برای رفع نگرانی دوستان حسن یک شرح حال ازش بنویسم که نه پرشین راه داد نه اسپیشیال نه گوپلاس و نه فیس بوک .. این اخری که کلا موجود مزخرفیه . دستم با کیبرودش همراه نیست غلط تایپی اصلاح نشده اش رو ببخشید .. جمله بندی هم که واویلا دارد جای خود !!! شرمنده اخلاق ورزشی خوانندگان محترم . امروز حسن ظاهرا بهتره من خودم چپرچلاقم . دکترش میگه باید تا سه روز دیگه بمونه . نوار مغزی اش رو صبح داد و دو تا آزمایش دیگه .. الان اصلا نمیتونم تمرکز کنم یادم بیاد چه فاکتورهایی بود ولی توی هر آزمایشگاهی انجام نمیشد . یک انژیو ام آر آی و یک جور دیگه ام ار آی داد که جوابش فردا عصر میاد و خیلی مهمه که بدونند کدوم رگ دچار انسداد شده و یا اصلا دچار سکته مغزی شده یا نه ! ماشالله علما نظراتشون در حال تصادفه ! یکی بیاد اینا رو نجات بده !!

خودم

دکتر فوق تخصص مغز اعصاب میگه سکته مغزی بوده و شانس آورده که رد کرده .. گرفتگی رگ هر چه بوده سریع رفع شده اما استاد محترمش میگه همچین چیزی نبوده یک نوع تشنج ساده بوده و باید باز هم دپاکین ادامه پیدا کنه . دپاکین همان والپرات سدیم هست که عوارض کمتری داره اما فوق تخصصه که شاگرد ه میگه چرا روزه شک دار ام آر آی فلان مدلی بگیرید که مطمئن بشید . چند اسم قلمبه سلمبه هم برای بیماری های مرتبط آورد مثل سندرم ملاس و میتدوکندریال و رتینت پلاگستوما یا همچین چیزی .. با سرطان چشم اشتباه نگیرید خواهشا ، پس بیفتید .. اسمای این رتینت با سرطان چشم مشابه هست! حکایتی بود این ام ار ای اماااا : چند بیمارستان و مرکز ام ار ای معتبر تماس گرفتیم و گفتیم بیمار اورژآنسیه ، یک هفته بعد وقت دادند تامعنی اورژانسی توی این مملکت درست شیرفهممان شود . و اما بیمارستان دی همیشه آماده به خدمت به مردم غیور تو سری خور .. این مملکت همه تخصصشون کیسه دوختن برای جیب مردم مستاصل و نیازمند هست !

خودم

خیلی راحت گفتند همین الان وقت میدیم .. با چه بدبختی بچه رو بردیم میگن ۴۵ دقیقه طول میکشه باید بیهوش بشه گفتیم باشه نگاهی به نسخه کرد و چرتکه انداخت که این +اون +آن .. از قراره معلوم ۳۰۰ هزارتومن .. نسخه بیمه هم قبول نمیکنیم .. این جور مواقع مردم چاره ایی ندارند باید برای نجات لحظه لحظه جونشون هزینه کنند . دولت هم که انشاللله سر تخته بشورنش ! کلهم اجمعین از اول تا آخرشون رو !! موندم تامین اجتماعی این مردم کجای این دولت تعریف شده !!؟

خودم

چرا الکی و دروغی بگم حالم خوبه !؟ مردم بسکه تظاهر کردم !! خیلی هم حالم بده ! امروز که یک بند هدفون رو گذاشتم روی گوش حسن و اشک ریختم .. حتی وقتی به زور خودم رو چپوندن توی اتاق ام آر آی و دست به پاهای حسن گرفتم نتونستم تنهایی رو رای اشک ریختن مغتنم نشمارم .. خیلی درب و داغونم .. از همه بدتر جمعه ی دیگه ۲۵م شهرویر اردوی مشهد هست و من هنوز گروه رو نبستم .. به جای کنسلی هام افراد جدید نگذاشتم وکمک مالی از خییرین جمع نکردم … کلا همه چیز روی هواست .. بدتر از از همه بدتر هم که امیر از فردا یک سمپزیوم بین المللی داره که به خاطر مسئولیتش نمیتونه با ما باشه .. یه مثله هست میگه زن زاید و ز پلشک ز در اید و چی چیک و فلان .. چه میدونم !!! آره همونی که شما داری درستشو میگی زیر لبت .. امروز پدر امیر با ما با بود و مردم از خجالت بسکه این پیرمرد توی این ترافیک از این بمیارستان به اون بیمارستان و آزمایشگاه ها رفت و با خوش اخلاقی خاص خودش دم نزد ..

خودم

خوب دیگه زنگ تفریحم تمام شد باید برگردم بیمارستان .. باز مادرم با چشمای سرخ و قلمبه ش میخواد بگه سرما خوردم و منم که خلاغ م دیگه ( از کلمات اختراعی خودم : مخفف دو اسم یک جاندار کاری و زحمتکش :دی) خاله جانمان هم که کلی اشک ما را درآورد ! فعلا تا اشک کسی رو در نیاورده ایم .. تا بعد .

خودم

نا گفته نماند که دو تا عکس هم فرستاده بودن که همراه این مطلب بذارم ولی نمی تونم اینجا بذارمشون. عنوان مطلبشونم شرح حال انتخاب کرده بودن

خدیجه زائر

میتونم حس و حالتو بفهمم.......هیچ چیز واسه یه مادر دردناکتر و تلخ تر از دیدن درد و رنج فرزند نیست.امیدوارم بزودی شاهد خبرهای خوب از طرفت باشیم.مراقب خودت و بچه ها باش.خدا پشت و پناهت[ماچ]

تارا

ریحانه جونم چند روزی بود که خودم خیلی گرفتار بودم و به اینجا سر نزده بودم اما امروز شوکه شدم.... و نگران انشالله که حسن جان سلامتیشو بدست بیاره و خوبه خوب باشه و مشکل مهمی نباشه دعاگویم اگر قابل باشم

تارا

عزیزم توکلت فقط به خدا باشه و دلت قرص که خدا خودش نگهدار پسرت هستش....